دست نوشته های یک مادر
آسمان خانه مافعلا ابری است..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ ز : ۸:٥٢ ‎ق.ظ | +

به دلایلی * طه این روزها حسابی رقیق القلب !! شده است..

انقدر که به پخی میزند زیر گریه..

دیشب داشتیم با هم سریال پایتخت را از شبکه i-film نگاه میکردیم..(با اینکه تا به حال چند بار پخش شده اما به خاطر  یادآوری حال و هوای خوب روزهای بارداری طه دوباره سرگرم دیدنش هستم..)

سکانس مربوط به مریضی بابا پنجعلی بود و نگرانی نقی از اوضاع پدر  که احساس کردم صدای گریه میآد..وقتی رفتم سراغ طه دیدم داره گریه میکنه  و میگه :خدا جون باباش رو خوب کن!!

خلاصه که سعی کردم با لطایف الحیلی حواسش رو پرت کنم..برای تلطیف فضا!! داستان کوچولویی های خودم رو گفتم که من هم فکر میکردم ابرو ندارم و ...که آقا دوباره زد زیر گریه..خدا جونم مامانم ابروووو نداشته!!!

گفتن نخیر اینطوری نمیشه..علی رغم میل باطنی کار منزل را رها کرده و به پسر پیشنهاد یک مسابقه ماشین بازی توپ رو دادیم..مشغول بازی بودیم که پسرک خودش رو انداخت توی بغل من و با گریه گفت: مامان من تو رو خیلی دوست دارم.............

بععععععله اینطور پسری داریم ما...عواطف و احساسات مثل اشک چشم....

-------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

فعلا به واسطه امتحان های بابا و مشغله کاری زیاد ،پدر و پسر خیلی از معیت هم لذت نمیبرند..شاید علت احوال بارانی طه هم همین باشد...

گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشد این همه وابستگی طه به بابا کم شود..برای یک همچین وقتهایی که شرایط چیز دیگری را ایجاب میکند..اما خب قدرتش را ندارم..یعنی وقتی میبینم که هر دو لذت میبرند از این همه رفیق بودن و با هم کلی صفا میکنند فقط میتوانم بلند بلند بگویم شکرت مهربانم..گاهی اوقات بعضی گریه کردنها ها هم شکر دارد ..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


از همه جا و همه چیز....
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ ز : ٩:۱۱ ‎ق.ظ | +

 1- کوچک که بودم (همسن های طه و شاید کمی بیشتر) یکی از دغدغه های فکری ام این بود که ابرو ندارم...خب چون چتری  روی ابروهای بیچاره را گرفته بود..

حالا من و پسرک یک دغدغه مشترک داریم..

سوال مکرر این روزهای طه: مامان من ابرو ندارم؟؟

------------------------------------------------------------------------------------------------

2-همیشه از بستن کمربند ماشین متنفر بودم..انگار یکی پاش رو گذاشته روی قفسه سینم و داره فشار میده..

البته حالا با داشتن یک پسرک ذره بین به دست قضیه حسابی فرق کردهکلافه

----------------------------------------------------------------------------------------------

3- کاشکی یک جواب قانع کننده داشتی..

لطفا با خودت رو راست باش و بگو از جون یک بچه دوساله چی میخوای آخه..

با شما هستم آقای ویروس سرماخوردگی محترمعصبانی

*کاشکی دانشمندا یه شربتی،قرصی،کرمی چیزی اختراع میکردن !!!که بچه های مهدکودکی فقط از هر ویروس یک بار جیره داشته باشن نه به تعداد بچه های موجود در مهدسوال

-----------------------------------------------------------------------------------------------

4-پنج شنبه صبح با طه رفتیم نمایشگاه بازی و سرگرمی..

میشه گفت تقریبا اولین تجربه نمایشگاه رفتنمون با طه بود( البته به غیر ازنمایشگاه  گل و کتاب )

چون صبح زود رفتیم و محیط خلوت بود هم به طه خیلی خوش گذشت و هم ما اندر احوالات تقویت هوش و فعال سازی نیم کره چپ و آموزش زبان فرانسه و خیلی چیزهای دیگه اطلاعات گرفتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


برف روی آرزوهایم ....
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ز : ۳:٤۳ ‎ب.ظ | +

این روزها که میگذرد بیشتر به کودکی های خودم و به امروز تو فکر میکنم..

