دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ ز : ٧:٤٧ ‎ق.ظ | +

عاشق مادر بودنم وقتیکه که تو به زور خودت رو از روی صندلی بالا میکشی ،جلوی چشمان من مکث میکنی و بعد آرام پیشانی ام را میبوسی........................همین..

خدای مهربونم

 به حق این روزهای خوب ماه ربیع الاول، لذت مادر بودن و عاشقی کردن را به همه اونهایی که در انتظار داشتن یک فرشته کوچولو هستند بچشان..به قول عزیزی که تازه امانتش رو تحویل گرفته بود: خدایا خواب شبهای اونها رو هم بگیر!!! آمین


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


کی تو قلبته؟
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ ز : ٢:٠۸ ‎ب.ظ | +

من: محمدطه ،پسر قشنگم قلبت کجاست؟

محمد طه دست میزاره روی سینش و میگه : اینجاااا

من: خوب گل مامان کی تو قلبته؟

محمدطه : بابا!!!!!

من: آفرین  پسر مهربونم ، مامانم هست دیگه؟عصبانی

محمدطه:نه!! (کاملا جدی و با کمترین دلسوزی)

البته این موضوع به خودی خود ایرادی نداره و خیلی هم خوبه اما اگه یه هفته روی این موضوع انرژی گذاشته باشی اونوقته کهدل شکسته

 

 

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


سردرگمی ندارم...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ ز : ٤:٥٧ ‎ب.ظ | +

این روزها محمدطه 18 ماهه من دراوج انرژی و  در نبض دنیای پاک پاک کودکیهایش بسر میبرد..روزهایی که من با دیدن برق چشمانش از کشف اطراف و از  شنیدن صدای خنده های بلندش از ساده ترین اتفاقات غرق زندگی میشوم..

اما دغدغه هم دارد در کنار تمام این خوشی ها..

زمانیکه  محمد طه را باردار بودم  سعی کردم خیلی از چیزها را بیشتر رعایت کنم..خیلی چیزها را نشنوم..خیلی چیزها را نبینم و حتی به منزل بعضی ها نروم حتی اگر برایم عزیز بودند..به دنیای ما هم که آمد جریان ادامه داشت ..هم من و هم آقای پدر بر این قضیه تاکید داشتیم..به قول دوستی لوح سفیدی است که نباید به دست خودمان سیاهش کنیم حتی با یک نقطه کوچک..امروز پسر من خیلی هوشیار تر از دیروز است..خیلی عمیق تر نگاه میکند..هرچند شاید فقط یک احساس مادرانه باشد اما انگار دارد بیشتر میفهمد از دیروزها..

هفته پیش منزل دوستی مهمان بودیم ..بحث که به بچه و تربیت کشیده شد همه به اتفاق با نظر من مخالف بودند..به عقیده آنها دیدن وشنیدن هرچیزی در خانواده باعث میشود که بچه ها با کنجکاوی کمتری به سمت بیرون از خانه کشیده شوندیا به عبارتی حریص نباشند..استدلالشان هم این بود که در این جامعه با این همه آلودگی های سمعی و بصری نباید بچه ها را محدود کرد..اصولا در موارد اینچنینی خیلی اصراری ندارم بر اینکه دیگران را قانع کنم و البته به راحتی  قانع هم نمیشوم..

بعضی وقت ها از نگاه آدمها خیلی حرفهای نخوانده خوانده میشود..

من فقط دوست دارم گل بهشتیم با چشمهای قشنگش تصویرهای ناجور نبینه..صداهایی شبیه اَربده هی تو گوشش نکوبه و ..عوضش کلی با هم شعرهای شاد کودکانه رو میخونیم و حتی بعضی وقتا 3 تایی تو ماشین با ترانه های قشنگ سی دی محمدطه ماشین رو می ترکونیم..( گل گرونِ میخرم..سنبل گرونِ میخرم..پسرم کاکول داره..کاکول گرونِ میخرم...) غرق شادی و شورهورا

حالا ما متحجریم آیا ؟!!یول

پی نوشت:

دیروز یه هویی آقا خوندن:

جوجه جوجه طلایی.. جوجه جوجه طلاییتعجب وای به خدا من این شعر رو فقط تو نوزادی طه خیلی میخوندم..جل الخالق..الان خیلی وقته یه بار هم نخوندم..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


مَ...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ ز : ۱:۳۱ ‎ب.ظ | +

من

تمام تلاشم رو کردم که بتونم خیلی خوب از عهده این وظیفم بربیام..خیلی چیزا هم خوردم..چیزهایی که حتی قبل از این فکر خوردنش هم حالم رو بد میکرد..هرکاری کردم که شیرم برات قوت زیادی داشته باشه و اصلا اصلا نمیتونستم خودم رو راضی کنم که بهت شیر خشک بدم..اما محمدطه خوبم،باور کن تمام تلاش من فقط تا 9 ماهگی تو جواب داد و بعد از اون دیگه ...

