دست نوشته های یک مادر
در دلم پروانه ای بال میزند..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٤/۸/٦ ز : ۸:٢٧ ‎ب.ظ | +

اصولا وقتی قرار است مهمان داشته باشم هم خوشحالم و هم بسیار مضطرب..دوست دارم همه چیز جای خودش باشد و  حاضر  ، مهمان نازنین که آمد یک دل سیر با هم گپ و گفت کنیم..

حالا با این تفاسیر این روزها که میدانم قرار است مهمانی بیاید و خودش بشود عضوی از خانواده کوچک ما حسابی سرخوشم..

برای طه خیلی خوشحالم..ریز ریز دعا کردنهایش جواب داد..

یادم میآید شب تولدش پدر پرسید موقع فوت کردن شمع تولد چه آرزویی میکنی؟؟

من در ذهنم یک اسباب بازی را تصور میکردم که هر دفعه پشت ویترین مغازه پاساژ مفید با نگاهش نوازشش میکرد و....القصه ما خیلی از ماجرا پرت بودیم..

دوست دارم یه خواهر یا برادر داشته باشم...............................

آرزویت بر بار نشسته گل مادر..

نمیدانم خواهر دار خواهی شد یا برادر..مهم نیست..هرچه هست سالم  صالح باشد انشالله و همدم برای تو...

( طه جانم البته شما هنوز داستان را نمیدانی..انقدر که صبرت کم است و میترسم راهی تیمارستانمان کنی..بدحالی های این روزهایم را ببخش..)


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٤/٥/۱۱ ز : ٩:۱۳ ‎ب.ظ | +

یک-یادم میاید یکی از فانتزیهای مادرانه ام این بود که پسرک و پدرش با هم بروند استخر..یا هر تفریح دو نفره مردانه دیگری..حتی اینجا هم نوشتم در این مورد..حالا زمان برایم انقدر زود گذشت که در هفته گذشته این فانتزی اندوهناک من دو بار برآورده شد و البته اگر بخواهم در گوشی بگویم خیلی هم شیرین نبود..یعنی آمیخته بود با یک حس حسرت مادرانه..هرچند که دیدن خوشحالی طه به زمین و  زمان میارزید اما خوب تصور اینکه طه برای اولین بار که میرود استخر و آن حجم وسیع آب را میبیند چه عکس العملی نشان میدهد خیلی وسوسه انگیز هست برایم..و یا بهتر است بگویم وسوسه انگیز بووود..حالا پسرک با پدرش پچ پچی میکند و قرار استخرشان که باهم فیکس شد بنده را صرفا جهت اطلاع خبردار میکنند..من هم در تمام این یک ساعت و نیم زمانی که دارم سعی میکنم اسباب یک شام مقوی و هیجان انگیز را برای دو مرد شناگر خانه فراهم کنم..قلب

دو-پروسه جدا کردن طه برای خواب زمانی که یک ساله بود شروع شد و در کمتر از چند روز با موفقیت تمام شد..ساده تر از آنچیزی که فکرش را میکردم ..اما حالا ..درست زمانی که محمد طه سی ام خرداد ماه شمع تولد چهارسالگی اش را فوت کرده و به قول خودش حسابی مرد شده دوباره ما با بحران خوابیدن طه مواجه شدیم..هوا که رو به تاریکی میرود اشکهای پسرک گوله گوله از روی صورتش سر میخورد پایین..انقدر التماس و لابه میکند برای کنار ما خوابیدن که واقعا شده برایمان معضل..البته که از راههای مختلف داریم سعی میکنیم که هرچه زودتر علت این همه بیتابی را بفهمیم

اما ایکاش گریه نمیکردی ..الحق که خوب بلدی با دلمان بازی کنی جانِ مادر..البته برای خاطر خودت ما سخت داریم مقاومت میکنیم و خب شکر خدا پیشرفتهایی هم داشته ایم..

سه- دارم با خودم کلنجار میروم که اینجا را تعطیل کنم و بروم سراغ اینستاگرام..اما خب برای من که آدم پرحرفی هستم نوشتن چند کلمه در خصوص یک عکس و حاشیه های آن شاید خیلی راضی کننده نباشد..از طرف دیگر با آقای همسر هم یک صحبتهایی کرده ایم که هردو را در کنار هم ادامه بدهیم..یک صفحه به نام خانواده ما در اینستاگرام و اینجا هم یک چند خطی برای روزهای مادرانه ام..نتیجه اش طی چند روز آینده نهایی میشود..

