دست نوشته های یک مادر
16 تمام.
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۳٠ ز : ٦:٤٥ ‎ب.ظ | +

امروز 30 مهرماه 91 است و تو دقیقا  ساعت 15:15 دقیقه 16 ماه از زندگی در این کره خاکی را سپری کردی..

امیدوارم توانسته باشم در این مدت  آنگونه که مورد رضایت خداوند است برایت مادری کرده باشم هرچند که میدانم کوتاهی و قصور نیز بوده است..

اهم توانایی های آقا محمدطه ما در پایان 16 ماهگی به شرح ذیل می باشد:

1- گفتن کلماتی چون: عمو،عمه،آدِ،نه،مامان ،بابا،رفت،آبه،الو،دَتا،به به ،بوفَ ،دَله (منظور موبایل بابا است!) الان دیگه چیزی یادم نمیادناراحت.. و تکرار مدام کلمه آدِلو که دقیقا معنایش را نمیدانم..

2-پا در کفش دیگران کردن از تفریحات لذت بخش است.

3-روزی 3 بار و بیشتر فیلم تولد را نگاه کردن..

4-ادای مامان راضی ،بابا مجید ،بابا علی و..را به بهترین شکل درآوردنقهقهه

5-پیشرفت خوب در کنترل قاشق و چنگال

6-بالاکشیدن خود از هر ارتفاعی و به الطبع آن پایین آمدن(بالا رفتن از سرسره  و نرده بام خیلی وقته که آسون شده)

7-بالا 4 دندان و پایین هم 4 دندان.............نیشخند

8-عکس آقا و یا امام رو نشان دادن و تکرار کردن کلمه:عععععععممممممموووووووو!

9-صدای حیوانات را هم که خیلی وقت است میگوید( تا یادم نرفته دیروز برای اولین بار گفتی بییشیی ،پیشی خودمان)

10-پسرم به مطالعه  بسیار علاقه مند شده و کتاب نی نی را با حوصله گوش میدهد..

11-دیگه اگه بیشتر بگم چشم میخورهاز خود راضی

*وای چقدر کتابی نوشتن سخته ها ..اوه


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


اولین عکس
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۳٠ ز : ٢:٤٦ ‎ب.ظ | +


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


یه اتفاق بد..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۳٠ ز : ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | +

دیروز توی راه خونه همش به این فکر کردم که یه چیزی برات بخرم که خوشحال بشی آخه معمولا شنبه ها خیلی بهت سخت میگذره و مامان جون رو یه کم اذیت میکنی..

بادام زمینی و بستی زمستانی..

بادام پرید توی گلوت ..مامان جون داد زد گفت یا موسی ابن جعفر..حالت بد شده بود..مامان جون محکم زد پشتت ..چندبار..و بعد یه عالمه بادام از دهنت ریخت بیرون..مامان جون بیحال نشست زمین.. گریه کرد و تو رو گرفت تو بغلش.. همش میگفت خدایا شکرت..

وای خدای من همه این چیزا 1 دقیقه شد..من کلا عین جسد شده بودم و نگا میکردم..

معمولا این جور وقتا قدرت هیچ کاری رو ندارم و دست و پام قفل میشه..

            به خیر گذشت اما رابطه شما دوتا چقدر برام عجیبه..تعجب

پی نوشت:

البته مامان جون کلی با من دعوا کرد که آخه مگه این بچه میتونه بادوم زمینی بخوره...عصبانی

حق با اون بود باید بیشتر دقت کنم ..به خدا بعضی وقتا یادم میره که هنوز خیلی کوچولویی..ببخش مامانی..

خدایا من هرروز صبح آیت الکرسی میخونم و صدقه میدم..میگما  اوس کریم بیشتر هوای این آقا محمدطه من رو داشته باش..

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


یک تجربه
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/٢٦ ز : ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | +

شخصا هیچ وقت موافق دعوا کردن و جارو جنجال کردن بر سر بچه نبودم..

