دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ ز : ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | +

بعضی از حس ها با تمام شیرین بودنشان شاید در زندگی دوبار هم تکرار شوند..البته فقط شاید..

مصطفی دو روز قبل راه افتاد یعنی شروع کرد به چهاردست و پا رفتن  و من تصویر این اولین حرکت جانانه بدون کمک پسرم را به لطف مریم دیدم..فایلش را فرستاده بود در گروه تلگرام...از ته دلم که ذوق کردم و بعد از قربان صدقه رفتن و بال بال زدن به خودم آمدم که دیرو به رسم تقریبا هر روزه ام دیدمش خبری نبود و  از این حرفها..یاد نیمه شعبان سه سه سال پیش افتادم که منزل یکی از اقوام جشن مولودی بودیم و طه یکباره قدم برداشت و آمد سمت من..

این روزها ذره ذ ره بزرگ شدن مصطفی برایم شیرین است!! خوشحالم که طه همبازی پیدا کرده و داداشی داداشی هست که به مصطفی نثار میکند..خوشحالم از کنار هم بودنشان..از اینکه شکر خدا به واسطه نزدیکی خانه های ما پسرم یک همبازی دارد که به لطف خدا دارد با سرعت نور بزرگ میشود و همدم کودکی طه..و البته بعد از تقریبا چهارسال یک دوره فشرده تمرین بچه داری برای مننیشخند

--------------------------------------------------------------------------------------------

مطلب بالا را یادم نیست کی شروع کردم..اما امروز بالاخره تمام شد24/01/94


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ز : ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | +

این روزها که میگذرد من پر هستم از فکر مهاجرت..کندن و رفتن..نه اینکه خیال کنی دلم میخواهد بارو بنه را جمع کنم و برویم یک گوشه دنیا ..نه جانِ مادر..

حداقل دانستنش که ضرری ندارد..بدانی بهتر است محمدطه جانم..

این روزها حسابی دلم میخواهد بارو بندیلمان را جمع کنیم و برویم یه شهر کوچک شمال ..برویم و آنجا واقعا با هم زندگی کنیم..برویم که تو بتوانی نفس بکشی..که هوای خوب بخوری..که دور و اطرافت سبز باشد..برویم که من مجبور نباشم تا بوق سگ بمانم اداره و تو مهد کودک و بعد هم سه تایی خسته با هم برگردیم خانه..

اصلا برویم برای یک تغییری ..

طه دلِ مادرت این روزها حسابی تغییر میخواهد..چه کنم که توانش را ندارم..که میترسم..که برویم و من دوری را تحمل نکنم و بعد داستان بدتر از بد بشود..

وقتهایی که با خودم فکر میکنم انگاری دلم میخواهد وسط کار حواس خودم را پرت کنم..نه اینکه دلم نخواهد رفتن را..نه فقط از ترس..یک جور ترسی که میدانم پشتش یک آرامش شیرین است و تا غلبه نشود مزه اش نمیرود زیر زبانم..

خلاصه که هنوز دارم با خودم کلنجار میروم...........

کاشکی میتوانستم توی چشمهایت نگاه کنم و بگویم برای آینده تو خیلی از تصمیم ها را میگیرم و خیلی ها را پشت گوش می اندازم..

بعدا نوشت: مطلب بالا در حین کار و شلوغی و خستگی  نوشته شد و بعد از حدود یک ماه توانستم دوباره بخوانمش و دکمه انتشار را بزنم...

اینجا حسابی گردگیری میخواهد و من حسابی از این نیامدن و ننوشتم پشیمانم..