چهار_هیج بغیر از اینکه محمدطهُ این روزها مثل انبار باروت شده و هر لحظه مثل یک آتشفشان عظیم فوران میکند..البته که چاره ای نداریم جز اینکه برای تسلی دل خودمان هم که شده به گفتن اقتضاء سن و اینها بسنده کنیم..نگران

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


به شیرینی شربت
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٤/٢/٢۸ ز : ٩:٤٩ ‎ب.ظ | +

(باقیات و صالحات از آن واژه هایی هست که تا  اسم یک کار خوب می آید وسط ته ته ذهنم یک چیزی چشمک میزند این را لطفا داخل پرانتز داشته باشید..)

اینکه من سعی میکنم طه را با خیلی مسائل آشنا کنم خوب است..اینکه با هم در ماشین قرآن هم گوش میدهیم..اینکه بابا که رفت کربلا پسرک کاملا داستان را میدانست البته با ذهن سه و سال و اندی خودش و شاید تصورش از کربلا فعلا زن و بچه های تشنه ای هستند که آدم بدها خیلی اذیتشان کردند هم خیلی خوب است..اینکه طه وقتی اسم مقبره مختار آمد بازی اش را قطع کرد و چشمهایش به دهان پدر خیره شد که داشت تعریف میکرد هم خیلی خیلی خوب است..

نمایشگاه کتاب امسال من گشتم سراغ داستان ائمه ..داستان پیامبران..قصه های کوتاه با تصاویر قشنگ، که خدا رو شکر کم هم نبود و یک بخشی را خودم یافتم و یک بخش دیگر را هم دوست جانم..پس این هم خوب است..

اینها را ردیف نکردم که بنویسم من در جریان تربیت طه خیلی خوب هستم..که بنویسم من و آقای همسر خیلی دغدغه مسائل مذهبی را داریم..اصلا..اتفاقا خواستم بگویم همه کارهای ما بکنار ، یک شربت شیرین که مزه اش رفته زیر زبان طه قد خودش که نه خیلی بیشتر تاثیر داشته است..

داستان از این قرار است که نزدیک خانه مامان جون ِ طه از این تکیه های محلی هست که موقع محرم و صفر بساطشان برپاست..اما نه فقط وقت اقامه عزا..(متولیان این تکیه عزیز که در برنامه ام هست حضورا برای تشکر بروم) تمام اعیاد و میلاد ائمه را شربت میدهند و یا شیر و امثالهم..طه خیلی کوچک بود که من شیشه اش را پر کردم  از شربت ..بعد یادم هست که توضیح دادم تولد فلان امام است در همین حد کوتاه..

حالا داستان ما تا امروز ادامه دار شده و روز میلاد که باشد یک شیرینی خوبی میرود زیر پوست پسرک..بساطشان را که از دور ببیند خودش شروع میکند به پرس و جو..امروز عید کی هست؟تولد کدام امام است و .. همان قدر که این شربت برای طه شیرین است این داستان برای من و همسر..روز میلاد و عید هم که باشد و ما دستمان نرسد به آن تکیه خودمان بساط شربت را پهن میکنیم..

همان قدر که ذکر مصیبت اهل بیت و گوش دادن نوحه و مداحی جا دارد، یاد دادن اعیاد و روزهای خوب و خوش دین قشنگمان هم ..کاش همیشه دو طرف داستان را ببینیم..

کار که نیت خدایی داشته باشد به دل مینشیند و تاثیری را که باید میگذارد.. خداوند قبول کند از همه کسانی که اینگونه قدم بر میدارند ..انشالله ..به نظرم باقیات و صالحات فقط ساختن مسجد و کمک به تهیه جهزیه برای نیازمندان و کارهای خیلی بزرگ دیگر نیست..البته به نظر من.

