دست نوشته های یک مادر
چراغها را من خامووش میکنم...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۳/۱٧ ز : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | +

ساعتهای آخر شب را خیلی دوست دارم

انگار یک جورهایی زمان کِش می آید تا تو خلوت کنی با خودت..تا هی به بهانه ای سرک بکشی توی کارهای ریز و درشت مانده ات و پرنده فکرت را پر بدهی برود هر جا که دلش میخواهد..بعد یک نفس عمیق بکشی و  از دست خودت راضی باشی  که روزت را   چه خوب تمام کرده ای..

نیم نگاهی به خواب شیرین پسرک که از لای در بیاندازی آرامشت کامل میشود..انگار نه انگار که بره معصوم و آرام خوابیده  در تخت همان موجود پرصحبت نیم ساعت پیش است که آسمان را به زمین دوخته و از هردری برایت سخنرانی کرده است..

من لا به لای روزهایم خودم را گم میکنم..

وقتهایی که نامه مینویسم برای فلان وزیر و بهمان وکیل..وقتهایی که با همه سختی ها و تغییرها محکم میمانم و کارم را دنبال میکنم عجیب برای خودم غریبه میشوم..اصلا یک جورهایی دلم برای خودم میسوزد ..البته زیاد زیاد نه ها..انقدر که ساعت برسد به حدود 5:30 بعد از ظهر ،دستهایم باز شود و پسرک بپرد بغلم و به عادت هر روزش بپرسد:

مامان میخوایم کجا بریم؟

میشوم یک دنیا آرامش..

مادر شاغل که باشی باید مثل دوزیستان زندگی کنی..هم در خشکی و هم در آب با آرامش زندگی کنی..



--------------------------------------------------------------------------------

قرار بود اینجا فقط برای تو بنویسم جانِ مادر..چه کنم گاهی درد و دلهایم با خود حسابی زیاد میشود بعد با این توجیه که شاید تو هم بعدا خوشت بیاید از خواندن حس و حال روزهای مادرت ادامه میدهم ..

طه جانم چند روز دیگر سه سالت کامل میشود و خدا میداند که چقدر گذراندن روزها با یک پسر بچه 3 ساله شیرین است..تصورم از تجربه روزهای کنار تو بودن مثل خوردن غذاهای جورواجور است که طعم های جدید دارند که تا به حال نچشیده ام..

همیشه فکر میکردم فرزند اولم دختر خواهد بود..خب من دنیای خودم را خوب میشناختم..تصور میکردم که برای دخترم پیراهن صورتی میخرم با گل سر هم رنگ لباسش..ناخن هایش را لاک میزنم..هر روز موهایش را یک مدل میبافم و ..خلاصه که یک دنیای آشنا ..

تو که آمدی پا گذاشتم به دنیای عجیبی که اصلا نمیشناختمش..این ناشناخته بودن دنیای تو با بزرگ تر شدنت هی پر رنگ تر میشود برایم..عجیب دنیایی داری پسرکم ..پر از هیجان و شیطنت ..بدون احتیاط های دخترانه (البته در گوشی که بخواهم برایت بگویم کمی محتاط هستی..انقدر که هنوز هم سرسرهُ پارکها آخرین گزینه انتخابی ات برای بازی ست..) دوست دارم بگویم انگاری با آمدن تو یک رنگ قرمز پاشیده شد روی خانه ما..یعنی انقدر هیجان آوردی گلکم..

طه سه ساله ام..

یک روز تمام زندگی ات میشود باب اسفنجی و این روزها هم در کمال تعجب بن تن!!پسرک جنگجویی که تو به خاطر عکسش که روی لباست است( و من این لباس را اصلا دوست ندارم!!!) دیشب حسابی به بابا فخر فروختی..

هلویا (همنان هیولای خودمان) ببر و پلنگ و ماشین و موتور بازی و ......وای می بینی در دنیای تو اصلا خبری نیست از خاله بازی و شیر دادن به عروسک و ...یعنی اصلا اصلا صورتی نیست دنیایت و من همین رنگ قرمز با تو بودن را عجیب میخواهم..

شاید یکی از بهترین تجربه های عالم باشد گذراندن روزها و شبها، هم نفس شدن با یک پسرک شیرین دوست داشتنی و امروز خیلی خوشحالم که با تو هم قطار شده ام..

به رفتارهایت که دقت میکنم ..به حرف زدنت ،به استدلال کردنهایت ..احساس میکنم با سرعت نور داری بزرگ میشوی انقدر که من گاهی جا می مانم از تو..حالا این روزها که حسابی بلبل زبانی میکنی و در باب هر چیزی حرفی داری برای گفتن ته ته ذهنم نوزاد 3/200 گرمی کوچولوی خوابیده روی تخت بیمارستان آتیه برایم دست تکان میدهد..انگاری که بلند فریاد میزند دیدی چقدر زود بزرگ شدم..دیدی روز به روز وابستگی هایم به تو کم تر می شود..

بی خیال..

انقدر توانا شو که به احدی وابسته نباشی گلکم  که خدا خودش برای همه چیزت کافی خواهد بود جانِ مادر

---------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط نوشت:

*خدا نیست..کوشش؟..تو پشت بومِ؟..تو سقفِ؟..من که نمیبینمش..این ها فرمایشات پسرک هستند وقتی میگویم من و تو که تنها نیستیم خدا هست..

