دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ز : ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | +

طه جانم

امروز خواستم آخرین حرفهای مادرانه ام را در روز آخرین سال 92 برایت بگویم..

سال 92 تمام شد..با همه سختی هایی که برای ما داشت..

از سختی هایش نمیخواهم بگویم فقط خدا را شاکرم که تمام شد..بیخیال سختی ها

تو یک سال بزرگ تر شدی..آقا شدی مادرجانم..مردِمرد..

گاهی با حرفهایت با شیرین زبانی هایت میبریم  بالای بالا...

خوب و خوش باشی گلکم ..

اگر مادری کردنهایم برایت کم رنگ بوده و تو را سیر نکرده ببخش ..بگذار به حساب گرفتار

بودنم..مادر شاغل بودنم..

هرچند که تمام سعی ام را کرده ام که خوب باشم برایت......

خلاصه که .....

خیلی  حرفها داشتم برایت اما خب ذهنم اصلا اصلا جمع نمیشود ..

عیدت مبارک پسرم..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


نیمه اسفند نزدیک است
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ ز : ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | +

داشتم تقویم روی میزم را نگاه میکردم که دیدم اسفند دارد به نیمه میرسد..............

اسفند که به نیمه میرسید ما همه چیزمان برای عید آماده بود..

خانه از خستگی یک خانه تکانی حسابی جان سالم بدر برده بود انقدر که تا مدتها همه

چیز بوی شوینده میداد..

عطر خوب پرده های سفید اتاق کودکی هایمان هنوز هم یادم هست..بوی پودرش که

توی اتاق میپیچید انگار صدای پای نوروز بود که هی نزدیک تر میشد

مامان همه چیز ما را نو میکرد حتی دمپایی توی خانه..لباس زیر ..لباس رو..همه چیز

سر فرصت مهیا میشد..

داستان خرید عید رفتنهایمان با بابا  هم از آن لذتهای نابی هست که هیچ وقت تکرار نشد..

بابا صبور و آرام  دنبال ما میامد..مغازه به مغازه..

اول نوبت خرید من بود و بعد هم پسرک کوچک خانه..همه چیز یک روز خریده میشد یک

خیابان مهران را که از اول تا آخر میرفتیم دست بابا پر میشد از پلاستیک های رنگی..

مامان و بابا البته همیشه میگفتند همه چیز دارند و نیازی به خریدن نیست.!!.

از ذوقمان همه لباسهای عیدمان را گوشه اتاق میچیدیم..یک سمت من و یک سمت

امیرحسین..انقدر ذوق میکردم که حتی یواشکی بعضی وقتها کفشم را میپوشیدم و

چند قدمی توی اتاق راه میرفتم..

یعنی از نیمه اسفند به بعد خانه ما عید بود.. بعد مامان کم کم شروه میکرد مهیا کردن

لوازم هفت سین..هرسال یکی از هفت بشقاب کوچک توی کمد را انتخاب میکرد..انقدر

با ذوق که گویی قرار است سفره عقد من چیده شود..

خلاصه که طه جانم اسفند دارد کم کم به نیمه میرسد........

من هنوز خانه تکانی نکرده ام..هنوز عطر خوب شوینده ها در خانه ما نپیچیده..

هنوز حس و حال تحویل نیامده..

و البته که بابا رفتیم و برایت چیزهایی خریدیم

راستی نگران من و بابا نباش گلکم ..ما هم به رسم دنیای مامان و بابا ها همه چیز داریم!!

این روزها دارم مدام فکر میکنم با همه مخارج سنگین خانه چقدر خوب که من مرد نیستم..

مردها باید خیلی قوی باشند..درست مثل بابا..

تو هم مرد میشوی ..با بچه هایت میروی خرید عید ..برایشان ماهی و تخم مرغ رنگی میخری..

و حتما روز اول عید خانه ما میایی عید دیدنی.............

خوش آمدی پسرم .....................................................

اصلا یادآوری روزهای آینده تو همان وصف العیش! خودمان است، طعم عسل میدهد..

انقدر که فکر کردنش هم حالم را خوب میکند..

وای چقدر کاردارم برای انجام دادن..یک لحظه شدم مثل دانش آموزی که زمان امتحانتش

دارد تمام میشود و کلی سوال جواب نداده دارد..

خدا جونم لطفا وقت امتحان مامانهای کارمند حسابی سر شلوغ !! را در روزهای پایانی

سال بیشتر کن.....

بیربط نوشت:

دوست دارم وقتهایی که حالم خوب نیست و خسته هستم از کار یکی مدام زیر گوشم

زمزمه کند: آهای ..دقیقه هایی که میروند بر نمیگردندها..حسابی بویشان کن..

چند روز پیش که داشتم لباس های کوچکی ات را از هم جدا میکردم چشمم افتاد به

سرهمی آبی رنگ کوچولوی بیمارستان ..اولین لباسی که تنت کردند..

هرچقدر بو کردم خبری نبود از عطر تنت..عطر شیرین یک فرشته که از آسمان آمده..

اشکی که از کنار چشمم پایین افتاد را پاک کردم و به خودم قول دادم همه لحظه هایت را

زندگی کنم..

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com