خیلی وقتها خیلی چیزها جای خودشان که ثبت شود شیرین است و الا که حالا چه فایده دارد من بنویسم فلان تاریخ که حتی یادم نیست کی بود تو اولین شاخه گلت را از دست بابا هدیه گرفتی..یادم هست اما که از اداره به سمت خانه میرفتیم..باران هم نمه نمه میبارید..توی ترافیک قبل از پل گیشا بودیم که بابا دو تا شاخه نرگش خرید..یکی برای تو و یکی برای من..آخ که مثل دخترها که از دست نامزدشان گل میگیرند ذوق کردی برای همان یک شاخه گل..خانه که رفتیم از من گلدان خواستی و آبش کردی و گذاشتی روی میزت...دست آخر هم نرگست را هدیه دادی به عشقت..به مامان جونت که انگار از گوشت و خون او هستی نه ما............

علت اینکه خیلی وقت بود سر نزدم اینجا شلوغی کارم بود طه جانم و الا که هنوز هم هرروزت و هر لحظه ات برایم پر است از حس نوشتن..

در خلال این حرفهایم یک نصیحت مادرانه دارم برایت..برای آدمها اندازه خودشان ارزش قائل شو..یک وقتهایی اصلا نباید خودت را خسته کنی..اصلا نباید با همه توانت کار کنی چون بعضی ها اصلا لیاقتش را ندارند جان مادر..بیخیال..و حالا من خیلی پشیمانم که انقدر کار کردم که از اینجا هم غافل شدم...

خیلی حرفهای دیگر داشتم که همه پریده است و متاسفانه هرچقدر فشار میاورم به ذهنم یادم نماید..این دوماه نیامدن را بر من ببخش ..قول میدهم کرکره اینجا را زود به زود بدهم بالا..........................


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٩/٢٥ ز : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | +

من: پسرم وقتی بچه ها کار اشتباهی انجام بدن مامانا از چشماشون میفهمن..یعنی چشم ها به مامان میگن چه اتفاقی افتاده..

و بعد از این سخنان حکیمانه قیافه حق به جانب مامان را گرفتم هنگام بچگی های خودم..که مامان مثل یک قاضی کاردان زل میزد به چشمهای ما و ماهم چشمهایمان را از گل قالی برنمیداشتیم که نکند یک وقت دستمان رو بشود...

اما زهی خیال باطل..

محمدطه: مامان بیخیال چشم که دهن نداره بگه من چیکار کردم چیکار نکردم!!!!!!

و من:تعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

یعد از سه سال که طه را توی ماشین به صندلی اش دوخته بودیم و خوشحال بودیم که پسرمان بسیار جنتلمن مینشیند و بیرون را تماشا میکند احساس کردیم برای خودش مردی شده و باید بدون صندلی مخصوص عقب ماشین آرام بگیرد..طفلکی دفعه اول انقدر ذوق زده شده بود که انگار سوار یک هواپیمای اختصاصی شده..خب بالا و پریدنهایش زیاد شد آن هم در مسیر مسافرت که جاده هست و خطر و ...

آقای پدر پس از چند بار تذکر نرم اینبار بسیار عصبانی: دیگه با این کارایی که کردی نمیارمت مسافرت...تموم شد...

یک چند لحظه ای سکوت شد و من در دلم خوشحال بودم که پسرک الان یک ببخشید میگوید و داستان به خوبی تمام میشود...

اما باز هم زهی خیال باطل..

طه خیلی خونسرد: بابا خوب که فکر میکنم میبینم من اصلا مسافرت رو دوست ندارم..خونه خودمون رو خیلی بیشتر  دوست دارم

 و من و همسر:تعجبتعجبتعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

خب واقعیت این هست که بچه های این نسل بسیار با زمان ما متفاوت شده اند..با سرعت نور دارند بزرگ میشوند..بزرگ شدن جسمی نه ها بزرگ شدن روح و فکر و...هرچقدر هم که میخوانیم و سی دی گوش میدهیم بازهم داستان سختی های خودش را دارد ..انگاری بچه های این زمانه برای بزرگ شدن بغیر از پدر و مادر به خیلی چیزهای دیگه وابسته هستند..بعد فکر کردم به پدر و مادرهایی که کلا محدودیت را بی خیال شده اند..عقیده دارند همه چیز را باید از بچگی دید و شنید..فکر میکنم کر آنها سخت تر باشد...................

