دست نوشته های یک مادر
قورباغه!!
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٢/٢٥ ز : ۱:۱٢ ‎ب.ظ | +

درست یک ماه و دو روز دیگه مونده تا تولد 2 سالگی محمد طه...

دغدغه  اصلی من در این روزها:

*پوشک

*با( پستونک )

*شیشه...

حتی فکر کردن به اینکه باید از کجا و کدوم یکی شروع کنم  در حد شب کنکور بهم

استرس میده...

خدایا کمک کن که یه جوری عمل کنم که هم تو راضی باشی و هم بنده کوچولوت!!!!!

دعا کنید به راحتی قورباغم رو قورت بدم!!!!

پی نوشت:

میگما خیلی خوبه که آدم یه پسری داشته باشه که یه سری تغییرات رو خوب میفهمه

دیروز:

منمژه                      محمدطه :مامان ! خوشگل شدیا نیشخند


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


خدا شکر..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٢/۱۸ ز : ۸:٥٦ ‎ق.ظ | +

تصویر اول:

 شب ، من و بابا و محمدطه سر میز غذا..

بعد از شام

من:خدایا شکرت

بابا:الهی شکر

محمدطه:خدا شکر( البته با تصویر دستهای کوچولویی که رفتن سمت آسمون..)

تصویر دوم:

شب ، توی تخت ..

محمدطه در حال وول خوردن و تلاش برای نخوابیدن..

من:(بعد از فکر کردن به یه روز کاری و البته آروم)  خدایا شکرت..

محمدطه :( با چشمهای مشکی متعجب) مامان سیر شدی ؟!!!!تعجب

پی نوشت:

کار دنیا انگار این روزها برعکس شده..

آقا زاده مدام از ما سوال میپرسند :این چیه؟؟

و بعد که ما مثلا می گوییم  درخت..ماشین و... با یک آفرین جانانه تشویق هم میشویم...تشویق

(این مدل سوال کردن طه از ما دفیقا کپی برداری هست از پرس و جوی کارتهای صدآفرین ما از او) درست با همون لحن و حتی ادا!!!!!


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


با تاخیر...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٢/۱٦ ز : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | +

محمد طه سلام..

الان ساعت 12:45 است و فکر کنم بعد از چند روز بسیار پرکار فرصت پیدا کردم بیام و برات بنویسم..

روز مادر چند روزی میشه که تموم شده اما دوست دارم برات بنویسم هرچند با تاخیر چند روزه:

من خودم بچه مهدکودکی هستم..به خاطر شاغل بودن مامان جون از 3 ماهگی رفتم مهد..مامان جون تعریف میکنه که صبح ها با چشمای اشکی مجبور بوده یه بچه کوچولو رو آماده کنه و ببره مهد..میگه اولین باری که من تونستم بشینم توی مهد بوده و خانوم مربی اولین بیننده این صحنه...

الان که مادر شدم  کاملا حس میکنم حال و هوای اون روز مامانم چی میتونسته باشه..

طه خوبم  من هم شاغل هستم..تو هم از 6 ماهگی مجبور بودی به خاطر شرایط  چند ساعتی در روز بدون مادر باشی و دستهای یک غریبه هر روز تو رو از آغوش من تحویل بگیرند تا چندین ساعت بعد..

این اتفاق نیافتاد به خاطر بودن یک مادر..

تو درست یک ماه و دو هفته دیگه 2 ساله میشوی..در تمام این مدت مهربانیهای مامان جون و وجود گرمش شرایط رو برای ما آسون تر کرد..

جالبه بدونی که تو یه سررسید داری که مامان جون برات توی اون مینویسه..از کارهای اون روزت..حرفهات و...

جاله بدونی یه روز که از اداره برگشتم خونه توی اتاقت یه کاردستی کاغذی دیدم و فهمیدم اون روز با هم رفته بودید کارگاه مادر و کودک!!!!!

از این چیزها زیاد بوده که شاید برای گفتن همش اینجا مناسب نیست..

پسرم

چند روز پیش توی اتوبان تابلویی رو دیدم که روش نوشته بود:

مادر..

چهره ای که برای آرامش من چروک شد..

تمام داستان اینه که همیشه قدرشناس زحمات این فرشته آسمونی باش..

همیشه گفتم که لبخد امروز تو بعد از مهربانیهای خالق بی همتا مدیون دستهای گرم یک مادر..یک مامان جون برای تو..

همین..

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


پایان 22
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٢/٢ ز : ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | +

از 22 ماهگی تو مینویسم تا بعدترها یادم نرود:

دقیقا 3 روز میشه که 22 ماهگیت تموم شده..

*از حرف زدنهات اگه بخوام بگم اینه که بقول مامان راضی دیگه باید انشاء بنویسی ..یول

گاهی حرفایی میزنی که ما انگشت به دهان میمانیم !

*مثلا:موقعی که میخوایم با هم از یه دری بریم تو وایمیستی و میگی بفرمایید...(یعنی

اول من و بابایی بریم) یا وقتی میخوای بری توی یه اتاق دیگه در میزنی و میگی اجازه؟

* ازت میپرسم وقتی چراغ راهنمایی سبز میشه یعنی چی ؟ و تو میگی :بفرمایید

وقتی قرمز میشه؟ و تو میگی وایسا

*یاد گرفتی که به ون میگی ماشین خانواده!!!(البته یکی دوبار موقع پازل درست کردن

من گفتم و حالا تو حتی به ون های تاکسی هم میگی  ماشین خانواده!!!)

* بعد از اینکه آب میخوری من بهت میگم سلام بر .... و تو جواب میدی حسین

شهید..(در پناهشون محفوظ باشی پسرم)

* امام ها رو هم با شعر و ملحقاتش تا امام سوم یاد گرفتی ..

چی بگم فعلا چیزی یادم نمیاد..

آهان یادم اومد..میخواستم بگم 10 سال دیگه ..20 سال دیگه ..اصلا هر وقت که این

وبلاگ رو خوندی چه ما توی این دنیا بودیم و چه نبودیم به دلمشغولی هایی که برات

داشتیم و به لذت نابی که از لحظه لحظه بزرگ شدنت میبردیم با تامل بیشتری  فکر

کن..مطمئن هستم چیزهای خوبی دستگیرت میشه..

همیشه نوشت!:

خدایا ممنونم برای همه داشته ها و نداشته هامون..................................


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


معذرت....
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٢/٢ ز : ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | +

گاهی مادرها  و حتی پدرها هم میتوانند به خاطر اشتباهشان از بچه ها عذرخواهی کنند..

اصلا به بچه  طفل معصوم چه ربطی دارد که ما مشکل داریم..که ما اعصاب نداریم..که ما

کارت پرداخت قسطمان ایراد داشته و خودمان نمیدانستیم و به حساب خودمان خیلی

خوش حساب بوده ایم..که مدیر محترم اداره به خاطر حضور در کلاسهای دانشگاه آن هم

دریک رشته کاملا مرتبط دلش خواسته از حقوق ما کم کند..

اصلا همه اینها و حتی بدتر از اینها هم دلیل نمیشود برای داد زدن بر سر یه فرشته

آسمانی که از صبح بدون ما بوده  و به لبخند ما دلخوش است.. میشود آیا؟!!!

همینقدر کافیه...

طه جان معذرت..من باید خیلی قوی تر باشم..به قول معروف همه چیزفدای یه

لبخندت..یک مامانی گفتنت...لختی بخند ای بهانه روزگارم...


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com