دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/٢۳ ز : ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | +

وقتی خسته باشی ..وقتی دلت بخواهد همه همه حرفهایت را بگویی ...کجا بهتر از صحن و سرای علی ابن موسی الرضا..

تمام راه رسیدن به تو را با پا که نه با سر می آیم..

دعا گو هستم ..

پی نوشت:

خودمان کم  بودیم حالا محمدطه هم اضافه شده..از وقتی که فهمیده قرار است برویم مشهد روزی صد بار  تکرار میکند: داریم میریم امام رضا؟!!

بعد از برگشتن حتما مینویسم از حال و هوای این بارت گل مادر که مطمئن هستم حضور پاک تو پارتی ماست برای این زیارتها..

خدایا شکرت..


کلمات کلیدی :سفرنامه
.:: نظرات () ::.


اجباری!
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/۱٧ ز : ٩:٥۸ ‎ق.ظ | +

دیروز حوالی ساعت 12 که آمدم سراغ وبلاگ کامنت خصوصی داشتم که حالم را دگرگون کرد..

یک بنده خدای مهربان که از قضا محل کارش چسبیده به باب الجواد بود دردو دلم با خدا را خوانده بود ..گفته بود گاهی قدر نعمتهایی را که داریم نمیدانیم...گفت به نیابت رفته  رواق امام خمینی که به آقا سلامی عرض کند..گفته بود زیارت قبول بانو...

شاید از بهترین زیارتهایم بود.. من در میان جمع و دلم جای دیگر است...........

 

پی نوشت:

* بنده خدای مهربان: یک دنیا ممونم..به آدرس وبلاگت هم آمدم تا تشکر کنم اما متاسفانه این روزها پرشین بلاگ امکان نظر گذاشتن نمیدهد..تمام روزهای خوبت در کنار حرم امام رئوف مستدام......

* دو روز میشود که وبلاگ طه وارد یک سال شده است..هرچقدر گشتم قالب زیبایی پیدا نکردم برای تنوع.دوستان اگر جایی را سراغ دارید پیشنهاد دهید لطفا

                                   وبلاگ جونم تولدت مبارکهورا

 

* دیروز که حوالی ساعت 6 خسته و کوفته با طه در مسر برگشتن به خانه بودیم چیزی شنیدیم که یه هویی گوشمان سوت کشید و فکمان چسبید به نوک انگشت کوچک پایمان:

مامان من میخوام برم اجباری....

من:ابله فکر کردم از زور خستگی گوشهایم هم در آفساید بسر میبرد..

کجا مامانی میخوای بری؟

طه: اجباری دیگه..مثل صمد سربراه تو شکرستانیول

فقط تونستم آب دهنم رو قورت بدم و برای منفجر نشدن از خنده در تاکسی خودم را کنترل کنم...

بععععععله.... اینگونه شد که پسر ما قوره نخورده موییییز شد...

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/۱۳ ز : ۳:٠۳ ‎ب.ظ | +

مامان رامتین امروز توی مهدکودک گریه میکرد..آخه هیچکس باهاش دوست نمیشه...

خب پسرم تو باهاش دوست بشو..

نمیشه..آخه من خودم دوست دارم!

                                                             

و این اولین دیالوگ گل پسر ما که به نظر نشانه آشکاری است از شروع فهم روابط پیچیده انسانییول

                                                             

خدایا خودت کمک کن توی قلب کوچیکش یه عالمه مهربونی جا بشه برای هدیه دادن به همه..


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


به هر جهت..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/۸ ز : ۱:٢٠ ‎ب.ظ | +

امروز مطلب یکی از وبلاگها دوباره ذهنم را مشغول کرد  ..مقایسه زنان خانه دار و زنان شاغل..

البته که در همین هفت ،هشت سال اخیر بسیار به این موضوع فکر کرده ام..یعنی هی به کارم ادامه داده ام و در عین حال با ذهنم بالا و پایین کرده ام که خوب است یا نه؟ صبح زود با مردت بیرون رفتن و بعدازظهرها با هم آمدن را میگویم..

و جواب من برای علامت سوال بزرگ ذهنم همیشه شاغل بودن بوده است..

فکر میکردم شاغل که باشی همه چیز ناخودآگاه سرجایش میرود..زندگی مرتب..خانه منظم..برنامه ریزی مستمر و....

صبح زود بلند شدن را دوست داشتم..ذهنم را ترو تازه می کرد..لذت میبردم از تعاملات اجتماعی محیط کار..از اینکه دائما در حال یادگرفتن هستم حس خوبی داشتم...

جریان این روزها و پاسخم به سوال همیشگی ذهنم با آمدن محمدطه حسابی متفاوت شده است..

این روزها دوست دارم مادر خانه دار باشم..دوست ندارم آهنگ هر روز صبحم شنیدن صدای گریه پسرکوچکی باشد که دوست دارد یک ساعت بیشتر بخوابد..