همیشه برام عجیب بوده که مثلا به خاطر یه لحظه بیشتر ایستادن پشت ویترین مغازه یه اساب بازی فروشی یه جارو جنجال عظیم رخ میداده!

محمد طه تقریبا داره شیطنتهای پسرونش رو نشون میده هرچند که به نظر خیلی از اطرافیان پسر آروم ،بی آزار و صبوریه..(ویژگیهایی که از پدر به پسر به ارث رسیده استچشمک)اما خوب گاهی اوقات یه شیطنتهایی  هم میکنه..

محکم میزنه به شیشه بوفه , تابلوهای عکس رو برمیداره و دور اتاق میچرخه، با کنترل هم سعی میکنه بزنه توی صفحه تلویزیون...

چیزی که میخواستم بگم اینه که در همه این موارد سریع برمیگرده و عکس العمل منو رصد میکنه.. ومن هم یا کلا خودم را بی تفاوت نشون میدم و یا تنها به یک اخم ساده بسنده میکنم..قهر

 عکس العمل اون جالب تره :هرجایی که باشه سریع خودشو به من میرسونه و میگه مامان  مامان...و خودش رو میچسبونه بهم...(یعنی نه خانی رفته و نه خانی اومده!!)

اما حیف که نمیتونم این روش رو مدام برای اطرافیان توضیح بدم که باباجان  لطفا تا طه یک کار اشتباهی کرد همگی با هم شلوغش نکنین ،هی نگین نکن نکن ،یا حتی بهش نخندین...عصبانی

  به خدا بعضی وقتا ساده ترین روشها بهترین جواب رو میدن..

پی نوشت:

این روزها وقتی خسته و کوفته از اداره میرسم خونه و میبینم محمدطه مرتب و منظم و حسابی شاد و پرانرژی می آد استقبالم فقط خدا را هزاربار شکر میکنم برای داشتن مادری که  ازطه من مثل چشمانش مراقبت میکنه و با دلسوزی تمام برای تربیتش وقت میگذاره...

سایه ات مستدام بهترین فرشته خدا...(مامان جون آقا طه)


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


دَ تا (10تا)
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/٢٥ ز : ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | +

محمدطه مامانو چندتا دوست داری؟!

دَتا!!

محمدطه موتور چندتا چرخ داره ؟!

دَتا!!

نه مامانی دوتا چرخ داره..

چندساعت بعد:

محمدطه این موتوره چندتا چرخ داره؟

دَتا!!!

و به این ترتیب دَتا این روزها تنها معیار اندازه گیری گل پسر ما میباشدتشویق

همین...


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


حوالی ساعت11...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/٢٤ ز : ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | +

الان تقریبا 3 ماهه که هرشب با وجدان درد میخوابم..

پسرکوچیکم هنوزم پیش من میخوابه ، درست یا غلط فعلا این سیر ادامه داره ، من بینهایت لذت میبرم از این که گرمی نفساش رو روی صورتم احساس میکنم و به اندازه تمام ساعتهایی که پیشش نیستم نگاش میکنم تا پلکام سنگین بشه و بخوابم..البته به همراه بابایی یک سری مراحل و مقدمات را برای جدا خواباندن طه فراهم کردیم که داشت خوبم جواب میداد..اما چه کنم که دل خودم طاقت نیاورد و هرشب به بهانه ای دوباره کشیدمش توی آغوشم و زیر پتوی خودم..

یادمه شب اول انقدر گریه کرد و من هم پشت در اتاقش حضرت زهرا رو صدا کردم تا آروم شد..( البته بابایی پیشش بودا )

احساس میکنم نه من نه اون هنوز آماده نیستیم برای این اتفاق و این جریان قطعا نیاز به آمادگی روحی هردومون داره،ناگفته نماند که من و بابا امین با دقت زیادی هم اصول و قواعد این شرایط را رعایت میکنیم که خدای نکرده آسیبهای جانبی پیش نیاد..

