دست نوشته های یک مادر
شب های طلایی..........
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٤/۳٠ ز : ۱:٤٢ ‎ب.ظ | +

رمضان سال 90 که با داشتن طه جان سه نفر شده بودیم شبهای قدر که آمد دلمان بیتابی های قبلش را کرد..دوست نداشت خانه بماند و قرآن بسر بگیرد..خب فکر کردیم یک بچه دو سه ماهِ که اذیتی ندارد فوق فوقش حمل یک کریر میماند که خب میشد یک جوری کنار آمد با آن..الحق هم که هیچ اذیتی متوجه ما نشد پسرک آرام خوابیده بود ..

سالهای بعدترش خب داستان کمی متفاوت شد..حالا  سه سالی می شود که بازهم شبهای قدر بیتاب میشویم و دلمان حضور میخواهد..البته حالا کاملا کاملا دلمان میخواهد سه تایی باشیم..

حالا مهم نیست که ما برای چند ساعت شب بیداری مجبوریم بساط پیک نیک جمع کنیم..خوراکی و مداد رنگی و پتو و بالشت و اسباب بازی و قمقمه آب  و یک دست لباس اضافه و ....تازه بعد از اینها نوبت میرسد به قرآن و مفاتیح خودمان..

حالا مهم نیست که جوشن را کامل نمیفهمیم..مهم نیست که مجبور میشویم در همان گیر و دار صد باری قصه بزبز قندی را بخوانیم..انقدر که مفاتیح را میبندیم که حق داستان به خوبی ادا شود...!

حالا مهم نیست که دیگران با تعجب نگاه میکنند..

شنیدن یک نام زیبای خدوند هنگام خواندن جوشن کافی است تا روح پسرک تازه شود..

تا بیمه شود ما بقی روزهایش را..تا طعم شیرین بندگی ، لذت ناب شبهای رمضان آرام آرام زیر پوستش جا شود..تمام امیدم این است که بعد تر ها روز اول رمضان که آمد پسرک سرمست شود ..

حالا چیزی که مهم است  برای من و بابا :که پسرک دیشب کلی ذوق کرد برای مسجد رفتن و به قول خودش شب قرد! گرفتن..هرچند که این شب آخری کلی مردانگی کرد و زود خوابید و گذاشت کمی به حساب و کتابمان برسیم فارغ از تمام شلوغ پلوغی های دنیای کودکان....................................

--------------------------------------------------------------------------------------------

قبل از شب بیست و سوم کلی دعا و ثنا آماده کرده بودم..تمام آرزوهایم را از گوشه کنار ذهنم جمع کرده بودم و به ترتیب اولویت مرتب..دوست داشتم همه را برایش بگویم ..حساب و کتاب یک سالم را صاف کنم تا بعدا وجدانم درد نگیرد که ای وای کاشکی این یکی را هم گفته بودم..با دست پر رفتم مسجد دانشگاه..انگاری بقچه حرفهای نزده ام را جمع کرده بودم برای شب بیست و سوم..انگار قرار بود بعد از حرفهای من حکم نهایی را صادر کنند..همه این ها را میدانستم و مشتاق بودم تا زود تر برسیم و من باشم و خودش و درد و دلهای این دل بیسامان ..خوابیدن طه را به فال نیک گرفتم ..گفتم پس خود اوس کریم هم دلش میخواهد امشب بدون کتاب شنگول و منگول حاضر واقعی باشم..اما...

تمام محاسباتم بر هم خورد..زبانم قفل شد برای آرزو کردن..برای خواستن..برای گرفتن ..هرچقدرهم  سعی کردم نچرخید ..به زور که نمیشود خواست..،خلاصه که من امسال شب بیست و سوم را باختم ..توشه ام شد فقط یک دنیا حرف نگفته ..و تمام...

فقط به این امید هستم که از خزانه غیبم دوا کنند...

--------------------------------------------------------------------------------------------

بیربط نوشت:

محمد طه این روزها حسابی هوایییی شده!!!

- مریم جون نی نی شما کی از دُینا میاد؟؟

-مامان برای من یه نی نی میاری باهاش دالی موشه کنم..بگم دالی بعد اون بخنده...