دوست دارم مثل خانوم های خانه باشم ..خوشحال..دوست دارم بعداز ظهرها  شیک و پیک کرده در را برای شوهر باز کنم..

اصلا دوست دارم بشینم و برنامه خانواده را که زمان بچگی ما هر روز ظهر ها پخش میشد را ببینم و  دستور آشپزی اش را در دفترم یادداشت کنم..درست مثل مادرم..

اصلا دوست دارم عروسک نمدی درست کنم..درست مثل مریم..

اصلا دوست ندارم سر دیر یا زود شدن یک مصوبه با بقیه کلنجار بروم..تعاملات اجتماعی هم نمیخواهم!!!!!!

اصلا اصلا هم صبح زود بیدار شدن حالم را خوب نمیکند..

اصلا اصلا  اصلا هم از اینکه دستم در جیب خودم است خوشحال نیستم....

بعدا نوشت:

*مطالب مذکور بدون سانسور و کاملا از روی احساسات غلیان کرده نگاشته شده اند شاید بعدترها دوباره نظرم تغییر کند..البته شاید..

*محمدطه جان نگران نباش..گریه های سر صبحی فقط چند دقیقه طول میکشد چون هم تو خیلی خوش اخلاق هستی و هم پدر آداب ژانگولر بازی را خوب میداند که قضیه زود تمام میشود!

*راستی این روزها همه کلاغ ها و گربه های خیابان وایضا کبوترها با مادرانشان دارند  میروند مهدکودک..............................

*****برای تو خدای خوبم :

دلم حال خوش میخواهد..از آن حالهایی که موقع تحویل سال بهمان میدهی..دلم خنده از ته دل میخواهد ..بدون اینکه با فکر کردن به جنگ اعصاب این روزهایم به بغض تبدیل شود..دلم میخواهد مغزم را ریست کنم..خیلی از آدمها را پاک کنم..خیلی ها را کمرنگ کنم...دلم کنج باب الجواد را میخواهد...دلم رواق امام خمینی را میخواهد جنب کفشداری 21....وای خدایا این روزها بشتر از همیشه این شعر را دوست دارم: دل خوش سیری چند؟

اوستا کریم برایت کاری که ندارد...فقط گوشه چشمی کنی ما را بس.........


کلمات کلیدی :خانومانه
.:: نظرات () ::.


بُج میلاد
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/٦ ز : ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | +

محمد طه:

مامان من دارم میرم خرید..

من:

چی بخری مامانی؟

محمدطه:

برم بُج میلاد رو برات بخرم و زود بیام..باشه؟


                                                                                                             

وای فکر کن یه پسر داشته باشی شنگول و منگول..بعد بره خیابون بیاد تو سبد خریدش برات بج میلاد رو خریده باشه...میدون آزادی رو خریده باشه...لامبرگینی...پورشه...   خیال باطل

به قول محمدطه:

خدا شفابده............بلند بگو آمین..ابله


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


بوی کاغذ رنگی...........
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/۱ ز : ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | +

بعد از چند سال دوباره مهر را احساس میکنم..

درست مثل قدیم تر ها که خودمان بچه بودیم..با مامان میرفتیم خرید..

 جلد کردن دفترها ، خط کشی کردن صفحات دفتر که البته این قسمت پروژه توسط

مامان انجام میشد..

از یک هفته مانده به اول مهر شبها باید زود میخوابیدیم و صبح ها هم اول وقت بیدار

میشدیم تا بدنمان عادت کند..تا روز اولی کرخت و بی حال نباشیم..

شب قبل تمام وسایل ما اتو کشیده و مرتب یک گوشه خانه ردیف میشد...

مراسم رد شدن از زیر قرآن و عکس انداختن درچارچوب در البته با دقت تمام انجام میشد

و الی آخر..

و امروز من مادر یک فرشته 27 ماهه نازنین هستم که به قول خودش از فردا میرود کلاس

بالاتر..کلاس 3 ساله ها..

فردا قرار است جشن نوگلان در مهد برگزار شود..

تاریخ انگار دوباره تکرار میشود..تمام وسایل مو به مو مطابق لیست مهد خریده شدند..

برچسبهای کوچولو برای روی همه وسایل..کاغذهای رنگی..و جالب اینکه من و آقای

همسر بیشتر ذوق کردیم ..

القصه من هم لباسهای فردای طه را آماده کرده ام.. قرار است بعد از اداره  دوباره وسایل

راچک کنم تا چیزی از قلم نیافتد..و امشب با هم کمی زود تر بخوابیم تا طه برای فردا

صبح سرو حال باشد..

                                                                                                                            

هرچقدر میگذرد یقین پیدا میکنم که خیلی چیزها مشترک است بین مادرها و

دخترانشان..بین پدرها و پسرانشان...

بالا تر رفتنت مبارک گلکم!!!!!

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com