دوست دارم بدانم تو هم  مثل من در آستانه  سی سالگی  از یادآوری کودکی ات شگفت زده خواهی شد..انقدر که دلت بخواهد  چشمهایت را ببندی و آرزو کنی غول چراغ جادو بیاید و تو را ببرد به کودکی هایت..

من دوست دارم بیاید و من را ببرد به خانه کوچک و گرم مادربزرگم ..در یکی از محله های قدیمی  و اصیل تهران..همان محله هایی که بازارهای گنبدی شکل دارد..دوست دارم بدو بدو بروم درِ مغازه حسین جان..پیرمرد مهربان خوارو بار فروش سرکوچه..

وای طه جان

تو حتی نمیتوانی یک مغازه کوچک با درهای قدیمی و چوبی و شلوغ و پلوغ را تصور کنی ..از همان مغازه هایی که همه چیز را میشد تویش پیدا کرد..یک وقت ذهن نازنینت نرود پیش هایپر و امثالهم که حسابی فرق میکند..

نوستالژی زمستانهای ما قابلمه آشی بود که با اولین سوز سرما برپا میشد و صدای چرخ بافتنی مامان هم که تند تند از میدان حسن آباد کاموا میخرید و میبافت ملودی خوب روزهای سردمان..

نوشتم که بگویم برف که نمه نمه میبارد و زمین که خیس میشود حسابی دلم مادری کردن  میخواهد ..

از نوع مامان جونی اش را..

حالا من مادر هستم و تو کودکِ من..

حالا وقت آن شده که من داستان را طوری تعریف کنم که تو هم مثل من تشنه برگشتن باشی..

یادآوری کودکی برای من و بابا  یک دنیا آرامش را دارد..آرامشی  که به برکت یک حضور گرم همیشه در خانه هامان  پیدا بود..

مادر که خانه نباشد و اهل خامه صبح با هم بزنند بیرون و عصر با هم برگردند مسیر قصه کلا عوض خواهد شد پسرم..برای همین هم گاهی فکر میکنم شاید تو بعدا نه هوای کودکی به سرت بزند و نه غول چراغ جادو..

بی خیال..

عاشق زمستان که باشی ، هوا هم که ابری شود کلا صندوقچه خاک گرفته آرزوهایت می ریزد بیرون..من همیشه دوست داشتم زیر برف خیابان ولیعصر را پیاده بیایم پایین..انقدر که سردم شود و رگهایم نفس بکشد..میبینی مادرت چه آرزوهایی دارد..گاهی خنده ام میگیرد از این همه کوچک بودنشان..البته که همه کوچک ها هم دست یافتنی نیستندها..مثلا خود تو ..خیلی چیزهای کوچکی داری که برای تو عادی هستند و یکی از آرزوهای کودکی من بودند.. مثل نوروز*

اصلا خدا را چه دیدی ..شاید قرار است یک روزی تو بیایی من را ببری تا دست در دست هم این آرزویم را برآورده کنی..وای طه جانم فکرش هم من را به دیدن زمستانهای آینده امیدوار میکند..انقدر امیدوار که دوست دارم تند تند بهار ها بروند و زمستان بیاید و برف و تو سی ساله شوی و من..

شعرخواندنهای این روزهایت..نقاشی کشیدنهایت..سخنرانی کردنهای هر روزت همان آرزوهای قشنگ دیروز من هستند که تند تند داری میفرستی هوا.. دیشب برای من گفتی :مامان تو میدونستی ماهی ها توی آب زندگی میکنند..خب سخرانی اندر احوالات آبزیان هم از شما شنیده شد..دفاع پایان نامه دکتری ات جانِ مادر...

پسرک چشم سیاه ..

این روزها شده ای برایم واسطه فیض..لحظه هایم کنارت حسابی گرم است ..شکر خدا

 

پی نوشت:

نوروز همین ماشین مشکی موجود در صحنه هستند..دنده اتومات و مدل 2014!!!!!! گاهی هوس میکنم یه دوری باهاش بزنم جای کودکی ها...عیدی مامان جون


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ ز : ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | +

روز شهادت که مشهد باشی و دلت پر باشد از عشق به مولا  قطعا حالت خوب خوب خواهد شد..

