دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٢/٢۱ ز : ٩:۱٢ ‎ق.ظ | +

امسال برای دیدن نمایشگاه کتاب برخلاف روال قبلی عمل کردیم

 یعنی  در دوسال گذشته ما سالن ناشران کودک و نوجوان را از اول تا آخر میدیدیم و خب این باعث میشد که هم خسته شویم و هم خیلی چیزهای الکی بخریم..حالا امسال که طه تقریبا عقلش بیشتر میرسد تصمیم گرفتم برای پرهیز از خرید کتابهایی که فقط زرق و برق دارند و نه چیز دیگری فهرستم را از قبل آماده کنم ..با این حساب تکلیفمان حسابی معلوم بودو البته نکته مهم تر تعیین بودجه مربوطه که به موقع ترمز کشیده شود!!!!!!

انتشارات افق،بنفشه ،کانون پرورش فکری و ..خلاصه خیلی خوب بود فکر نمیکردم در زمینه کتاب کودک انقدر پیشرفت کرده باشیم

حالا پسرک ما هر شب کتابش را انتخاب میکند..قصه اش را گوش میدهد و فامیل دور را بغل کرده و میخوابد..

بدون تعارف بگویم که دلم حسابی برای وول خوردنهای روی تختش تنگ شده..

بی ربط نوشت:

پنج شنبه با طه و مامان جون رفتیم امام زاده صالح (ع) ..

وقتی از پسرک خواستیم دعا کند:

خدایا امام رضا رو برسون!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

بعضی وقتها حسابی احساس میکنم نوشتنم نمیاید..یعنی هزارتا حرف دارم ها اما انگاری پشت کیبورد همه می پرند هوا..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٢/۱٧ ز : ۸:٢٩ ‎ق.ظ | +

یک وقتهایی احساس میکنی از زور هیجانات مادرانه ات آمپرچسبانده ای..گاهی از فرط خوشحالی زمین برای پاهایت کوچک میشود و تو باید روی ابرها راه بروی و گاهی هم از شدت عصبانیت  احساس میکنی یک ببر گنده بی شاخ و دم را درونت به غل و زنجیر بسته اند و همش خدا خدا میکنی که فرار نکند..

اصلا مادر که باشی خوب حرفم را میفهمی..

 داستان این احساسات ناب البته به همین جا ختم نمیشود..

همان احساسی که از دیدن یک لبخند بدون دندان  و کار کردن به  موقع شکم بچه!!(باور کنید من اینطور بودم)  تو را ذوق مرگ میکند گاهی هم کارهایی میدهد دستت که حسابی پشیمان شوی!!

از روزی که طه رفت مهدکودک همش کنار همه نگرانی هایم نگران خورد وخوراکش هم بودم..نهار و صبحانه که تکلیفش معلوم بود با مهد بود و بر طبق برنامه..اما خوراکی میان وعده بچه با محوریت دو گزینه ثابت مثل شیر و کیک و یا آبمیوه و بیسکوییت بقیه اش با پدر و مادر بود..

هر روز که با وسواس خاص خودم کیف مهد طه را حاضر میکردم نوبت تغذیه که میشد دوباره همان احساس مادرانه عجیب و غریب می آمد سراغم..

نکند طه دلش فلان چیز را بخواهد..نکند دوستش فلان خوراکی را داشته باشد و طه نداشته باشد..نکند دلش پاستیل بخواهد..دلش موز بخواهد ..بعد هم در ذهنم چهره طه را تصور میکردیم که با اشتیاق به فلان خوراکی دوستش نگاه میکند..!!!

(در دلتان یا دارید به من میخندید یا دارید ملامتم میکنید..تازه همه داستان این نیست!!)

خلاصه که ما هر روز ظرف تغذیه  طه را پر میکردیم از خوراکی ..چیزهای کوچولو موچولو که طه دوست داشت  و البته هیچ وقت چیزهای غیرب هداشتی مثل و پفک و چیبس و امثالهم در  سهمیه طه جایی نداشت..

ظرف تغذیه طه را با وسواس زیاد میچیدم انگاری که درون ظرف مسابقه رنگ ها  و مزه ها بود با هم..خلاصه اعتراف میکنم که با همه این تفاسیر نگرانی همچنان ادامه داشت ..شاید یک علتش این بود  که بچه های مهد طه به نسبت از وضعیت مالی خوبی برخوردار بودند و من فکر میکردم شاید آن ها چیزهایی دارند که طه حتی ندیده!!!!!!!!!!!!

القصه داستان ادامه داشت تا اینکه همین چند روزپیش از مژگان نازنین(مربی مهد

طه)پرسیدم:

خاله مژگان یه وقت موقع تغذیه احساس نمیکنی طه یه چیزی رو که نداره دلش بخواد؟

سوال من همانا و بیدار شدن از خواب غفلت همانا...

نه مامان.. اتفاقا هر وقت ما ظرف های تغذیه بچه ها رو میزاریم روی میز همه مثل گل دور  ظرف تغذیه طه جمع میشن و ...

دیگه صدای مژگان را نمیشنیدم..احساس کردم تمام مهدکودک روی سرم خوراب شد..اصلا انگار یک تلنگر خیلی محکم خوردم..

