دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ز : ۳:۱٥ ‎ب.ظ | +

لطفا اگر در مهمانی بچه ای را دیدید که شیطنت میکند و مادرش هم از خجالت سرخ و

سفید میشود با چشمان از حدقه بیرون زده جریان را دنبال نکنید ..باور بفرمایید بعضی

وقتها بچه ها حرکاتی میکنند که اصلا مسبوق به سابقه نبوده است.!!!!

رفتیم خانه یکی از اقوام با نسبت خیلی دور مهمانی..

به نمایش گذاشتن حرکات عجیب و قریب که تا به حال خودمان هم ندیده بودیم بماند..آقا

با چنان ذوقی از ظرف میوه نارنگی برداشته که گویی اصلا تا به حال این میوه را ندیده:

مامان اینو قایم کن هر وقت رفتیم خونه با هم بخوریم...............................

 و من از خجالت مردمممممممممممممممممممممم

--------------------------------------------------------------------------------------------------

حال و هوای اطرافیان نزدیک طه این روزها حسابی مادرانه است..خب پسرک ما هم

حسابی جو گیر شده..

من: طه جان سر سفره چارزانو بشین آفرین..

طه: نمیتونم مامان.آخه تو دلم نی نی دارم دیگه....

----------------------------------------------------------------------------------------------

پسرک مشغول تماشا کردن لالایی پویا

من: طه جان لطفا یه دقیقه بیا کارت دارم

طه: نشد دیگه..قرار شد هر وقت پویا تموم شد صدام کنی آفرین ..بعد هم پشت چشم

نازک کردن و رفتن..

----------------------------------------------------------------------------------------------

و اِن یکاد بخوانید و در فراز کنید...........................




کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ ز : ۱:٥٠ ‎ب.ظ | +

22 بهمن امسال هم با هم رفتیم..درست مثل دوسال پیش که تو با ما بودی و سالهای قبل که نبودی..

حالا وقت این شده که تو هم بدانی خاک و وطن و کشور یعنی چه..

اینجا خانه پدری توست..خانه پدری همه ما..

طه جانم

با همه کم و کاستی هایش ..باید پای خیلی چیزهای این خاک ایستاد...

پی نوشت:

گاهی خیلی روشنفکرانه همه چیز کشور میرود زیر سوال ، آن هم در حضور بچه ها  ..

بدون اینکه پیش خودمان فکر کنیم آینده ای اگر قرار است ساخته شود برای این خاک به

دست کوچک بچه های امروز است..

بچه هایی که  هنوز قدرت تحلیل خیلی از مسائل را ندارند و  متاسفانه حرفهای بیهوده

ما شالوده ذهنشان را میسازد..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ز : ٤:٥٦ ‎ب.ظ | +

دیروز صبح بعد از دعای ندبه و قرآن خواندن مصطفی برای جمع تو هم پیشنهاد دادی که

بخوانی سوره کوچکی را که یادگرفته ای..

مقابل رحل قرآن نشستی و خیلی آرام و شمرده خواندی..

انا اعطیناک الکوثر..

همیشه صدایت پر باشد از کلام خدا..خیلی شیرین بود..بابا گفت از ذوق چشمانش پر از

اشک شده..

نوشتم که بدانی اولین بار کی در جمع قرآن خواندی..

راستی با خودم قرار گذاشته ام  اسکناس 5000 تومانی را که جایزه گرفتی از یکی از

بهترین بنده های خدا زودِزود منتقل کنم به جعبه مخصوص ات .جعبه ای که شاید 20

سال دیگر که پر باشد از خاطره های  ریز و درشت  زندگی تو را خوشحال کند...........


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ز : ۳:۳۳ ‎ب.ظ | +

موقع گرفتن طه از مهد حسابی حواسم را میدهم به دور و اطرافم..

به مامانها..به بچه ها..

یعنی اولش خیلی اتفاقی چند صحنه جالب را دیدم ..

-------------------------------------------------------------------------------------------------

9 ساعت دوری زمان کمی نیست..برای بچه های کوچولوی زیر 4 سال ..و برای مامانهایی که هرکدام به دلایلی مجبور هستند این دوری را تحمل کنند..

عکس العملها جوری هست که انگار دارند بلندفریاد میزنند که  از صبح تا حالا عقربه های ساعت را قسم داده اند که تند تند بروند..انگاری که با همه مشغله کاری بازهم دلشان هم صحبتی با پسرک یا دخترک شیرین زبانشان را خواسته است..

حالا اینجا مهد کودک است..

ساعت 5:30 بعد از ظهر..