بیربط نوشت1:

یک جمعه که حوصله مان سر رفته بود برادر مهربان با خانواده کوچکش آمدند و یک سی دی فیلم را هم آوردند تا بعد از نهار به یاد قدیمها روی بالشت لم بدهیم و کنار هم یک روز تعطیل خوب را تجربه کنیم....

متاسفم بگویم فیلمی که با هزار به به و چه چه روی پرده سینماها رفت پر بود از کلمات و فحشهای زشت..انقدر که ترسیدیم طه در حین بازی هم گوشش بشنود ..بیخیال فیلم شدیم کلا...

اصلا منظورم این نیست که بچه ها باید کنار پدر و مادر هر فیلمی را ببینند اما خوب قبول دارید که ما مسئول اصواتی که در خانه پخش میشود هم هستیم؟

بیربط نوشت 2:

بالاخره با پسرک رفتیم ایستگاه آتش نشانی ..خیلی نگران برخورد آتشنشانهای خسته بودم که حوصله سر و کله زدن با یک بچه بازیگوش را ندارند ..میترسیدم تصویر زیبایی که طه از آتش نشانها ساخته به یک باره خراب شود..اما خب عااااااالی بوووووووووووود.

شکر خدا.

بیربط نوشت 3:

امشب بابا امین سی  و یک ساله میشود...به لطف مریم مهربان که مثل پارسال همه کارها را خودش انجام داد و من را هم غافلگیر کرد دیشب را دور هم خوشحال بودیم..

مهربان خدایم

قطعا داشتن یک هم را و هم راز و هم سر خوب بهترین و بزرگ ترین نعمت زندگی هر زنی خواهد بود..

پس باز هم شکر...(طه جان همه حرفهایی که پارسال برای میلاد پدر نوشتم برایت حرف همیشه ام است..شاید دوباره خواندنش برایت خالی از لطف نباشد گل مادر)

بیربط نوشت4:

خیلی هم عالی

تکیه کلام این روزهای محمدطه..

بیربط نوشت 5:

عکس کلی دارم برای سنجاق کردن به اینجا اما این پرشین بلاگ چه مرگش شده نمیدانم..شاید ناگزیر شوم به نقل مکان....

 

امروز سه شنبه است..آخرین سه شنبه پاییز 93 ..من اداره هستم و هوا ابری..محمد طه درست آخر پاییز که بشود سه سال و شش ماهه می شود ..آخر پاییز امسال باشعر یلدای طه خیلی خوش مزه تر است  انگاربرایم..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٩/۱۱ ز : ٥:٠٩ ‎ب.ظ | +

در جریان واگذاری برخی از مسئولیتها به پسرک قبل از سفر به مشهد کیف کوچولوی قرمز رنگ را با چندتا اسباب بازی و کتاب و مدادرنگی پر کردیم و قرار شد طه خودش مواظب کیفش باشد..خلاصه که کیف همه جا با طه بود و چون اسباب سرگرمیش مهیا بود خیلی برای اوقات داخل حرم و هنگام نماز و حتی داخل هواپیما حضورش مفید بود..ناگفته نماند که اولین کیف طه هم بود..اولین کیفی که پسرک برای رفتن به مهدکودک روی دوشش میانداخت..بعد از برگشتن از سفرو جابه جا کردن وسایل دیدیم همه چیز هست جز همان کیف قرمز ..........از باب ارزش مادی که نه فقط به خاطر علاقه من به حفظ اولینها!! برای طه ،با آقای پدر چندین تا تلفن هم به فرودگاه زدیم که متاسفانه خبری از کیف نشد..خب تجربه جالبی بود برای طه ..جالب تر اینکه با گذشت چند روز از سفر و حالا که من گم شدن کیف را فراموش کرده ام خودش هنوز ذهنش در گیر پیدا کردن جایی است که حواسش پرت شده و کیف را جاگذاشته.................نایب الزیاره بودیم حرم امام رئوف...پاییزهای مشهد حسابی دیدنی است..یعنی بوی خوش پیاده روی تا باب الجواد و از باب الجواد تا رواق امام خمینی انگاری که با بوی باران صد برابر میشود ..از حق نباید گذشت عمر نمازهای تند تندو زیارتهای نصفه و نیمه ما تمام شد..طه جان ما برای خودش مردی شده..یک دل سیر خلوت کردیم در حرم و دلمان و حواسمان و چشممان پرت پسرک نشد انقدرکه آقا بود..

