دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ز : ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | +

این روزها که میگذرد من پر هستم از فکر مهاجرت..کندن و رفتن..نه اینکه خیال کنی دلم میخواهد بارو بنه را جمع کنم و برویم یک گوشه دنیا ..نه جانِ مادر..

حداقل دانستنش که ضرری ندارد..بدانی بهتر است محمدطه جانم..

این روزها حسابی دلم میخواهد بارو بندیلمان را جمع کنیم و برویم یه شهر کوچک شمال ..برویم و آنجا واقعا با هم زندگی کنیم..برویم که تو بتوانی نفس بکشی..که هوای خوب بخوری..که دور و اطرافت سبز باشد..برویم که من مجبور نباشم تا بوق سگ بمانم اداره و تو مهد کودک و بعد هم سه تایی خسته با هم برگردیم خانه..

اصلا برویم برای یک تغییری ..

طه دلِ مادرت این روزها حسابی تغییر میخواهد..چه کنم که توانش را ندارم..که میترسم..که برویم و من دوری را تحمل نکنم و بعد داستان بدتر از بد بشود..

وقتهایی که با خودم فکر میکنم انگاری دلم میخواهد وسط کار حواس خودم را پرت کنم..نه اینکه دلم نخواهد رفتن را..نه فقط از ترس..یک جور ترسی که میدانم پشتش یک آرامش شیرین است و تا غلبه نشود مزه اش نمیرود زیر زبانم..

خلاصه که هنوز دارم با خودم کلنجار میروم...........

کاشکی میتوانستم توی چشمهایت نگاه کنم و بگویم برای آینده تو خیلی از تصمیم ها را میگیرم و خیلی ها را پشت گوش می اندازم..

بعدا نوشت: مطلب بالا در حین کار و شلوغی و خستگی  نوشته شد و بعد از حدود یک ماه توانستم دوباره بخوانمش و دکمه انتشار را بزنم...

اینجا حسابی گردگیری میخواهد و من حسابی از این نیامدن و ننوشتم پشیمانم..

خیلی وقتها خیلی چیزها جای خودشان که ثبت شود شیرین است و الا که حالا چه فایده دارد من بنویسم فلان تاریخ که حتی یادم نیست کی بود تو اولین شاخه گلت را از دست بابا هدیه گرفتی..یادم هست اما که از اداره به سمت خانه میرفتیم..باران هم نمه نمه میبارید..توی ترافیک قبل از پل گیشا بودیم که بابا دو تا شاخه نرگش خرید..یکی برای تو و یکی برای من..آخ که مثل دخترها که از دست نامزدشان گل میگیرند ذوق کردی برای همان یک شاخه گل..خانه که رفتیم از من گلدان خواستی و آبش کردی و گذاشتی روی میزت...دست آخر هم نرگست را هدیه دادی به عشقت..به مامان جونت که انگار از گوشت و خون او هستی نه ما............

علت اینکه خیلی وقت بود سر نزدم اینجا شلوغی کارم بود طه جانم و الا که هنوز هم هرروزت و هر لحظه ات برایم پر است از حس نوشتن..

در خلال این حرفهایم یک نصیحت مادرانه دارم برایت..برای آدمها اندازه خودشان ارزش قائل شو..یک وقتهایی اصلا نباید خودت را خسته کنی..اصلا نباید با همه توانت کار کنی چون بعضی ها اصلا لیاقتش را ندارند جان مادر..بیخیال..و حالا من خیلی پشیمانم که انقدر کار کردم که از اینجا هم غافل شدم...

خیلی حرفهای دیگر داشتم که همه پریده است و متاسفانه هرچقدر فشار میاورم به ذهنم یادم نماید..این دوماه نیامدن را بر من ببخش ..قول میدهم کرکره اینجا را زود به زود بدهم بالا..........................


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com