بی ربط نوشت:

تجربه نمایشگاه رفتن امسالم خیلی خوب بود/اینجا مینویسم شاید به درد کسی بخورد:

در قدم اول یکی از نزدیکان را پیدا کنید که بچه های هم سن و سال داشته باشید..ترجیحا هم عقیده یا با انحراف کم..بعد یک لیست را تهیه کنید و بروید نمایشگاه..با هم  نه البته..این با هم نرفتن خیلی مفید است..به یک کشفیاتی میرسیدو با هم قسمت میکنید ونتیجه اش میشود یک عالمه کتاب خوب، کاربردی و مفید که قطعا به تنهایی اگر قرار بود پیدا شود نتیجه انقدر مطلوب نمیشد و علاوه بر این نکاتی هست که شاید به چشم شما نیاید و آن یار همراه نقشش اینجا حسابی برجسته میشود..

هدی جونم برای من که تجربه خوبی بود..ممنوووونماچ

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٤/۱/٢٤ ز : ۳:٠۱ ‎ب.ظ | +

طه مادر سلام....از آخرین سلامی که اینجا کردم به تو و حرفهای درگوشی ام خیلی گذشته..

خواستم آخرهای اسفند برایت بنویسم..بنویسم که شکر خدای مهربان سال 93 با خی رو خوشی و خوبی تمام شد اما هی دلم نیامد..گفتم سال کامل شود که خدایی نکرده حرف بیهوده نزده باشم..

به لطف خدای مهربانم و به برکت حضور تو سال خوبی بود برایمان به قول عزیزی شاید مثل کشتی  که نه قایق شکسته ای بودیم که بعد از یک طوفان بزرگ یه جزیره رسیده..یعنی 93 همانقدر برای خانواده 3 نفره ما جزیره بود که 92 متاسفانه یک طوفان سنگین!!

بیخیال ..یاد تلخی ها کام آدم را الکی بد مزه میکند..

اینجا حسابی خانه تکانی میخواهد..یک فکرهایی برایش دارم البتهچشمک

----------------------------------------------------------------------------------------------


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ ز : ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | +

بعضی از حس ها با تمام شیرین بودنشان شاید در زندگی دوبار هم تکرار شوند..البته فقط شاید..

مصطفی دو روز قبل راه افتاد یعنی شروع کرد به چهاردست و پا رفتن  و من تصویر این اولین حرکت جانانه بدون کمک پسرم را به لطف مریم دیدم..فایلش را فرستاده بود در گروه تلگرام...از ته دلم که ذوق کردم و بعد از قربان صدقه رفتن و بال بال زدن به خودم آمدم که دیرو به رسم تقریبا هر روزه ام دیدمش خبری نبود و  از این حرفها..یاد نیمه شعبان سه سه سال پیش افتادم که منزل یکی از اقوام جشن مولودی بودیم و طه یکباره قدم برداشت و آمد سمت من..

این روزها ذره ذ ره بزرگ شدن مصطفی برایم شیرین است!! خوشحالم که طه همبازی پیدا کرده و داداشی داداشی هست که به مصطفی نثار میکند..خوشحالم از کنار هم بودنشان..از اینکه شکر خدا به واسطه نزدیکی خانه های ما پسرم یک همبازی دارد که به لطف خدا دارد با سرعت نور بزرگ میشود و همدم کودکی طه..و البته بعد از تقریبا چهارسال یک دوره فشرده تمرین بچه داری برای مننیشخند

--------------------------------------------------------------------------------------------

مطلب بالا را یادم نیست کی شروع کردم..اما امروز بالاخره تمام شد24/01/94


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ز : ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | +

این روزها که میگذرد من پر هستم از فکر مهاجرت..کندن و رفتن..نه اینکه خیال کنی دلم میخواهد بارو بنه را جمع کنم و برویم یک گوشه دنیا ..نه جانِ مادر..

حداقل دانستنش که ضرری ندارد..بدانی بهتر است محمدطه جانم..

این روزها حسابی دلم میخواهد بارو بندیلمان را جمع کنیم و برویم یه شهر کوچک شمال ..برویم و آنجا واقعا با هم زندگی کنیم..برویم که تو بتوانی نفس بکشی..که هوای خوب بخوری..که دور و اطرافت سبز باشد..برویم که من مجبور نباشم تا بوق سگ بمانم اداره و تو مهد کودک و بعد هم سه تایی خسته با هم برگردیم خانه..

اصلا برویم برای یک تغییری ..

طه دلِ مادرت این روزها حسابی تغییر میخواهد..چه کنم که توانش را ندارم..که میترسم..که برویم و من دوری را تحمل نکنم و بعد داستان بدتر از بد بشود..