هنوز که هنوزه با این که تو بهترین شیرخشک رو میخوری ،با اینکه دیگه غذا خورشدی اما خودم رو شماتت میکنم و حتی گاهی توی خلوت گریه..

حالا  با همه این تفاسیرخودت رو بگذار جای من ،اگه پسرت یه هو بی مقدمه دستش رو بکنه توی بلوزت و با التماس بگه مَمِه تو چیکار میکنی....(دیشب من توی خودم مُردم چون نتونستم چیزی که حق طبیعیته بهت بدم...)

خدایا !خودت میدونی که  قصدم کوتاهی نبوده اما..

پی نوشت:

من هنوزم موندم که تو از کجا یادت مونده که اسمش چیه!تعجب


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


واکسن 18 ماهگی
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٠/٥ ز : ٧:۳٢ ‎ق.ظ | +

از خیلی قبل تر همش به روزی فکر میکردم که قرار بود محمدطه رو برای واکسن ببرم..شنیده بودم خیلی واکسن سنگینیه و این نگرانیم رو بیشتر میکرد..تا اینکه بالاخره شب یلدا هم گذشت و نوبت واکسن شد..از صبح همش دل پیچه داشتم..نگران بودم..انگار روزی بود که میخواستم برای اولین بار برم مدرسه یا اینکه برم سرِکار..شاید خواست خدا بود که مجبور شدیم 3 تا مرکز بهداشت رو بریم تا من هم فرصت پیدا کنم کمی آروم تر بشم و در نهایت مطب دکتر صبور شد آخریت گزینه برای ما..

این بار تا دکتر رو دیدگفت :دکتر! در صورتی که ما اصلا این کلمه رو کار نکرده بویم و به به و چه چه های آقای دکتر ادامه ماجرا بود..

(موقع زدن واکسن خودم بغلت کردم ..تمام تنم میلرزید و توی دلم و شاید حتی بلند میگفتم یا صاحب الزمان..صدای جیغت که بلند شد فهمیدم یکیش تموم شد و بعد هم اون یکی..)

آقای دکتر برای آروم کردن من قضیه دختر بچه 2/5 ساله ای رو تعریف کرد که با مادرش بیرون منتظر بودن،دختری که فلج مغزی بود و باید هفته ای 2 بار آمپولهایی میزد که به قول خیلی از دکترهای دیگه آب در هاون کوبیدن بود و بس..(من فکر میکردم اون فقط 8-9 ماه داره)..

خونده بودم که بهتره بعد از واکسن بچه یه کم راه بره پس بعد از مطب، مسیر تا خونه رو من و طه و مامان جون   پیاده رفتیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده..بعد از رسیدن هم گرم کردن محل واکسن و دادن قطره استامینوفن..اما از ساعت 5 شروع شد..طب بالا..ناله و ترس از تکان دادن پا و این جریان ادامه داشت تا تقریبا 24 ساعت..تمام شب رو هم تقریبا بیدار بودی و من و بابا امین هم بیدار..گاهی بغل و گاهی کنار بابا..

با همون پای ناراحتت! با اینکه اصلا حوصله نداشتی اما با من قایم موشک بازی کردی و وقتی راه می اومدی  تا منو پیدا کنی انگار دل من ریش ریش میشد..

خلاصه طه جان این مرحله هم گذشت و هرچند که من سر واکسنهای دیگه اصلا اذیت نشده بودم اما خوب این یه کم فرق داشت..بازهم صبوری کردی و نشون دادی پسر باباتی..چشمک

مهم نیست اگه من از زور گردن دردو خستگی نتونستم برم اداره.. و البته مهمه که کمر مامان جون خیلی درد گرفته اما بالاخره تموم شد..1/5 سالگیت مبارک عزیزم 

                                                          

پی نوشت:

من میگم:محمدطه پیش همه..   تو میگی :عزیزه

من میگم:چشم نخوره            تو میگی :الهی (اینجور پسر خود شیفته ای داریم مامژه     

تلویزیون داره یکی از استانها رو نشون میده که از برف سفید پوش شده..

میگم:مامانی میدونی اینا چیه؟  و تو سریع میگی :پُلو!!تعجب


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com