دست نوشته های یک مادر
همین کافی است
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/۳٠ ز : ۱:٥٢ ‎ب.ظ | +

با محمدطه روضه رفتن عالمی دارد..

رفتیم دانشگاه امام صادق (ع)..اقرار میکنم تقریبا چیزی از صحبتهای آقای پناهیان نفهمیدم..میخواستی بروی پایین..پایین هم بردمت..خیلی سرد بود..بلندگوها هم بشدت ضعیف..دوباره آمدیم بالا..چراغها خاموش عزاداری بود..نمیگذاشتی گریه کنم..تا اشکم را میدیدی پشت هم میگفتی مامان..مامان..خلاصه اشکم را هم قورت دادم..اما عجیب مبهوت جمعیت بودی...با هم سینه هم زدیم..

مهم نیست که به من خیلی نچسبید..مهم این است که تو چیزهای خوب شنیدی..همین کافی است..

پی نوشت:

باید همیشه ممنون دایی باشی که نبودن و دیرآمدن های بابا را خوب جبران میکنی..

و من هم ممنون مریم که بی خواهری را برایم درمان کرده است....


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


صبرم آرزوست.....
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/٢٩ ز : ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | +

امروز بعد از زیارت عاشورا روضه علی اصغر را خواندند..روضه 6 ماهه را...تا مادر نشوی انگار نمیفهمی داستان از چه قرار است... میدانیها..کل داستان را از کودکی بارها شنیده ای ..اما فهمیدن کجا و دانستن کجا...

باید مادر بود تا فهمید رباب چه کشید از خون گلوی جگرگوشه اش...مادر بودن رباب کجا و مادری کردنهای ما...

خدایا به حق این روزهای سیاه ..روزهای غم..به حق نازدانه های اباعبدالله توفیق تربیت اولاد صالح را به همه مادران این آب و خاک عطا بفرما..

پی نوشت:

مادری کردن صبر میخواهد..باید صبورتر باشم..خدایا ببخش اگر دیشب صدای زمین خورن ناجور طه را شنیدم و ناخواسته نمازم را...خدایا ببخش..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


دوست من..دوست تو
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/٢۸ ز : ٧:٢۸ ‎ق.ظ | +

از طریق دنیای مجازی توانستم یکی از دوستان قدیمی ام را پیدا کنم ..آخر هفته بهانه خوبی بود برای این که بتوانیم دوباره همدیگرو ببینیم..

امیرحسین عزیزم تقریبا حدود 2 ماه از طه من بزرگتر بود..آرام و مهربان..بازی کردن این دو پسربچه با هم حسابی دیدنی بود..اسباب بازی هایی که وسط اتاق ولو شدن..ماشینی که نوبتی سوار میشدن..و حتی جرقه هایی که پیش می آمد..

محمدطه پر سرو صدا و امیرحسین آرام (هرچند که اواخر شب ظاهرا یخ اون  هم در حال بازشدن بودقهقهه)

همیشه دوست داشتم محمدطه با یه بچه هم سن و سال خودش بازی کنه..دوست بشه..قهرکنن..آشتی کنن..احساس میکنم این رابطه خیلی میتونه مفید باشه و البته برای ماهم ردو بدل کردن اطلاعات..که خدا روشکر فعلا شرایط فراهم شده و بقیه اش به همت ما برمیگرده..

پی نوشت:

انقدر ذوق زده و سرگرم بودم که حتی فراموش کردم از این دوتا فسقلی یه عکس بگیرم برای این دفتر..

تازگی ها علاقه زیادی پیدا کردی به این که باهم بریم پشت پرده ای جایی بشینیم و یواشکی حرف بزنیم..دیشب هم شدیدا این کار برات لذا بخش شده بود.. باهم میرفتیم پشت پرده بعد تو شوفاژ رو نشان میدادی و میگفتی مامان داغ و بعد هم تند تند اونو فوت میکردی که خنک بشه!!! یا از اون پشت پنجره رو نشون میدادی و میگفتی مااااااااااه..

هنوز خاطرات مشهد رو ثبت نکردم ..آخه یه پای قضیه تازه فردا از پابوسی آقا تشریف میارن..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


رنگِ صداتو دوست دارم...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/۱٧ ز : ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | +

رنگِ صداتو دوست دارم وقتی که من سرکارم و میای پای تلفن میگی:لَلام..ماااامااان و بعد به زبان خودت همه چی رو برام تعریف میکنی(اونوقت که من خودکارم رو میزارم زمین و فقط به چالهای خوشگلت توی صفحه مانیتورم خیره میشم...)

رنگِ صداتو دوست دارم وقتی که نصفه شب بلند میشی میگی بابا آب...و بعد بابا میپرسه کافیه و خیلی محکم انگار نه انگار که نصفه شبِ میگی آدِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ..

رنگِ صداتو دوست دارم وقتی که ازت میپرسم امام اول و تو سریع جواب میدی :علی...

رنگِ صداتو دوست دارم وقتی که سعی میکنی با cd سبزه ریزه میزه همخوانی کنی...

    سفید و سفید نه نه نه      سرخ و سفید نه نه  نه

   سبزه تازه پسرم               خوشگل و نازه پسرم

  سبزه ریزه میزه               پیش همه عزیزه

رنگِ صدای تو برام آهنگِ زندگیه ...  ای تو همه زندگی من....

پی نوشت:

بابا امین میگن نصفه شب از روی تخت خواب رفته بودی روی زمین خوابیدی....من که هنوز در عجبم.....تعجبتعجب


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


قدم های پاییزی
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/۱٤ ز : ۳:٢٠ ‎ب.ظ | +

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی :بدون شرح
.:: نظرات () ::.