دوستهای نازنینی بچه های کوچولو دارید و دلتان غنج میرود برای حضوور..اندکی صبر.........

-------------------------------------------------------------------------------------------

از آنجایی که دلمان میخواهد تلخ و شیرین ها را ثبت کنیم اینجا:

باید بگویم محمدطه در حال طی دوران به منم بگو شده است!!!!

به منم بگو یعنی گفتن هر جمله ای خواه کوچک، بزرگ  با شادی و حتی معمولی به مصطفای جان که سریعا با این عکس العمل مواجه میشود:

به منم بگو همونی رو که به مصطفی گفتین!!!!!

خب مصطفی جان حسابی شیرین شده است..خانواده که کوچک باشد هر تغییری و هرآمدنی حسابی به اهالی مزه میدهد و عمه شدن من از آن خاطره های شیرین و بیمثالی است که متاسفانه با حساسیتهای طه اسباب نگرانی مارا فراهم کرده..

طه جانم

شاید خیلی وقتها حق با تو باشد...مصطفی چنان دل مامان را چنگ میزند که خیلی وقتها احساسهایم کنترل نشده بر سر زبان جاری میشود و ذوق مرگ شدن من از دست و پا زدن یک فرشته کپل کوچولو از نوع برادرزاده اش میشود اسباب ناراحتی تو..به قول خودت که این روزها مدام این جمله را تکرار میکنی: بیا با هم یه قراری بگذاریم،تو حساسیتهایت را کمتر کنینیشخند

خب مگرنه اینکه در هر قراری که جنابعالی وضع میکنید همه چیز به نفع شماست این به آن درچشمک

---------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیزهایی برای آدم خیلی شریرین است..خیلی..

طه یک وقتهایی یک کارهایی میکند که باورم نمیشود انقدر زمان زود میگذرد..دیشب پسرک اولین جمله انگیلیسی اش را گفت برایم what is your name گفتن را تصور کنید با چاشنی زبان نصفه و نیمه یک پسربچه سه ساله..درست یاد کلاه قرمزی افتاده بودم..همان سکانسی که رفته بود کلاس زبان تا باسواد شود..

مهد کودک با همه توان دارد سعی میکند طه تا میتواند یاد بگیرد..شعرهای جورواجور از شعر شب یلدا گرفته تا شعر کریسمس..کلمات انگیلیسی مختلف..کتابهای جورواجور و ..یک وقتهایی که کتاب شاپرک را باز میکنم تا با طه تمرین کنیم تکالیفش را، چند سال بعد را تصور میکنم..که پسرک دارد تمرینهای ریاضی اش را حل میکند..که باید شب زود بخوابد تا برای امتحانش خسته نباشد..که من برایش آب پرتغال میبرم تا مغزش تازه شود!!که دلم شور میزند برایش که آیا مثل مادر شبهای امتحان ریاضی خوابش میبرد یا نه؟!! خنده ام میگیرد از این همه پرش خیالم..کتاب شاپرک را میندم..گونه های پسرک را میبوسم و توی دلم میگویم بیخیال شعر کریسمس..خوشحال باش..بخند..بازی کن.شبها با قصه های شیرین بابا آرام بخواب..که همین لحظه های ناب بعدها کیمیا میشود هم برای تو و هم بای ما.................