(بعد بدون تامل سرش رو بلند میکنه به آسمون)

خدایا به من یه خواهر  بده باهاش بازی کنم ..اسمش رو هم میزارم فلانک!!!!!!!!!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روزهای مبارک
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٤/٢۳ ز : ٩:٤٢ ‎ق.ظ | +

دیروز عصر که رسیدم خونه حسابی بیحال بودم..خسته و بیرمق ،سردردی که درست بعد از اذان صبح آمده بود سراغم نا و نفس را گرفته بود و دلخوش بودم به اینکه تا اذان کمی استراحت کنم ..

صدای گوشی موبایلم آمد و دیدم یکی از دوستان برایم از طریق وایبر کلیپی فرستاده..آن هم چه کلیپی..

خیلی وقتها  اصلا فکر نمیکنیم که شرایط و اوضاع روحی و روانی طرف مقابل با کارهای ما کجا خواهد رفت..

با شرایط بد جسمی که داشتم ،دیدن فیلم آزار بچه های طفل معصوم در یکی از مهدکودکهای اردبیل کافی بود تا تمام شوم..هر ثانیه فیلم که جلو میرفت انگار یکی با سوهان محکم روحم را میسایید..بعد یک صداهای عجیب و غریبی می آمد ته سرم..

اصلا نمیخواهم در مورد آن اتفاق صحبت کنم چون از خدا خواسته ام کمک کند هرچه زود تر تمام دیده هایم را فراموش کنم..حرفم چیز دیگری است..

-----------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دیروز تمام شد..

من کلی گریه کردم..کلی  هم بغضم را قورت دادم ، زیر لب همه بچه هایی را که مجبورند بدون مادر ساعتها را سپری کنند سپردم به مادر امام حسن مجتبی علیه اسلام..

قصدم این بود که بگویم گاهی ما حتی با یک پیامک میتوانیم آرامش انسانی را نابود کنیم ولو برای چند ثانیه ، بدون قیمت و متاسفانه این روزها خیلی سهل و آسان..

کاشکی سفیر شادی باشیم همیشه..کاشکی آرامش بدهیم..لبخند بدهیم ..یا اصلا اگر این هنرها را نداریم فقط سکوت کنیم..همین!

----------------------------------------------------------------------------------------------

دلم میخواهد یک هفته ای را مرخصی بگیرم..نه برای اینکه برویم مسافرت و نه برای اینکه اوضاع خانه را سامان دهم و نه برای اینکه بخوابم و استراحت کنم..اصلا به جهنم اگر یک خواب بدون صدای پسرک که مدام و بدون وقفه میگوید:مامان..مامانِ من..ندارم..

مرخصی بگیرم و یک دل سیر با پسرک قایم موشک بازی کنیم..با هم نقاشی بکشیم..بشینیم با هم پاندای کنگ فو کار نگاه کنیم .. پفیلا یخوریم و بخندیم ..بریم با هم تئاتر..صبح ها با هم بخوابیم و من خودم لقمه درست کنم برای پسرکم..ماشین بازی کردنهایش را یک دل سیر نکاه کنم و هرچقدر هم که حرف زد نگویم سخرانی نکن..

بعد مثل تابستانهای بچه گی هایمان به رسم مامان جون برایش یک جوجه رنگی بخرم نا حسابی صفا کند..وقتهایی که با بیسیمش مرکز مرکز میگوید خودم بویش کنم حسابی..من بشوم دزد همه بازیهایش و او پلیش دهکده..من بشوم همیار پلیس و با هم برویم آدم بدها را بکشیم..

دلم میخواهد یک هفته ای مرخصی بگیرم و بشوم مامان..بشوم مادر خانه..پر انرژِی باشم برای طه جانم..پر انرژی واقعی ها..نه که خودم را پر انرژِی نشان دهم..

حالا انقدر مرد شده که به مامانش اعتراض هم میکند...

(مامان میشه وقتی من میگم بیا قایم موشک نگی کار دارم؟؟؟)

خب کار دارم جانِ مادر..چون بعدا میخوانی انشاءالله این جا را میگویم که منم به اندازه تمام ساعتهایی که ندارمت دلم مادری کردن میخواهد..

البته که شکر خدا لحظه های با هم بودنمان شیرین است..آبی آبی..کم است اما خوب است شکر

خدایا به حق روزهای مهمانی ات روزهایمان را برکت بده انقدر که یک دل سیر با هم بخندیم و خوش باشیم و حق بندگی ات را به خوبی به جای آوریم..

                                                                                               آمین

------------------------------------------------------------------------------------------

انقدر دیر به دیر میایم دلم نمیاد خلاصه اش کنم!!