خلاصه اینکه هرشب با عذاب وجدان میخوابم که نکنه تو از نظر روحی و شخصیتی و هزارتا چیز جورواجور دیگه که این روانشناسا میگن دچار آسیب بشیسوال

خودمونیما حسابی هم با هم حال میکنیم ..غلغلک بازی..بوس بازی..میگما آقا محمدطه وقتی میخوام خودمو توجیه کنم میگم اوه انقدر وقتایی پیش میآد که بگه شب بخیر و یا حتی نگه و بره توی اتاقش درو ببنده و بخوابه..پس حالارو عشقه!!!نیشخند

مگه نه؟؟؟

اما مطمئنم امشب هم وجدان درد لعنتی حوالی ساعت 11 خواهد آمد...


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


سفر به کلاردشت در مهرماه
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/٢۳ ز : ۸:٥٤ ‎ق.ظ | +

چهارشنبه بعد از ظهر بابایی اومد دنبال من اداره که راه بیافتیم به سمت کلاردشت..خوشبختانه جاده خیلی شلوغ نبود و طرفهای غروب رسیدیم..

دفعه قبل که کلاردشت بودیم (یک ماه و نیم پیش بود) یه چیزی که برای من و بابایی خیلی جالب بود اینه که وقتی توی تاریکی وارد جاده منتهی به خونه مامان راضی شدیم محمدطه با یه شور و ذوقی گفت ماآآآ (منظورش این بود که اینجاده پر از آقا گاوه است !!)نیشخند

آقا طه من اولین نقاشی دیواری خودش رو هم در حالی که با آرامش تمام شعر معروف دون دون رو زیر لب زمزمه میکرد روی دیوار اتاق مامانی ثبت کردناراحت تازه هرکی هم از راه میرسید آقا سعی داشت این اثر هنری رو بهش نشون بده...

سعی کردم خیلی بهت خوش بگذره کلی با هم توی حیاط بازی کردیم.. آب بازی کردیم.. آتیش بازی کردیم (البته با رعایت کامل نکات ایمنی چون شما ترس مرس حالیتون نمیشه!) روز جمعه هم 3 تایی رفتیم دریا ..اونجا هم حسابی شن بازی و آب بازی کردی و بابا هم سعی میکرد تمام لحظات رو ثبت کنه.

محمد طه عزیزم ادای نماز خوندن در میاره.سجده میره بعد بلند میشه و دستاش رو چند بار روی زانوهاش میکشه و لباش رو تکون میده..

این یعنی تربیت متعادل هم نانای هم نماز!چشمک

راستی یادم رفت بگم ذکر این روزهای محمد طه کلمه مامان ِ اون هم با یه نازی که نگو  و نپرس..



کلمات کلیدی :سفرنامه
.:: نظرات () ::.


یک حسرت
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۱٧ ز : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | +

کاشکی قدر روزهایی که توی دلم بودی، روزی که به دنیا اومدی ،اولین باری که گذاشتنت توی بغلم ،اولین باری که چشمات رو باز کردی و نگاهم کردی..

کاشکی قدر اون دوشنبه شیرین توی طبقه پنجم بیمارستان آتیه رو بیشتر میدونستم...کاشکی خیلی کِش می اومد....

شاید چند سال دیگه هم بگم کاشکی قدر اون روزی رو که برای اولین بار گفتی مامان رو بیشتر میدونستم..اولین باری که روی پاهای خودت چند قدم راه رفتی..یادته؟ شب نیمه شعبان بود و من فقط اشک میریختم..

طه من ...چقدر داری زود بزگ میشی....خیلی از لباسات تنت نکرده کوچیک شدن!

خدایا قبول نیست.....من میخوام این روزا طولانی تر بشه...آخه من دارم برا مادری کردن وقت کم می آرم...