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۸/٢٠ ز : ۳:٢٢ ‎ب.ظ | +

1-داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر درست از شبکه های اجتماعی که این روزها حسابی مرسوم است استفاده میکینم.. دنگ دنگ کردنهای وایبر و لاین و تانگو و..برای خیلی ها متاسفانه عادی شده..گروه هایی که پر است از جکهای بیمزه و شایعات بیخودی و زیر سوال بردن عقاید و ..باور داشته باشیم که میشود خیلی خوب هم از این تفریح ها استفاده کرد..این روزها به واسطه مریم نازینم در گروهی عضو شدم که کلی مادر کتاب خوانده  با یک عقیده و دید مشترک دور هم جمع شده اند و دانستنی هایشان را در باب مسائل خانوادگی و فرزندداری و ..با ذکر منبع با هم به اشتراک میگذارند..انقدر مزه میدهد..اصلا این بار خودتان شروع کنید..بالاخره نسل ما نسل مادرانی هست که خیلی هم بی اطلاع و بدون مطالعه نیستند و میشود سبب خیر شد..امتحان کنید..پشیمان نمیشوید!

2-خدا خیرتان بدهد آقای مختار عزیز!! طه جان ما با همان چند صحنه سانسور شده ای که از شما دید حسابی دلش میخواهد از دوستای امام حسین باشد..با آدم بدها بجنگد..حالا هرشب قبل از خواب من یا بابا علاوه بر قصه قلی! قصه مختار را هم میگوییم..دیشب میپرسید مامان دوستهای امام حسین مگه چطوری اند؟ چندتا خصلت آدمهای خوب را که پسرک هم بفهمد گفتم و در دلم آرزو کردم : طه جانم انقدر خوب باشی و راهت را درست پیدا کنی که یار امام زمانت باشی ......انشاالله..

3- یک وقتهایی در امتحانهایی که قرار است از خودم بگیرم نمره ام صفر هم نمیشود..همان وقتهایی که پسرم یک اشتباهی میکند و چندین تا چشم منتظر هستند من پسرک را درست تربیت کنم!!!!

خب دقیقا همان وقتها همه چیزهایی که یاد گرفتم میرود هوا....میخواهم بگویم اصلا آن ثانیه ها تند تر هم میگذرد..انقدر تند که حتی فرصت نمیکنم صدای دکتر هورایی را که آرام باید و نبایدها را میگوید به خاطر آورم..البته وقتهایی که با طه خانه خودمان هستیم بره در مقابل آرامی و معصومیت پسر ما باید لنگ پهن کند!!!اصلا میشود یک بچه ایده آل که هر پدر و مادری آرزو دارد و هی تندو تند هم بوسه هایی است که نثار ما میشود..اما امان از وقت های دیگر..

دارم سعی میکنم بیخیال شوم دنیای اطرافم را..بچسبم به طه..به پسرم که این روزها حسابی عاشق نقاشی کشیدن شده..توی دنیای مدادرنگی ها که خودش را گم میکند دلم میخواهد آرام از گوشه چشم نگاهش کنم..دستهای کوچک طه حالا حسابی دارد قوی میشود ..دارد یاد میگیرد کاغذ را با خطهای شکسته  و کج و کوله اش برایم رنگی کند و اذوق من آنچنان است که انگار رفته ام یک نمایشگاه نقاشی بزرگ.....

راستی پسرکم!

درگوشی هایم با تو اینجا و این روزها حسابی کم شده..انقدر که شلوغم و هی میدوم و متاسفانه ثانیه ها بسیار تند تر...ببخش بر مادرت و خرده نگیر که چرا از احوالات سه سال و اندی ات کم تر اینجا نوشته ام..