امسال که توفیق نشد..شاید سال دیگر..به شرط حیات..

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا..

چقدر خوبی آقا جانم....

اگر فریاد بزنم که همه زندگی ام را مدیون دعای تو هستم باز هم دلم آرام نمیشود..

پی نوشت:

محبوبه جانم ..اگر گذرت به اینجا افتاد و خواندی به نیابت سلامی به آقا عرض کن از طرف ما..

این روزها طه با ماشین هایش که مشغول بازی می شود مقصد مسافرهایش  امام رضا ست..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


روز میلادت..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/۸ ز : ٢:٤۸ ‎ب.ظ | +

 

29 سال از  عمرت زیبایت گذشت و امروز پا  به سی سالگی گذاشته ای..

هرچند که از نزدیک نزدیک سهم من فقط 9 سال و اندی بوده است..

روزهای زیادی را کنار تو بودم..یا بهتر است بگویم تو کنارم بودی..همیشه..هر

لحظه..حتی اگر جسمت نبود اما قلب مهربانت را خیلی خیلی نزدیک احساس میکردم..

من مثل تو نیستم..

یعنی اصلا اصلا مثل تو خوب نیستم..

این ها را خودم خوب میدانم و اگر مثل همیشه در سررسید کوچکت ننوشتم علت

داشته است آقا..

مگر نه اینکه اینجا برای طه مینویسم از همه چیز و همه کس..

مگر قرار نیست خیلی حرفها را در گوشی برایش بگویم تا اگر روزگار فرصت نداد بداند چه

در دل داشته ام..

خب پس خرده نگیر که چرا اینجا را انقدر شخصی کرده ام...

چه کسی واجب تر از طه و چه چیزی واجب تر از اینکه بداند پدرش چگونه بوده است هم برای من  و هم برای او..

----------------------------------------------------------------------------------------------

طه جانم

امروز پدرت 30 ساله شد..

پدر تو و مرد من..

مثل بابا باش..    همیشه محکم..مهربان..صبور..با ایمان..

مثل بابا  باش   یعنی اینکه همیشه دلت بتپد برای زندگی ات..

مثل بابا باش   یعنی اینکه همیشه همراه باش..همیشه ببخش..همیشه بخند..

مثل بابا باش   یعنی اینکه حتی اگر خسته ای از کار اما به عشق لبخند فرزندت

خستگی هایت برود هوا ..( جمله ای که این روزها با شیرین زبانی های تو مکررا بابا

میگوید)

مثل بابا باش    یعنی اینکه خیلی چیزها را به دل نگیر..

مثل بابا باش یعنی اینکه..................................................

طه جانم

مثل بابا باش یعنی اینکه مرد باش برای زندگی ات..انقدر محکم باش تا بشود به راحتی

به شانه هایت تکیه داد حتی اگر خسته بود و کلافه از دنیا.....

-------------------------------------------------------------------------------------------

میلادت مبارک مرد من..

به خاطر همه مهربانی هایت تمام قد می ایستم و این بار از وبلاگ دردانه ات تبریک میگویم..

زنده باشی و سایه ات همیشه بر سر ما ..


کلمات کلیدی :همسرانه
.:: نظرات () ::.


روزها میگذرد...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/٧ ز : ۱:٥٧ ‎ب.ظ | +

روزهایی که خیلی ناتوان بودی و کوچک تمام شدند ..خیلی زود..بدون اینکه حتی فرصت

کنم تمام ثانیه هایش را لمس کنم..

خیلی از عکس ها را حالا که میبینم اصلا یادم نمیاید اون روزهایت را..

خیلی خوشحالم که مثل یک عکاس حرفه ای همه جا دورینم دنبالم بود..همه ولین ها را

تقریبا ثبت کردم..حتی بعضی وقتها نگاه های تمسخر آمیزی هم بود که نصیب من و بابا

میشد..مثل اولین باری که با هم رفتیم میوه فروشی..(این را گفتم که تا آخر داستان را

بخوانی) و خب حالا با دیدنشان کلی ذوق میکنم.. و البته که یکی از تفریح های این

روزهایت این است: مامان کوچولو بودم رو میزاری...

حالا حسابی به قول خودت مرد شده ای..آقا شده ای..

گاهی به کارها و حرفهایت که دقیق میشوم میفهمم که چقدر زود داری مستقل میشوی..