وقتهایی که با خودم فکر میکنم انگاری دلم میخواهد وسط کار حواس خودم را پرت کنم..نه اینکه دلم نخواهد رفتن را..نه فقط از ترس..یک جور ترسی که میدانم پشتش یک آرامش شیرین است و تا غلبه نشود مزه اش نمیرود زیر زبانم..

خلاصه که هنوز دارم با خودم کلنجار میروم...........

کاشکی میتوانستم توی چشمهایت نگاه کنم و بگویم برای آینده تو خیلی از تصمیم ها را میگیرم و خیلی ها را پشت گوش می اندازم..

بعدا نوشت: مطلب بالا در حین کار و شلوغی و خستگی  نوشته شد و بعد از حدود یک ماه توانستم دوباره بخوانمش و دکمه انتشار را بزنم...

اینجا حسابی گردگیری میخواهد و من حسابی از این نیامدن و ننوشتم پشیمانم..

خیلی وقتها خیلی چیزها جای خودشان که ثبت شود شیرین است و الا که حالا چه فایده دارد من بنویسم فلان تاریخ که حتی یادم نیست کی بود تو اولین شاخه گلت را از دست بابا هدیه گرفتی..یادم هست اما که از اداره به سمت خانه میرفتیم..باران هم نمه نمه میبارید..توی ترافیک قبل از پل گیشا بودیم که بابا دو تا شاخه نرگش خرید..یکی برای تو و یکی برای من..آخ که مثل دخترها که از دست نامزدشان گل میگیرند ذوق کردی برای همان یک شاخه گل..خانه که رفتیم از من گلدان خواستی و آبش کردی و گذاشتی روی میزت...دست آخر هم نرگست را هدیه دادی به عشقت..به مامان جونت که انگار از گوشت و خون او هستی نه ما............

علت اینکه خیلی وقت بود سر نزدم اینجا شلوغی کارم بود طه جانم و الا که هنوز هم هرروزت و هر لحظه ات برایم پر است از حس نوشتن..

در خلال این حرفهایم یک نصیحت مادرانه دارم برایت..برای آدمها اندازه خودشان ارزش قائل شو..یک وقتهایی اصلا نباید خودت را خسته کنی..اصلا نباید با همه توانت کار کنی چون بعضی ها اصلا لیاقتش را ندارند جان مادر..بیخیال..و حالا من خیلی پشیمانم که انقدر کار کردم که از اینجا هم غافل شدم...

خیلی حرفهای دیگر داشتم که همه پریده است و متاسفانه هرچقدر فشار میاورم به ذهنم یادم نماید..این دوماه نیامدن را بر من ببخش ..قول میدهم کرکره اینجا را زود به زود بدهم بالا..........................


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٩/٢٥ ز : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | +

من: پسرم وقتی بچه ها کار اشتباهی انجام بدن مامانا از چشماشون میفهمن..یعنی چشم ها به مامان میگن چه اتفاقی افتاده..

و بعد از این سخنان حکیمانه قیافه حق به جانب مامان را گرفتم هنگام بچگی های خودم..که مامان مثل یک قاضی کاردان زل میزد به چشمهای ما و ماهم چشمهایمان را از گل قالی برنمیداشتیم که نکند یک وقت دستمان رو بشود...

اما زهی خیال باطل..

محمدطه: مامان بیخیال چشم که دهن نداره بگه من چیکار کردم چیکار نکردم!!!!!!

و من:تعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

یعد از سه سال که طه را توی ماشین به صندلی اش دوخته بودیم و خوشحال بودیم که پسرمان بسیار جنتلمن مینشیند و بیرون را تماشا میکند احساس کردیم برای خودش مردی شده و باید بدون صندلی مخصوص عقب ماشین آرام بگیرد..طفلکی دفعه اول انقدر ذوق زده شده بود که انگار سوار یک هواپیمای اختصاصی شده..خب بالا و پریدنهایش زیاد شد آن هم در مسیر مسافرت که جاده هست و خطر و ...

آقای پدر پس از چند بار تذکر نرم اینبار بسیار عصبانی: دیگه با این کارایی که کردی نمیارمت مسافرت...تموم شد...

یک چند لحظه ای سکوت شد و من در دلم خوشحال بودم که پسرک الان یک ببخشید میگوید و داستان به خوبی تمام میشود...

اما باز هم زهی خیال باطل..