یک مادر بلند بلند شعر فصل پاییز را از روی برد میخواند تا دخترش از این همه جذابیت مادر بخندد..یکی دیگر نی را میزند توی پاکت شیر و همان جا روی پله ها با کیک میدهد به پسرش تا بخورد..و مادر مهربان دیگری هم هست که  با ذوق و شوق از کتابخانه دارد کتاب قصه انتخاب میکند برای مسیر تا خانه..

خودِ من هم که طه را چند دقیقه ای محکم محکم به قلبم فشار میدهم انقدر که صدایش در می آید و به زور خودش را نجات میدهد..

خواستم برای فردا ، برای امروز خودم و حتی برای خیلی های دیگر بگویم که:

ما هم میدانیم بچه مادر میخواهد...

                                                                           همین..

با ربط نوشت:

گاهی باید یاد بگیریم که سکوت کنیم..باید یادبگیریم که اگر مرحم نیستیم با زبانمان نیشتر نباشیم بر قلب کسی..

خیلی از مادرهای شاغل باید در کنار تمام بار سخت کار و خانه و همسر و فرزند زخم زبانهای اطرافیان را هم تحمل کنند..از خیلی از دوستان  نیز  دست و پنجه نرم کردن با این داستان را شنیده ام ...

تفکر اشتباهی که ما فکر میکنیم چون خانه هستیم و دلبندمان را کله صبح بیدار نمیکنیم و خودمان برایش غذا میپزیم و بر ریز ترین مسائل تربتی اش نظارت میکنیم پس حتما مادر بهتری هستیم، حق مادری را خوب ادا میکنیم ..

اینها را نوشتم چون دردودلها گوش داده ام این روزها.................................

بی ربط نوشت :

پسرک این روزها اولین قطع وابستگی عاطفی اش را تجربه میکند!!!!!!

از مرداد ماه تا دیشب تقریبا یک روز در میان  عصر ها موقع رفتن به خانه با هم دیداری تازه میکردند..انقدر که از هنگام خروج از مهد قولش را از من میگرفت..انقدر که اگر دو روز میشد و هم دیگر را نمیدیدند حتی وابستگان و اطرافیان  طرف !! هم دل نگرانش میشدند..

آقا پلنگ صحنه همان دوست طه هستند که بدون خداحافظی رفتند..انقدر با هم دوست شده بودند که آقای فروشنده مهربان نه تنها عصرها منتظر طه بود بلکه دم پلنگ را هم میداد تا پسرک ناز کند!!!حالا تصور کنید این پسرک چقدر دلتنگ است؟ و واقعا آیا بچه های این زمانه از چیزی میترسند!!!!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/٩ ز : ۱:٥٦ ‎ب.ظ | +

هوای تهران امروز عالی ست..

انقدر قشنگ است که دلت میخواهد دست پسرک را بگیری و ببری پارک کنار خانه..

او هی نفس بکشد و  تو بخندی..

او هی تاپ بخورد و تو جانت شیرین شود از صدای خنده هایش..

اینجا که زندگی کنی واقعا نفس گاهی غنیمت میشود..

بی خیال..

امروز هوا خوب است ، آسمان آبی است، همه چیز آروم است اما..

من باید اداره باشم و درست مثل یک مرد  !!! تمام حواسم را بدهم به کارم..اصلا چه

معنی دارد یک خانوم شاغل از پنجره اتاقش آسمان را ببیند و آه بکشد!!!والا!!!

 

------------------------------------------------------------------------------------------

بیربط نوشت:

* این روزهایم با طه مزه های  عجیبی دارد!!

با هم پلیس بازی میکنیم..ماشین بازی میکینم ،حتی کُشتی هم میگیریم..

مزه هایی دارد که فقط یک مادر پسر دار میتواند درک کند و بس..

دنیایت را دوست دارم با همه غریبی که برایم دارد..

قول میدهم زود زود یاد بگیرم مثل تو جدی تفنگ بازی کنم طوری خودم را به مردن بزنم

که انگار واقعا چیزی شده درست مثل خودت..مثل تو ماشین بازی کردن را یاد

بگیرم..سخت نگیر پسرکم یک عمر هم بازی من عروسک و کاسه و بشقاب بوده ، حالا

هم در دنیای آدم بزرگها البته مشغول بازی با همین چیزها هستیم فقط کمی شکلش

فرق کرده..

 

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


در دل شوری دارم.....
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/٥ ز : ۱:٥٧ ‎ب.ظ | +

یک چیزهایی توی سرم وول میخورد برای نوشتن اما انقدر ذوق زده هستم که اصلا حواسم به هیچ کاری نمیرود..یعنی میرودها اما کجا خدا میداند..