فردای همون روز به تعداد بچه های کلاس یه پلاستیک پرکردم از شکلاتهای  رنگ و وارنگ  ، دادم به طه که با دوست هایش با هم بخورند و کلی وجدان درد گرفتم..

خلاصه لجم گرفت از خودم ..از غلیان احساسات مادرانه ام که گاهی حسابی عنان کار را از دستم در میآورد..حالا خوب فهمیدم چرا مامان در تمام مدت تحصیلم حتی یک میوه بودار مثل نارنگی و حتی خیار که خانه همه پیدا میشد نداد که ببرم مدرسه.........

این بود اعترافات یک مادر پشیمان !

---------------------------------------------------------------------------------------------

البته در مورد بیرون از مهدکودک،رفتن به خرید ، مغازه اسباب بازی فروشی و خلاصه خیلی جاها و چیزهای دیگر به طه نه هم گفته ایم.. ایطور نبوده که همیشه و همه چیز اوضاع بر وفق مراد آقا بوده باشد .. اما خب کم شدن حساسیت هایم آرزوست!!

ببخشید که طولانی شدا..خواستم حق مطلب حسابی اَدا بشه


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


از هر طرف...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٢/۳ ز : ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | +

*وقتی با کلی ذوق و شوق به پسر میگویید که میخواهید بروید جیگر بخوردید تا کمی آهن خونتان بالا رود و حس و حال بهتر شود و بعد در کمال ناباوری با چشم های اشکی پسرک مواجه میشوید که :

مامان من جیگر نمیخوام بخورم..دلم فامیل دور میخواد!!

چه عکس العملی نشان میدهید؟!!!تعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

* اگر حین عبور از خیابان مطهری ، بهشتی و حوالی ..مادر و پسری را دیدید که مشغول گپ زدن با پلیس ها هستند لطفا تعجب نکنید !! باور بفرمایید بنده بی تقصیرم...

این روزها پسرک مدام و با دیدن هر پلیسی این جمله را تکرار میکند بدون جا انداختن حتی یک واو! :

مامان به آقای پلیس بگو من میخوام بهش احترام بزارم..

و بعد من می مانم و خجالت و پسرکی خبردار جلوی پلیس سر چهار راه ایستاده..

---------------------------------------------------------------------------------------------

قبلا گفتم که حال و هوای اطرافیان طه که اتفاقا خیلی هم نسبتشان نزدیک است حسابی مادرانه شده..

جمعه صبح ..من و طه روی تخت و بنده  در حسرت فقط چند دقیقه بیشترخواب..

پسرک : مامان تو هم توی دلت نی  نی داری؟

نه پسرم ..تو دوست داری نینی  داشته باشیم؟ خواهر دوست داری یا برادر؟خجالت

پسرک کمی فکر میکند :

مامان تو برام از تو دلت یه بن تن بیار..!!!!قلب

 ومن عصبانی

-------------------------------------------------------------------------------------------

ازت ممنونم که انقدر خوب حالم را میگیری..که انقدر خوب تلنگر میزنی ام ..

دیروز به رسم بعضی جمعه ها آقای همسر سرکار بودند.. من بودم و طه و کار و یک دنیا شیطنت..

هی طه بهانه گیری کرد و هی من سعی کردم آرامش کنم.هی سعی کردم خونسرد باشم ..صبور باشم که خدایی نکرده پسرک نفهمد که من هم بسیار دلم استراحت میخواهد..خلاصه که حسابی خسته بود و حس مادرهای فداکار را گرفته بودم..از همان مادرهای فیلم های ایرانی که هم زمان غذا میپزند و لباس اتو میکنند و تلفن حرف میزنند و با بچه هم سر و کله میزنند و تابش هم میدهند و خلاصه...

تازه برای این که کمی حال طه خوب شود بهش وعده دادم که قبل از رفتن به  مهمانی در پارک نزدیک خانه سُری هم بخورد !بماند که چقدر قول گرفتم از پسرک که مواظب باشد لباسش کثیف نشود و دستش را به جایی نمالد!!!!

انگار قسمت بود امیرعلی نازنین و مادرش را آنجا ببینم..

امیرعلی تقریبا دچار نوعی فلجی پا بود..به سختی راه میرفت..هر چند قدم راه رفتنش به افتادن و زمین خوردن ختم میشد..اما مادر نازنینش ..توپ آورده بود تا امیرعلی بازی کند..اصلا نگران نمیشد که پسرک زمین بخورد.. که لباسش کثیف میشود..

قربانت بروم خدا جان..

خوب ادبم کردی..

مادر امیرعلی از طه خواست با پسرش بازی کند..به هر شوتی طه بود  و توپ پلاستیکی و امیرعلی که نمیتوانست هم قدم طه شود..

خلاصه که طه فکر کرده بود زمین خوردن امیرعلی جزء بازی است..بنابر این بی بهانه خودش را به زمین میزد..لباسهایش پر از خاک بود..

حسابی با هم خوش گذراندند..هر چند که من در تمام مدت بغضم را خوردم و ...

 

اصلا انگار قسمت بود که برویم پارک...قسمت بود امیرعلی و مادر صبورش راببینم..

بعد از پارک دوباره آمدیم خانه..لباسهای طه را عوض کردم و ...

خداجانم اتفاق دیروز تلخ بود برایم اما پر بود از درس..

ممنونت هستم مهربان که خیلی وقتها جانانه آدم را آدم میکنی!!!

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com