طه..این که پسری کوچولو بخواهد بداند وقتی میمیرد کجا میرود خیلی عجیب است..این که بخواهد با زبان بچه گانه اش مدام به مامان و بابا بگوید همینطوری پرسیدم عجیب تر..و کاشکی میدانستی چقدر جواب دادن به این سوال ها سخت است..جان ِمادر ! این روزهایت حسابی پر شده از این سوالهای فلسفی ..

خدا چیه؟ خدا کجاست؟ خدا شیطون رو دوست نداره ..و حسابی سردرگم میشوم با این سوالهایت..البته که همه بچه ها در این سن و سال پر میشوند از این عوالم اما خب دوست داشتم اینجا ثبت کنم که آغاز این بالا و پایین کردنهای عقلی ات همین پاییز قشنگ نود و سه بود..

---------------------------------------------------------------------------------------------

یک وقتهایی یک کارهایی حسابی مزه میدهد..انقدر که از خنده روده بر میشوید..

با هم بروید کافی شاپ....شما و همسر و فسقلی..

چشمهای گرد دختر و پسرهای جیک تو جیک که با هم زمزمه ها عاشقانه دارند را لطفا بیخیال شوید..بچسبید به شیرین زبانیهای پسرک و اینکه دلش از شیرکاکائوهای پاکتی میخواهد و کیک خرسی مینو !!!!

همین چند خط نوشتم یک هفته طول کشید..برای همین از هردری آمدچشمک


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


توفیق اجباری
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٧/۱٩ ز : ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | +

یک وقتهایی اتفاق هایی میافتد و باعث میشود تو بدانی که تغییر کرده ای..حسابی حسابی..که  بفهمی نق و نوق کردنهایت که آی امان و ای داد بیداد الکی هستند و تو آدم دیگری شده ای..بدون این که خودت بخواهی..همچین بفهمی نفهمی ،بدون درد و خون ریزی! دنیایت تغییر کرده..

من امروز مجبور شدم بمانم خانه..مجبور شدمها..نه که فکر کنید کلی برنامه ریزی قبلی بوده و من خوش خوشان مانده ام خانه..نخیر...

صبح پسرک و آقای همسر رفتند..خب به عادت هر روز خوابم که نمی آمد اما برای اینکه روی خودم را کم کنم رفتم زیر پتو و خودم را مجبور کردم به خوابیدن..(تازه فهمیدم بچه ام طه چه عذابی میکشد وقتهایی که مجبور میشود به خواب!!)

خلاصه ما خوابیدیم..بد هم نبود اما نچسبید  اصلا..

فهمیدم که زن خانه ماندن و خانه نشستن نیستم انگار..دلم مثل سیر و سرکه می جوشد برای کارهای اداره ام.برای فلان نامه و بهمان دستور کار..

دلم با رفتن طه و همسر یک جورهایی گرفت..مثل بچه ای شدم که تنها مانده و غریبی میکند..

خب من تقریبا خیلی وقت است که بغیر از پنج شنبه و جمعه که عموما به حانه تکانی میگذرد روز خانه ام را ندیده ام.

وارد دنیای مردها که میشوی بخواهی نخواهی انگار که خلق و خویشان هم سرایت میکند به تو..و من امرزو و در این لحظه بسیار نگران کارهای اداه م هستم تا چیز دیگری..

راستی خانه بدون طه اصلا مزه ندارد..انگار صدای نازنینش شده پس زمینه تمام لحظه هایم..انقدر که امروز که نیست یکی آرام آرام برای شعرهای گروه آتش نشانها را میخواند!!!( میخوای میخوای با ما آشنا بشی..آنش نشانها رو بشناسی.......)

مهربان خدایم ..

شکرت..برای همه آنچه برایم مقدر کرده ای...