........................................................................................................................

اولِ اولش هم بازی بودیم..هم بازی روزهای پاک کودکی..با هم خاله بازی میکردیم..عروس میشدیم ..خلاصه که عالمی داشتیم با هم ..بعد تر  هم مدرسه ای  شدیم  ..او سرشار از انرژی و شور و حرارت و من به قول دوستان یک بچه مثبت که غیر از کتاب و دفتر مدرسه هیچ چیز دیگری را نمیشناخت..

کمکم کرد و من هم فهمیدم مدرسه که فقط کتاب و دفتر نیست..میشود خوش بود خندید ..درس هم خواند..حالا که به روزهای خوب مدرسه نگاه میکنم بعد از  یک لبخند عمیق از یادآوری گذشته اشک توی چشمهایم حلقه میزند..از اینکه چقدر عمر خنده های بلند و بدون دغدغه مان کوتاه بود..

در گیر و کش همین درس خواندنها و مساله حل کردنها..درد و دل میکردیم با هم مبسوط!! انقدر که کتاب و دفتر فقط برای خالی نبودن عریضه پهن بودند..با هم عاشق شدیم..با هم فارغ شدیم..خندیدیم..گریه کردیم..سرکشی کردیم ..خلاصه که جوانی کردیم ..

شب کنکور کنار هم بودیم..روز اعلام  نتایج هم..او دنیای آرمش بود و من پر از اضطراب..همین آرام بودنش من را هم آرام میکرد..چالهای دو طرف لپش که بیرون میآمد میفهمیدم که دارد میخندد و اوضاع بر وفق مراد است..

خلاصه با هم دانشگاه قبول شدیم..با هم عاشق شدیم..به فاصله کم رفتیم سر خانه و زندگی خودمان..و البته که ایشان  در همین گیر و دار درس و کنکور واسطه سر گرفتن یک وصلت خیر هم شدند!!!!!!!

طه جانم انقدر آسمان و ریسمان بافتم که بگویم این روزها خیلی خیلی خوشحالم..که بگویم درست است که چال زیبای لپت را از عمه جانت گرفته ای اما خب عمه جان شما قبلا دوست گرمابه و گلستان ما بوده است..اصلا اگر عمه جان شما نبود که ما و شما هم با هم فامیل نمیشدیم!!!

بعضی وقتها دوست داری ثانیه ها و دقیقه ها تند تند بروند و زمان بگذرد و تو دستت برسد به کسی که خیلی برایت عزیز خواهد بود..

من این روزها را در حالی سپری میکنم که منتظر مهمان هستم شاید دوتا ،شاید سه تا..شاید چند تا..

در گوشی:

خدای مهربان لطف کرده و برای خاطر دل کوچک ما هم که شده این 9 ماه را با سرعت برق و باد بگزرانید ..هم برای این عزیزم..هم برای آن عزیز و هم برای خودمان که حسابی بی تاب چلاندن هستیم!!!!!!

 

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


تفریح مشترک..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/٢ ز : ۳:۳٤ ‎ب.ظ | +

اگر بعد از ظهرها حوالی خیابان مطهری مادر و پسری را دیدید که جدولهای کنار خیابان را برای راه رفتن انتخاب کرده اند شک نکنید که من و طه هستیم..

حالا این روزها طه هم تفریح مورد علاقه من در خیابان را انتخاب کرده است..راه رفتن لبه جدول البته که شئونات یک خانوم متشخص تا حالا اجازه این کار را به بنده نداده ،خب با طه بودن و کمک کردن به او بهانه خوبی ست برای من............................گاهی من روی جدول و گاهی او...........................................................................

*راستی تا یادم نرفته اگر خیلی بی مقدمه و به صورت کاملا ناگهانی همسر محترم  در جریان روزهای شلوغ و پلوغ  امتحان با شما تماس گرفته و فرمودند قرار است مرخصی ساعتی بگیرند و بروند مهدکودک دنبال فرزند و دوتایی با هم بروند پارک و ناهاری هم بخورند و خوش هم بگذرانند لطفا خونسردی خود را حفظ کرده، یک نفس عمیق بکشید و برایشان یک روز خوب را آرزو کنید...عصبانی

بیربط نوشت:

* جدای از شوخی خوش بگذره ....صدای خنده هایتان مستدام..

یک تشکر به تو بدهکارم..برای روزهایی که من شیفت هستم  و تازه بعد از مهد میشوی یک کارمند کوچولو..جانمی طه ..مردِ کوچک من ..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com