لغتنامه جدید محمد طه در آغاز هفده ماهگی
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/۱٠ ز : ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | +

نانه : نامه(اصولا وقتی در خانواده ای پدر و مادر باهم همکار باشند آموزش کلمات نیز جهت گیری خواهد داشت !!!نیشخند)

بیشی:پیشی

باسه:باشه

پوری:پول

بِده:بده

بیتیکو:اسب

نونو:نی نی

مانی:مامانی(البته منظور مامان جون هست نَه من..)

مااااه:ماه

جیشَه: جیشتشویق

بااا:پستونکخواب

اوخ:آخ

عمه:عمه

لییلا:ریحانه طفل معصوم (باور کنید در این غرابت معنایی من بی تقصیرم!!تعجب)

پیشرفت زبان بازکردن آقا بسی قابل توجه است..(لا حول و لا ...)

راستی به همه شیرین کاریهایت  ورزش صبحگاهی را هم اضافه میکنم که بالا و پایین بردن دستهای کوچکت با گفتن هر شماره  واقعا دیدنی است ..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/٩ ز : ۸:۳٦ ‎ق.ظ | +

این روزها خیلی خستم....

خسته از صبح بیدار شدن..خسته از هول هولی کار کردن...خسته از اداره...خسته از کار...خسته از مشکلات ریز و درشت زندگی...خسته از معده دردی که دوباره اومده سراغم..

خسته از اینکه نمیتونم همه کارهایی که دوست دارم رو برای پسرم بکنم و .....

اما تو با اینکه همه این خستگی های من رو به توان n داری بازم کمک میکنی..بازم درکم میکنی..(با این که خودت خیلی خسته ای اما طه رو نگه میداری که من 1 ساعت زودتر بتونم بخوابم....و هزارتا مثال دیگه)

همیشه حسرت این همه صبوریت رو میخورم....

ممنونم مردِ من...ممنون به خاطرِ همه چی.....

پی نوشت:

به قول تو باید یه ذره دیگه صبر کنم شاید مجالی پیش بیاد که همه خستگی هامون رو بذاریم توی باب الجواد و برگردیم....السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...........


کلمات کلیدی :همسرانه
.:: نظرات () ::.


دومین عرفه
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/٦ ز : ۳:٠٠ ‎ب.ظ | +

امسال هم خدا توفیق داد و توانستیم برای دومین سال با محمد طه عزیز به دعای زیبای عرفه در حرم حضرت عبدالعظیم گوش دهیم..

پارسال که با دایی رفتیم خیلی کوچیک بود و از اول تا آخر دعا در کرییِر خواب بود اما امسال نه!

دوست داشتم با هم بریم تا اون هم بتونه چیزای خوب بشنوه..دوست ندارم به بهانه اینکه هنوز کوچولو هست و اذیت میکنه از این مراسمها دورش کنم ..شاهد این مدعا هم  2 بارحضور در نماز عید فطر  است که البته  چه دفعه اول که تنها 2 ماهه بود و چه امسال   آبرو داری هم کرد ..چشمک

قبل از اینکه بریم دعا براش کتاب سوتی خریدیم که مثلا باهاش سرگرم بشه که البته با تنها چیزی که خیلی مشغول نشد همین کتابِ بود..

متاسفانه نه من و نه بابا امین حق گریه هم نداشتیم چون آقا سریع و با حالت نگران سعی در حل مشکل ما  داشتند ..پس گریه هم تعطیل بود..

اما به لطف خدا عالیییییی بود..مخصوصا وقتی که میدید ما دستهامون رو بردیم بالا و اون هم دستهای کوچیکش رو به سمت آسمون بلند میکرد..

خدایا شکرت......

پی نوشت:

معذرت خواهی از دایی و همسر به دلیل ورجه وورجه های آقاماچ


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


ما سه نفر..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/٦ ز : ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | +

این روزها خیلی بیشتر از قبل دارم احساس میکنم که خانواده ما 3 نفری شده..

وقتی کنار من و بابا سر سفره میشینی و غذا میخوری..وقتی شب 3تایی با هم روی تخت میخوابیم و بعد از دیدن یه فیلم کوتاه از تو میخوابیم ..و قتی قراره بریم بیرون و تو حاضر و آماده دم در می ایستی و به زبون خودت مدام مارو تشویق میکنی به اینکه عجله کنیم و بریم..وقتی توی یه هوای بارونی 3 تایی میریم برات کفش بخریم و تو دقیقا عین آدم بزرگا بعد از پوشیدن کفش جدید یه چند قدمی توی مغازه راه میری...وقتی من و بابایی جلوی تلویزیون مشغول خوردن چیپس هستیم و تو با زور خودت رو بین ما جا میدی و دستهای کوچولوت رو میکنی توی پاکت و مشغول خورد میشی طوری که من و بابا به نفع شما کنار میریم و هزارتا وقتی دیگه......

اما وقتی این کارهات رو با ذوق برای مامان جون تعریف میکنم میگه: وا مادر دیگه پسرت 1/5 ساله شده ها میخوای این کارها رو نکنه؟؟ناراحت

پی نوشت :

دیشب وقتی داشتیم مسیر رسیدن به ماشین رو طی میکردیم همینطوری الکی هِی منو بوس گنده میکردی.. وای خدایا دوست داشتم زمان همونجا متوقف بشه...

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


آآآآآآآآآببببببببوووووووووو
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۸/۱ ز : ٢:۳۳ ‎ب.ظ | +

 زمان:اوایل خرداد ماه 91

مکان:شاندیز..حیاط خانه فامیلمون!

توی این عکس محمدطه برای اولین بارکه تو لگن و زیر آفتاب گرم یه آسمون آبی داره آب بازی میکنه..

یادش بخیر!


کلمات کلیدی :سفرنامه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com