یادم نست اولین بار که این مساله ذهنم را مشغول کرد چند سالم بود اما مطمئن هستم سه سالم نبود!!!

 

* به دوستان توصیه میکنم این روزهای آخر بهار طبیعت باغ ایرانی را از دست ندهید..

فوق العاده است ..رنگ و روی شمع دانی ها با صدای آب و فواره های کوچک ..البته لطفا لباس اضافی همراه ببرید شاید فرزند دلبند هوای آب بازی به  سرش بزند..خب شما که نمی خواهید مانع یک تفریح سالم بشوید ؟؟؟؟ پس لطفا مجهز تشریف ببرید تا مثل ما غافلگیر نشوید!!!

راستی آدرسش هم ده ونک ..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


مردهای خوب زندگی من
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۳/٥ ز : ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | +

جایی که یادم نیست کجا بود خواندم  اولین مردی که هر دختری عاشقش میشود پدر خواهد بود..

------------------------------------------------------------------------------------------------

من دقیقا عاشق پدرم هستم و این جمله عجیب بر دلم نشست..

انقدر که  در روزهای اول زندگی مشترک فکر میکردم چون مرد زندگی ام شبیه بابا نیست به دلم نخواهد نشست..

فکر میرکردم باید مثل بابا هر روز عصر روزنامه ها را مو به مو ورق بزند ..فکر میکردم باید چایی هم بخواهد..فکر می کردم اصلا مگر میشود که یک مرد دلش بخواهد برود باشگاه ورزشی، برود کوه..

وای خدایا ..دقیقا به یاد دارم که چقدر روزهایم را سخت میگرفتم..و شاید اصلی ترین علتش این بود که بابا خیلی خوب بود..خیلی خیلی ..

علت نوشتنم این بود که بگویم طه من بیست و اندی روز دیگر سه سالش کامل میشود و زندگی مشترک ما هم یکی دو ماه دیگر ده ساله..

حالا انقدر تارو پودم با مرد زندگی ام آمیخته شده که حتی خودم هم گاهی این همه وابستگی را باور نمیکنم..

همه مردها مثل هم نیستند..حتی اگر دو تا از بهترین فرشته های زندگی ات باشند..

مرد زندگی من چایی نمی خورد،روزنامه هم نمی خواند،خلاصه که با بابا حسابی فرق دارد اما انقدر خوبی هایش زیاد است که یک مسافرت سه روزه که نباشد حسابی حالم گرفته است..

---------------------------------------------------------------------------------------------

هیچ وقت یادم نمیاد که نوزادی طه سخت گذشته باشد برایم..اصلا کم خوابی را تجربه نکردم و امروز که با مادرهای هم سن و سال دور هم جمع میشویم و همه ابراز خستگی میکنند از دوران گذشته من فقط با چشم های گرد و متعجبم نگاهشان میکنم ..

خب از حق نباید گذشت به لطف خداوند طه خیلی آرام و صبور بود اما شاید مهم ترین علتش داشتن یک همراه واقعا همراه بود..

اوایل آمدن طه  خجالت میکشیدم از این همه کمک کردنش در رتق و فتق امورات بچه..

حتی گاهی هم نگاه های متعجب دیگران پشت همراهی های آقای همسر به شدت احساس میشد

یادم میاید که یک شب تلخ که طه اصلا حال و روزش خوب نبود هم سر به اصرار خواست که من چون از ابتدای روز با یک بچه مریض درگیر بودن استراحت کنم و او پرستاری..

تمام آن شب بیدار بالای سر پسرک بود..

خلاصه که من احساس خوب و شیرینی که از یادآوری روزهای اول مادرشدن وحتی روزهای بعدی و بعد ترش دارم را مدیون بودن سرشار از آرامش یک مرد هستم ..یک پدر برای طه و یک همسر برای من..

اینها را نوشتم که خودم بدانم نعمتهای زندگی همین آدم های دور و اطرافمان هستند..آدمهایی که گاهی زندگیمان آنچنان با حضورشان آمیخته شده که یادمان میرود باید ممنونشان باشیم..

پی نوشت:

اینها را میخواستم قبل تر بنویسم اما فرصت نشد..

بی ربط نوشت:

ما یکبار که پسرک در کمال تعجب یک کار زشتی مرتکب شدند که البته به زعم اطرافیان خیلی هم بد نبود نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم و برای اینکه دلمان خنک شود یک واژه بی تربیت نثارش کردیم.............

از شانس بد ما آنچنان به دل آقا نشسته که تاییدش را میخواهد از همه بگیرد!!

مامان جون من بی تربیتم؟

نه پسرم خیلی هم خوبی..مگه کی به تو گفته بی تربیت؟

مامانم!!

و قیافه من چیزی کم ندارد از یک موجود شرمنده نادم پشیمان...................................

بعدا نوشت:

قدر باباهایمان را بدانیم..حتی آن هایی که مدلشان خیلی خاص است..آنهایی که اصلا بچه هایشان را نمیبوسند..بغلشان نمیکنند..همانهایی که یک جورهایی مثل پدر سالار هستند..قدر بابا را باید دانست..بابا را باید بو کرد..باید دستهای خسته اش را بوسید حتی اگر شغلش و کارش هم یدی نبوده باشد..

ظاهرا این پست حسابی بابایی شد ...

بابا شدنت را ببینم پسرم دوست داشتنی ام..

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com