پی نوشت:

کاشکی روزهای مادران کارمند به جای 24 ساعت 30 ساعته بود....ناراحت


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


خط خط دون دون
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۱٦ ز : ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | +

من و محمدطه 3 ماه پیش توی کارگاه ماد و کودک اردیبهشت شرکت کردیم (یعنی وقتی که طه تازه 1 ساله شده بود)

کلاس جالبی بود چندتا نینی هم قد و قواره هم که بزرگترینشون 15 ماهه بود..با هم بازی میکردن..با مربیشون شعر میخوندن!! و مامانا هم کلی حالنیشخند

یه چیز خیلی جالب که من یاد گرفتنم این بود که خیلی چیزا مثل رنگ انگشتی ،خمیر،پاستل و..رااز وقتی بچه ها خیلی کوچیکن هم میشه دم دستشون گذاشت البته باید مواظب بود ..یادمه طه دفعه اول که پاستلهای رنگ و وارنگ رو میدید حسابی تعجب کرده بود..سعی میکرد با شعر مربیشون که بلند تکرار میکرد خط خط دون دون روی صفحه کاغذ خط بکشه اما پاستل ها هی از دستش سر میخوردن...اون لحظه با خودم گفتم یعنی یه روز طه منهم نقاشی میکنه؟سوالو غرق در رویاهای مادرانه شده بودم...

برای طه یه دفتر نقاشی فیلی خریدیم و یه جعبه پاستل برونزیل(گیاهی و بدون خطر)

هر دفعه دفتر رو بازمیکردیم  و با شعر خط خط دون دون سعی میکردیم نقاشی کنیم آقا دوتا خط میکشید و میرفت...دیشب که دوتایی تنها بودیم به سرم زد با هم نقاشی کنیم..دفتروبازکردم و با شعر شروع کردم به نقاشی ..طه اومد یه رنگ رو اتخاب کرد و شروع کرد روی صفح سفید کاغذ خط خطی کردن بدون اینکه پاستلش سر بخوره..تازه زیر لب هم میگفت نون نون...نون نون...تعجب

خلاصه اولین نقاشی مستقل پسر من در تاریخ 91/07/15 ترسیم گردید که تصویر آن بزودی همینجا درج خواهد شد...

پی نوشت:

بچه ها همه چیز رو ضبط میکنن..همه حرفا،رفتارها ،حرکات و..بعد یه وقتی که فکرش رو نمیکنیم بهمون پس میدن...خدایا کمک کن امانت دار خوبی باشیم ..همین..




کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


آدِدِِدِ
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۱٥ ز : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | +

تقریبا دو ماهی میشه که آره , نه ، بله , الو رو بخوبی میگی اما اخیرا دوست داری بیشتر بگی آدِدِدِ (همون آره خودمون ) اونم با یه غلظتی که آدم دلش ضعف میره ..

منم دیروز هی ازت سوالهای بیربط میکردم و شما هی جواب میدادی

محمدطه مامان برای شما بمیره؟

آدِِدِ

یعنی من فدای شما بشم ؟

آدِدِ

یعنی دیگه مامان نداشته باشی؟

نه!!

روز به روز داری شیرین تر میشی اما خودمونیما دیگه باید برای حرف زدن یه کم عجله کنی..

ماه پیش که طه رو برده بودم دکتر برا چک آپ ازش درمورد تخم کفتر پرسیدم با اینکه میدونستم الکی پلکیه اما گفتم ببینم دکتر چی میگه آقای دکتر هم خندید و با خونسردی گفت بگذار یه وقتی میرسه که بهش میگی "پسرم میشه یه کم به فکت استراحت بدی"ساکت!!!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


پسر کوچک من در دنیای مجازی
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۱٥ ز : ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | +

محمد طه شیرین من سلام

امروز شنبه 15 مهر 1391 است و دقیقا 1 سال و 3 ماه و 15 روز از وقتی که تو پیش من و بابایی هستی میگذره(البته حضور ملموس ملموسلبخند) تا امروز تقریبا سعی کردم که تمام لحظه های و خاطرات خوب و بد گذشته بر تو را در یک دفتر کوچیک ثبت کنم ...اما از امروز دفتر من و تو اینجاست..

راستی طه جونم چون بابایی سرش خیلی شلوغ بیشتر وقتا مامانی میاد اینجا و برات مینویسه اما از عشق بابا به تو یه کوچولو هم کم نمیکنه ها..قبول گلم؟


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com