از شروع ماه مبارک خیلی آرام و البته زیرپوستی برای پسر رمضان را تشریح کردیم..روزه را ..افطار را..

-دیروز دایی جانش میپرسه طه روزه یعنی چی؟

-میگه یعنی چیزی نخوریم تا هوا تاریک بشه..

-خب وقتی آدمها روزه میگیرن چیکار میکنن؟

-میخوابن!!!!! (گریهیکی نیست بگه آخه ما کی خونه هستیم که بخوابیم)

--------------------------------------------------------------------------------------------


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


تولد در پارک
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٤/۳ ز : ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | +

شب سی ام خرداد هرچقدر فکر کردم هیچ حس و حال خاصی یادم نیامد از شب به دنیا آمدن پسرم ..بعد صبح زود که با آقای همسر داشتیم به سمت محل برگزاری جشن تولد پسرک میرفتیم!!!!! هم باز هرچقدر فکر کردیم چیزی یادمان نیامد از حس و حال آن روز صبح زودمان..

علت داشت البته ..آقای محمدطه ما در حالی در ساعت 15:15 دقیقه روز دوشنبه 30ام خرداد به دنیا آمد که مادرش ساعت 9 صبح در منزل یک پرس تخم مرغ جانانه خورده بود با ترشی کلم اضافه!!

بعد اتفاقاتی افتاد و پسرک شیطان ما ترجیح  داد زودتر بیاید بیرون..یادم نمیرود که چقدر خونسرد در لابی بیمارستان ایستاده بودم و خیره شده بودم به مردی که پیانو میزد ..

البته که عجله پرستارها را هم یادم نمیرود  و نگرانی دکتر بیهوشی از اینکه با یک شکم پر از تخم مرغ چطور مریض را بیهووش کنم..

مثل آدمهای گیج و منگ شده بودم..انگار پشت آن درهای بسته   بخش زنان یک دنیای جدا از بیمارستان است که تو را قورت میدهد درون خودش..اصلا انگار یک تکه بهشت  است و پرستارهایش سفیران شادی..هر از گاهی که صدای گریه نوزادی شنیده میشد میفهمیدم که فرشته ای به زمین آمده..

خدا خیر بدهد به دکتر اشرفی نازنین که با آمدنش آبی بود بر آتش نگرانی ها و سردرگمی هایم..

و البته که قرآن کوچک وجیبی  برادر هم تنها مونس آشنایم بود در آن اتاق سرد و خیلی خیلی روشن..

قبل از اینکه مثل فیلمها بخواهم تا سه بشمارم و بعد هم تمام پسرم را به خدا سپردم و به دستهای وضو گرفته دکتر مهربانم..خواستم در گوشش اذان بگوید تا اولین صدایی که میشنود در این دنیا کلام خدا باشد و جانش تازه شود...

هنوز هم با دیدن عکس ها ی آن روز بغضم را قورت میدهم..حقیقتا بعد از دیدن خانه کعبه شاید لذت بخش ترین صحنه عمرم دیدن طه نازنینم بود پیچیده در پتوی بیمارستان..

 ------------------------------------------------------------------------------------------

امسال جشن تولد پسرک را در پارک گرفتیم پارک که نه در باغ !! آن هم از نوع ایرانی اش..

خواستیم بیشتر بچه ها صفا کنند ..

حس و حال امسال طه برای رسیدن جشن تولدش از آن خاطره هایی است ک در ذهن ما حک شد..

از چند روز مانده به تولد:

مامان چرا نشستی؟پاشو کارهای جشن تولد منو بکن..پاشو با هم بادکنک باد کنیم...!!

 و من و بابا و ایضا مامان جون  و ایضا همه :تعجبابله

القصه که امسال خیلی ساده گرفیتم شاید بزرگترها گرمشان شد..شاید مثل منزل نتوانستیم میزبان خوبی باشیم اما قطعا دیدن چهره های خندان بچه ها به همه این چیزها می ارزد..

حالا طه هروقت از جشن تولدش  یاد میکند تمام چهره اش میشود خنده...

شکرت مهربان خدایم

 تولد سه سالگی پسرک مصادف بود با به قول خودش آبله میرغین !!البته از نوع بسیار خفیف اش..

 چندتا دوربین که باشد و چندتا بچه هم عکس گرفتن از آن کارهای سخت است!

 

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com