طه خیلی خونسرد: بابا خوب که فکر میکنم میبینم من اصلا مسافرت رو دوست ندارم..خونه خودمون رو خیلی بیشتر  دوست دارم

 و من و همسر:تعجبتعجبتعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

خب واقعیت این هست که بچه های این نسل بسیار با زمان ما متفاوت شده اند..با سرعت نور دارند بزرگ میشوند..بزرگ شدن جسمی نه ها بزرگ شدن روح و فکر و...هرچقدر هم که میخوانیم و سی دی گوش میدهیم بازهم داستان سختی های خودش را دارد ..انگاری بچه های این زمانه برای بزرگ شدن بغیر از پدر و مادر به خیلی چیزهای دیگه وابسته هستند..بعد فکر کردم به پدر و مادرهایی که کلا محدودیت را بی خیال شده اند..عقیده دارند همه چیز را باید از بچگی دید و شنید..فکر میکنم کر آنها سخت تر باشد...................

بیربط نوشت1:

یک جمعه که حوصله مان سر رفته بود برادر مهربان با خانواده کوچکش آمدند و یک سی دی فیلم را هم آوردند تا بعد از نهار به یاد قدیمها روی بالشت لم بدهیم و کنار هم یک روز تعطیل خوب را تجربه کنیم....

متاسفم بگویم فیلمی که با هزار به به و چه چه روی پرده سینماها رفت پر بود از کلمات و فحشهای زشت..انقدر که ترسیدیم طه در حین بازی هم گوشش بشنود ..بیخیال فیلم شدیم کلا...

اصلا منظورم این نیست که بچه ها باید کنار پدر و مادر هر فیلمی را ببینند اما خوب قبول دارید که ما مسئول اصواتی که در خانه پخش میشود هم هستیم؟

بیربط نوشت 2:

بالاخره با پسرک رفتیم ایستگاه آتش نشانی ..خیلی نگران برخورد آتشنشانهای خسته بودم که حوصله سر و کله زدن با یک بچه بازیگوش را ندارند ..میترسیدم تصویر زیبایی که طه از آتش نشانها ساخته به یک باره خراب شود..اما خب عااااااالی بوووووووووووود.

شکر خدا.

بیربط نوشت 3:

امشب بابا امین سی  و یک ساله میشود...به لطف مریم مهربان که مثل پارسال همه کارها را خودش انجام داد و من را هم غافلگیر کرد دیشب را دور هم خوشحال بودیم..

مهربان خدایم

قطعا داشتن یک هم را و هم راز و هم سر خوب بهترین و بزرگ ترین نعمت زندگی هر زنی خواهد بود..

پس باز هم شکر...(طه جان همه حرفهایی که پارسال برای میلاد پدر نوشتم برایت حرف همیشه ام است..شاید دوباره خواندنش برایت خالی از لطف نباشد گل مادر)

بیربط نوشت4:

خیلی هم عالی

تکیه کلام این روزهای محمدطه..

بیربط نوشت 5:

عکس کلی دارم برای سنجاق کردن به اینجا اما این پرشین بلاگ چه مرگش شده نمیدانم..شاید ناگزیر شوم به نقل مکان....

 

امروز سه شنبه است..آخرین سه شنبه پاییز 93 ..من اداره هستم و هوا ابری..محمد طه درست آخر پاییز که بشود سه سال و شش ماهه می شود ..آخر پاییز امسال باشعر یلدای طه خیلی خوش مزه تر است  انگاربرایم..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٩/۱۱ ز : ٥:٠٩ ‎ب.ظ | +