چه عجله ای داری آخر مادر جان..

انقدر وقت داری که مستقل شوی..

خودت در یخچال را باز میکنی و مثل صخره نوردهای حرفه ای خوراکی مورد علاقه ات را

برمیداری

خودت طعم ژله ای را که دوست داری انتخاب میکنی..درست با این کلمه: مامان بزار

خودم انتخاب کنم..

کنارم مینشینی و دست روی سرم می کشی و فیلم هم با من نگاه میکنی..

طه جانم..

یعنی دنیا انقدر تند تند دارد میرود..انقدر تند که من حتی فرصت نمیکنم بزرگ شدنت را

با تمام وجودم حس کنم..

به حرحال چه من بخواهم و چه نخواهم روزها پشت سر هم می آیند..

گاهی یادم میرود که روزهای امروز و حال و هوای من و تو با هم همان آرزوهای دیروزم

هستند که انقدر زود به بار نشسته اند..

راستی ممنونم که بی بهانه بوسم میکنی و بعد با چشمهای سیاهت منتظر دیدن

عکس العمل من هستی..

عکس العمل من اما یه دنیا لذت است و زندگی و عشق..لذتی که هیچ وقت

نمیفهمی..به دل نگیر..خب مادر که نمیشوی عسلکم...

بی ربط نوشت:

این روزها گل پسر ما یک بازی اختراع کرده به نام شاستینگال..(البته اگر درست متوجه

شده باشم..)

کف یک دستش را مثل تبلت نگه میدارد و با دست دیگر مدام مثل کار با یک وسیله اندروید مشغول بازی میشود..

به همین سادگی و به همین کم خرجی...

 اینجا برای اولین بار به زحمت  و بادست گرفتن  به کابینت استادی..

برای اولین بار دانه ریختی برای کبوتران امام رئوف..

راستی ایکاش باشم و خیلی از روزهای خوبت را ببینم..

اولین روز مدرسه رفتنت..دانشگاه رفتنت ..گواهینامه گرفتنت..داماد شدنت..

امان از دنیای مادری..

اصلا شاید خیال پرداز ترین و یا بهتر است بگوییم مجنون ترین موجودات روی زمین

هستند..

 طه جونم..

ممنونم که وقتی بابا نیست تو مرد من هستی..

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


یلدای 92
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/۱ ز : ۳:۳٩ ‎ب.ظ | +

وقتی یلدا باشد..

وقتی پسرک انقدر مریض باشد که دقیقا در بلندترین شب سال مجبور شده باشی مثل

مادرهای خیلی شجاع یکه و تنها برای زدن اولین آمپول عمرش دستش را بگیری و ببری

دکتر..

وقتی احساس کنی هنوز زمستان نیامده میهمانان ناخنده اش تاب و توان پسرک را

گرفته اند..

وقتی قرار باشد حافظ بخوانی و ببینی هنوز هم به رسم قدیم ترها حرف دلت را خوب

میداند ..

وقتی کلی ذوق و شوق را میبنی که یلدا بشود یلدا برای اهل خانه..

و..

وقتی مدام با خودت بگویی یلدای ما هرچقدر هم بلند باشد به شام غریبان زینب

نمیرسد...

امان از زندگی...

 جای خالی بعضی آدمها بعضی وقتهای خاص خیلی بیشتر معلوم میشود..

اصلا انگار تا میخواهی پر شوی از یک نفس زندگی این جمله لعنتی ناگزیر می

آید:کاشکی فلانی هم بود..

یلدا ها همه بهانه اند..

 این آدمها و رابطه هایشان است که رنگ انار و عطر خوب هندوانه میدهند به یلداها..

و الا که یک دقیقه بیشتر این حرفها را ندارد که...خوش که باشیم و کنار هم، سایه سبز

بزرگتر ها هم که باشد با یک ظرف پر از سیب هم میشود هر شب را یلدا کرد..

---------------------------------------------------------------------------------------

روزگارت بلند باشد مثل یلدا پسرکم..

راستی امسال که هرکسی سهمیه اش را از حافظ میگرفت شما هم فالت را برداشتی و

درست وقتی که به نوبت غزلمان را میخواندیم با اعتماد به نفس تمام برایمان عکس

گنجشک و گل و بلبل پشت کارت را تفسیر کردی...


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com