*یادم رفت بگویم پایم تا زانو در گچ است..مدیون هستید فکر کنید خودم را مجبور کرده ام بمانم خانه برای استراحتنیشخند

* این روزها پسرک یه دیالوگ یاد گرفته از آنهایی که در مواقع حساس دل سنگ را آب میکند:

مامان ..مگه من بچه تو نیستم؟؟؟

و منتعجب

پس چرا اجازه نمیدی (مثلا فلان کار رو) بکنم!!!

خداییش ما سه سالمون بود ته ته استدلال کردن هامون چی  بود آخهابله

*خاله های مهربانی که اینجا را میخوانید شکر خدا طه با مهد جدید اخت شده..به میط عادت کرده و حسابی سرش شلوغ یادگیری ست..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٧/۱ ز : ۱:٢٦ ‎ب.ظ | +

یک وقتهایی دلم میخواهد مغزم را بکشم بیرون بعد خیلی شیک و مجلسی !بگیرمش زیر شیر آب سرد تا خنک بشود و بعد که صدای جیییییز گفتنش در آمد یک نفس عمیق بکشم که حالم خوب شده..که سرم هوا خورده ..البته برای خودم پیشنهادهای دیگری هم دارما..دلم میخواهد چمدانم را جمع کنم بلیط بگیرم و سه تایی با هم برویم یه جای خوب که حسابی آرام هم باشد و فقط کتاب بخوانم و استراحت کنم و فکر کنم..دلم میخواهد برای خودم کتاب بخرم ..از این رمانهایی که حسابی آدم را غرق میکند و زمان و مکان را میگیرد از آدم..اتفاقا هایپر این بار پر بود از رمان های ناب..از شوهر آهو خانوم گرفته تا عادت میکنم زویا پیرزاد..اما نخریدم..پاهایم هم سست شده بودها اما بازهم دلم را گذاشتم ته لیست..

این روزها حسابی خسته ام..جسمی نه ها..هرچه هست توی مخم هست که هوا نمیخورد وپر شده از فکر و خیال..

مهد کودک طه جانم را عوض کردیم..خوب یا بد چاره دیگری نداشتیم و حالا حسابی نگرانم...دیروز تمام مسیر رسیدن به خانه را فکر میکردم به طه ..به اینکه چقدر گریه کرد برای جدا شدن از من..ته ته چشمهایش نگرانی موج میزد..بعد یک هویی یاد مژگان افتادم(مربی نازنین قبلی طه ) به اینکه طه صبح ها چه طور برای رفتن توی بغلش پر میکشید..کاشکی اصلا هیچ وقت مقایسه نبود..

انقدر فکر کردم تا حالت تهوع بهم دست داد..دقت کردید اینطور وقتها چقدر ذهنتان هم خلاق میشود برای مرثیه خوانی..

خلاصه که انقدر حالم بد بود که از اداره که رسیدیم خانه به زور مسکن چشمهایم را بستم ..بعد شروع کردم مثل آدمهای خل با خودم حرف زدن..

برایم توی وایبر چندین تا پیام آمده بود..مال مژگان را عینا اینجا مینویسم..دوست دارم طه یکی از آدمهایی که توی ذهنش  تا همیشه نگه دارد همین فرشته مهربان باشد..باید بعد تر ها بداند ساعتهایی که مادر کنارش نبوده هم یک فرشته از سوی خدا برایش مادری کرده است..

به خدا هنوز هم آدمهای خوب هستند دور و برمان..فقط کافیست به دستهای پنهانی خداوند ایمان داشته باشیم..

((امروز جای پسرم خیلی خالی بود، دلم واقعا داره میترکه، به مربیش بگو طه از بلندی میترسه، بگو خیلی مرده و اخلاقش مردونس دعواش نکنه بچه ام به غیرتش بر میخوره..بگو خیلی هم دل نازکه..بگو اگر شیطونیاش گل کرد فقط نگاهش کنه پسرم متوجه میشه..بگو طه یه مادر دیگه هم داره که روش خیلی حساسه..بچه ام رو ببوس..دلم براش خیلی تنگه دوست داشتم صداش رو بشنوم اما گریه امونم نمیده..)