در جریان واگذاری برخی از مسئولیتها به پسرک قبل از سفر به مشهد کیف کوچولوی قرمز رنگ را با چندتا اسباب بازی و کتاب و مدادرنگی پر کردیم و قرار شد طه خودش مواظب کیفش باشد..خلاصه که کیف همه جا با طه بود و چون اسباب سرگرمیش مهیا بود خیلی برای اوقات داخل حرم و هنگام نماز و حتی داخل هواپیما حضورش مفید بود..ناگفته نماند که اولین کیف طه هم بود..اولین کیفی که پسرک برای رفتن به مهدکودک روی دوشش میانداخت..بعد از برگشتن از سفرو جابه جا کردن وسایل دیدیم همه چیز هست جز همان کیف قرمز ..........از باب ارزش مادی که نه فقط به خاطر علاقه من به حفظ اولینها!! برای طه ،با آقای پدر چندین تا تلفن هم به فرودگاه زدیم که متاسفانه خبری از کیف نشد..خب تجربه جالبی بود برای طه ..جالب تر اینکه با گذشت چند روز از سفر و حالا که من گم شدن کیف را فراموش کرده ام خودش هنوز ذهنش در گیر پیدا کردن جایی است که حواسش پرت شده و کیف را جاگذاشته.................نایب الزیاره بودیم حرم امام رئوف...پاییزهای مشهد حسابی دیدنی است..یعنی بوی خوش پیاده روی تا باب الجواد و از باب الجواد تا رواق امام خمینی انگاری که با بوی باران صد برابر میشود ..از حق نباید گذشت عمر نمازهای تند تندو زیارتهای نصفه و نیمه ما تمام شد..طه جان ما برای خودش مردی شده..یک دل سیر خلوت کردیم در حرم و دلمان و حواسمان و چشممان پرت پسرک نشد انقدرکه آقا بود..

دوستهای نازنینی بچه های کوچولو دارید و دلتان غنج میرود برای حضوور..اندکی صبر.........

-------------------------------------------------------------------------------------------

از آنجایی که دلمان میخواهد تلخ و شیرین ها را ثبت کنیم اینجا:

باید بگویم محمدطه در حال طی دوران به منم بگو شده است!!!!

به منم بگو یعنی گفتن هر جمله ای خواه کوچک، بزرگ  با شادی و حتی معمولی به مصطفای جان که سریعا با این عکس العمل مواجه میشود:

به منم بگو همونی رو که به مصطفی گفتین!!!!!

خب مصطفی جان حسابی شیرین شده است..خانواده که کوچک باشد هر تغییری و هرآمدنی حسابی به اهالی مزه میدهد و عمه شدن من از آن خاطره های شیرین و بیمثالی است که متاسفانه با حساسیتهای طه اسباب نگرانی مارا فراهم کرده..

طه جانم

شاید خیلی وقتها حق با تو باشد...مصطفی چنان دل مامان را چنگ میزند که خیلی وقتها احساسهایم کنترل نشده بر سر زبان جاری میشود و ذوق مرگ شدن من از دست و پا زدن یک فرشته کپل کوچولو از نوع برادرزاده اش میشود اسباب ناراحتی تو..به قول خودت که این روزها مدام این جمله را تکرار میکنی: بیا با هم یه قراری بگذاریم،تو حساسیتهایت را کمتر کنینیشخند

خب مگرنه اینکه در هر قراری که جنابعالی وضع میکنید همه چیز به نفع شماست این به آن درچشمک

---------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیزهایی برای آدم خیلی شریرین است..خیلی..

طه یک وقتهایی یک کارهایی میکند که باورم نمیشود انقدر زمان زود میگذرد..دیشب پسرک اولین جمله انگیلیسی اش را گفت برایم what is your name گفتن را تصور کنید با چاشنی زبان نصفه و نیمه یک پسربچه سه ساله..درست یاد کلاه قرمزی افتاده بودم..همان سکانسی که رفته بود کلاس زبان تا باسواد شود..

مهد کودک با همه توان دارد سعی میکند طه تا میتواند یاد بگیرد..شعرهای جورواجور از شعر شب یلدا گرفته تا شعر کریسمس..کلمات انگیلیسی مختلف..کتابهای جورواجور و ..یک وقتهایی که کتاب شاپرک را باز میکنم تا با طه تمرین کنیم تکالیفش را، چند سال بعد را تصور میکنم..که پسرک دارد تمرینهای ریاضی اش را حل میکند..که باید شب زود بخوابد تا برای امتحانش خسته نباشد..که من برایش آب پرتغال میبرم تا مغزش تازه شود!!که دلم شور میزند برایش که آیا مثل مادر شبهای امتحان ریاضی خوابش میبرد یا نه؟!! خنده ام میگیرد از این همه پرش خیالم..کتاب شاپرک را میندم..گونه های پسرک را میبوسم و توی دلم میگویم بیخیال شعر کریسمس..خوشحال باش..بخند..بازی کن.شبها با قصه های شیرین بابا آرام بخواب..که همین لحظه های ناب بعدها کیمیا میشود هم برای تو و هم بای ما.................


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com