دست نوشته های یک مادر
آرزوهای کوچک رنگارنگ
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ز : ۱:٤۳ ‎ب.ظ | +

دنیا انقدر کوچک است که خیلی زود به آرزوهایمان میرسیم..

وقتی اصلا هنوز نیامده بودی و فقط برای من و بابا آرزو بودی تو را سوار بر کالسکه تصور میکردم و خودم را یک راننده ماهر ..با هم میرفتیم و شعر میخواندیم و ...و چه لذتی داشت اولین باری که این آرزو محقق شد (یادته؟ 2 ماهه بودی ،حتی نمیدونستم چطوری کریر را باید روی کالسکه سوار کنم..اما خب بالاخره شد و با هم زدیم به دل خیابان..)

آرزو داشتم برایت اسباب بازی های رنگارنگ بخرم..لباسهای رنگارنگ..برایت تولد یک سالگی بگیرم ..با هم برویم آتلیه عکاسی ..سرزمین عجایب..شمال..دریا..(یادته اولین باری که دریا رو دیدی ؟ خیلی کوچولو بودی هنوز سه ماهه نشده بودی..و چه عشقی داشت اولین عکست کنار دریا..)

اما همان روزها هم من باز آرزو داشتم..آرزو داشتم تا  زودتر بزرگ شوی و توی مغازه کفش فروشی برای ما با کفش جدیدت چند قدمی راه بروی درست مثل آدم بزرگها(آخرین روزهای تابستان 91 بود که این آرزو هم محقق شد..)

آرزوهای ما خیلی خیلی زیاد است و انگار هرچقدر بزرگ میشوی آرزوهای ما هم بزرگ تر میشوند..اما اصلا نمیدانم برای محقق شدن  تک تک آرزوهایم شکر واقعی کردم یا نه..

اصلا همین چند روز پیش..یکی دیگر هم رفت هوا..

برایت مدادرنگی خریدیم و تو حسابی ذوق کردی  و ما هم بیشتر...اما همان لحظه هم گفتم آخی کاشکی یک روزی خودت اسباب بازی مورد علاقه ات را از توی قفسه های فروشگاه انتخاب کنی..

اَمان از این آرزوهای رنگارنگ ..

اما واقعیتش را بخواهی آرزو دارم بتوانم روزی را ببینم که تو یک انسان واقعی هستی یک مومن واقعی ..یک آدم خوب...و آن موقع هست که انگار تمام آرزوهایم محقق شده اند .............آمین

راستی همه اینها درگوشی بود برای تو طه خوبم..

پی نوشت:

داستان ما با خدا هم انگار همین طوری است ..ما هی میخواهیم و او هی میدهد..یک روز دانشگاه..یک روز خانه..یک روز ماشین ...و کی بشویم یک بنده خوب که خستگی خدا هم دربرود خدا میداند!!!


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


سحرخیز خانه ما
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٢/٧ ز : ۸:۱٥ ‎ق.ظ | +

وقتی یه موجود شیرین دوست داشتنی ساعت 6 صبح آروم صدات بکنه :مامان..مامان و بعد وقتی چشمهای خواب آلوت رو باز میکنی دوتا چشم سیاه خندون میبینی که اصلا حال و هوای خواب ندارند تو هم مجبور میشی بلند بشی ..

امروز خیلی خیلی سحر خیز بودی گل من....با مامان جون نماز خوندی..با بابا امین خدافظی!! کردی..اصرار داشتی که سر صبحی با بابا علی توپ بازی کنی  و در آخر هم شاد و شنگول آمدی کنار من تا قصه نبیدی را بشنوی!!

داشتن بچه خوش اخلاق و خنده رو هم نعمتی است وافر و شکر واجب...از خود راضی

پی نوشت:

حس مالکیت دقیقا چیزی هست که این روزها (یعنی در آستانه 20 ماهگی) خیلی در محمدطه بارز شده : منِ ..

خوشحالیم که بعد از گرفتن هرچیزی تشکر میکند حتی یک لیوان آب در نیمه شب..اما خوشحال تر خواهیم شد که در آینده نیز بتوانیم با اعمال و رفتارمان یک شکرگذار حقیقی تربیت کنیم..انشاءالله


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


پِس تِ
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٢/٥ ز : ٢:٥٧ ‎ب.ظ | +

این منم که از همه بیشتر قربون صدقه تو میرم..

این منم که انقدر باهات بازی میکنم که از خنده روده بر میشی..

این منم که وقتی از زور دندون درد چیزی نمیخوری یواشکی  گشنگی رو تحمل میکنم..

و حتی این منم که وقتی پوشکت رو کثیف میکنی هم هزاربار بوست میکنم...........

اما تو..

تو وقتی داری پسته میخوری هی میگی  پس ده بده بابایی.. پس ده بده بابایی...

ای خدا..

خیالی نیست عوضش من بهشت رو دارم.. دل تو و باباتم بسوزهنیشخندهورا

پی نوشت:

دیشب جشنواره متولدین اسفند خانواده ما بود( بابا علی، مریم و من)!!!

و تو برای اولین بار از دیدن فشفشه و جشن تولد ذوق زده شده بودی و مدام

میخوندی:تولد..تولد..تولد..تولد...و این شیرین ترین ترانه تولدی بود که شنیدم..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com