---------------------------------------------------------------------------------------------

یکی از سخت ترین دوران کاری ام را دارم سپری می کنم ..دغدغه  های محیط کار از یک طرف و نگرانی طه و شرایط جدید هم از یک طرف دیگر..

لطفا قدر شرایطی که درش قراردارید را  بدانید ..اگر سخت است..اگر بر وفق مراد نیست..اگر صد درصد نیازتان را تامین نمیکند..ما اصلا نمیدانیم فردا برایمان چه چیزی مقدر شده ..گاهی موقعیتهای فعلی مثل یک بهشت است که تا از دستش ندهیم قدرش را نمیدانیم..با خودم هستم..همیشه شکر گزار باش........

التماس دعا دارم دوستهای خوبم که میدانم اینجا را میخوانید و من اصلا نمیشناسمتان..برای آرامش  روحم دعا کنید که این روزها حسابی دلش خالی شدن میخواهد...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


عیدی ما
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٦/۱٧ ز : ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | +

بعضی از حسها را نمیشود تعریف کردیعنی شاید شنیده باشیم که خیلی لذت داردا اما خب تا آدم خودم تجربه اش نکرده باشد باورش نمیشود..

مثل حس عمه شدن!!!

داخل پرانتز دوست دارم بگویم من از آن دسته آدمهایی هستم که خیلی عمه ام را دوست دارم شاید خیلی بیشتر از نزدیکان دیگری غالبا مرسوم است بیشتر دوستشان بداریم..

القصه من دیروز عمه شدم..از آن حسهای نابی دارم که شاید فقط یک بار مزه میدهد و مزه اش تا آخر عمر زیر زبان آدم می ماند..ما خانواده کم جمعیتی هستیم..یک خواهر و یک برادر..خب شاید علت ذوق کردن خیلی زیادم اضافه شدن جمعمان باشد البته فقط یک دلیلش!!

دیروز با مریم جان نازنینم رفتم بیمارستان..صبح زود..خدا میداند که اصلا شبش را نخوابیدم ..بعد برای همراهی رفتم داخل اتاق زایمان و با هزار دعا و قربان صدقه پرستارها رفتن تحولش دادم..درست یادم خودم افتادم..اصلا چه حکمتی دارد که آدم با شنیدن هر خبر زایمانی اینگونه بهم میریزد و هوایی میشود..انگار تحمل و انتظار برای آدمهای پشت در ورود ممنوع! خیلی سخت تر است..خلاصه که تمام مدت داشتم مرحله به مرحله از پشت در با مریم همراهی میکردم..مصطفی نازنین ما، عیدی شیرین امام رئوف ساعت 8 صبح آمد و دیدمش..یک هدیه بهشتی که برایمان هزارتا نشانه آورد از مهربانی های عزیزتر از مادر..............................

امیدوارم اگر قابلیتش را دارید!! زود زود عمه شوید که حسابی خوشمزه است...

* برای آقا طه ما هم لطفا دعا بفرمایید..پسردایی جان از یک طرف و دختر عمه جان از طرف دیگر..البته پسرکم خیلی مرد است با این بادها دل کوچکش نمیلرزد چشمکاما خب بنا بر اظهارات صاحبان تجربه! توجه بیشتر میخواهد که ما در بست در خدمتیم....

----------------------------------------------------------------------------------------------

با محمدطه رفتیم سینما..ثبت شود در دل تاریخ لطفا که اولین سینما رفتن گل ما سه سال و سه ماهگی بود..نوستالوژی کودکی ما شد اسباب لذت بردن یک ساعته پسرک و البته من و بابا!

 

* هرچقدر سعی کردم عکس های پسرک با کپل و نارنجی آپلود نشدناراحت

لطفا خودتان طه را در پوزیشن!!! مربوطه تصور بفرماییدنیشخند


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com