دست نوشته های یک مادر
توفیق اجباری
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٧/۱٩ ز : ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | +

یک وقتهایی اتفاق هایی میافتد و باعث میشود تو بدانی که تغییر کرده ای..حسابی حسابی..که  بفهمی نق و نوق کردنهایت که آی امان و ای داد بیداد الکی هستند و تو آدم دیگری شده ای..بدون این که خودت بخواهی..همچین بفهمی نفهمی ،بدون درد و خون ریزی! دنیایت تغییر کرده..

من امروز مجبور شدم بمانم خانه..مجبور شدمها..نه که فکر کنید کلی برنامه ریزی قبلی بوده و من خوش خوشان مانده ام خانه..نخیر...

صبح پسرک و آقای همسر رفتند..خب به عادت هر روز خوابم که نمی آمد اما برای اینکه روی خودم را کم کنم رفتم زیر پتو و خودم را مجبور کردم به خوابیدن..(تازه فهمیدم بچه ام طه چه عذابی میکشد وقتهایی که مجبور میشود به خواب!!)

خلاصه ما خوابیدیم..بد هم نبود اما نچسبید  اصلا..

فهمیدم که زن خانه ماندن و خانه نشستن نیستم انگار..دلم مثل سیر و سرکه می جوشد برای کارهای اداره ام.برای فلان نامه و بهمان دستور کار..

دلم با رفتن طه و همسر یک جورهایی گرفت..مثل بچه ای شدم که تنها مانده و غریبی میکند..

خب من تقریبا خیلی وقت است که بغیر از پنج شنبه و جمعه که عموما به حانه تکانی میگذرد روز خانه ام را ندیده ام.

وارد دنیای مردها که میشوی بخواهی نخواهی انگار که خلق و خویشان هم سرایت میکند به تو..و من امرزو و در این لحظه بسیار نگران کارهای اداه م هستم تا چیز دیگری..

راستی خانه بدون طه اصلا مزه ندارد..انگار صدای نازنینش شده پس زمینه تمام لحظه هایم..انقدر که امروز که نیست یکی آرام آرام برای شعرهای گروه آتش نشانها را میخواند!!!( میخوای میخوای با ما آشنا بشی..آنش نشانها رو بشناسی.......)

مهربان خدایم ..

شکرت..برای همه آنچه برایم مقدر کرده ای...

*یادم رفت بگویم پایم تا زانو در گچ است..مدیون هستید فکر کنید خودم را مجبور کرده ام بمانم خانه برای استراحتنیشخند

* این روزها پسرک یه دیالوگ یاد گرفته از آنهایی که در مواقع حساس دل سنگ را آب میکند:

مامان ..مگه من بچه تو نیستم؟؟؟

و منتعجب

پس چرا اجازه نمیدی (مثلا فلان کار رو) بکنم!!!

خداییش ما سه سالمون بود ته ته استدلال کردن هامون چی  بود آخهابله

*خاله های مهربانی که اینجا را میخوانید شکر خدا طه با مهد جدید اخت شده..به میط عادت کرده و حسابی سرش شلوغ یادگیری ست..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٧/۱ ز : ۱:٢٦ ‎ب.ظ | +

یک وقتهایی دلم میخواهد مغزم را بکشم بیرون بعد خیلی شیک و مجلسی !بگیرمش زیر شیر آب سرد تا خنک بشود و بعد که صدای جیییییز گفتنش در آمد یک نفس عمیق بکشم که حالم خوب شده..که سرم هوا خورده ..البته برای خودم پیشنهادهای دیگری هم دارما..دلم میخواهد چمدانم را جمع کنم بلیط بگیرم و سه تایی با هم برویم یه جای خوب که حسابی آرام هم باشد و فقط کتاب بخوانم و استراحت کنم و فکر کنم..دلم میخواهد برای خودم کتاب بخرم ..از این رمانهایی که حسابی آدم را غرق میکند و زمان و مکان را میگیرد از آدم..اتفاقا هایپر این بار پر بود از رمان های ناب..از شوهر آهو خانوم گرفته تا عادت میکنم زویا پیرزاد..اما نخریدم..پاهایم هم سست شده بودها اما بازهم دلم را گذاشتم ته لیست..

این روزها حسابی خسته ام..جسمی نه ها..هرچه هست توی مخم هست که هوا نمیخورد وپر شده از فکر و خیال..

مهد کودک طه جانم را عوض کردیم..خوب یا بد چاره دیگری نداشتیم و حالا حسابی نگرانم...دیروز تمام مسیر رسیدن به خانه را فکر میکردم به طه ..به اینکه چقدر گریه کرد برای جدا شدن از من..ته ته چشمهایش نگرانی موج میزد..بعد یک هویی یاد مژگان افتادم(مربی نازنین قبلی طه ) به اینکه طه صبح ها چه طور برای رفتن توی بغلش پر میکشید..کاشکی اصلا هیچ وقت مقایسه نبود..

انقدر فکر کردم تا حالت تهوع بهم دست داد..دقت کردید اینطور وقتها چقدر ذهنتان هم خلاق میشود برای مرثیه خوانی..

خلاصه که انقدر حالم بد بود که از اداره که رسیدیم خانه به زور مسکن چشمهایم را بستم ..بعد شروع کردم مثل آدمهای خل با خودم حرف زدن..

برایم توی وایبر چندین تا پیام آمده بود..مال مژگان را عینا اینجا مینویسم..دوست دارم طه یکی از آدمهایی که توی ذهنش  تا همیشه نگه دارد همین فرشته مهربان باشد..باید بعد تر ها بداند ساعتهایی که مادر کنارش نبوده هم یک فرشته از سوی خدا برایش مادری کرده است..

به خدا هنوز هم آدمهای خوب هستند دور و برمان..فقط کافیست به دستهای پنهانی خداوند ایمان داشته باشیم..

((امروز جای پسرم خیلی خالی بود، دلم واقعا داره میترکه، به مربیش بگو طه از بلندی میترسه، بگو خیلی مرده و اخلاقش مردونس دعواش نکنه بچه ام به غیرتش بر میخوره..بگو خیلی هم دل نازکه..بگو اگر شیطونیاش گل کرد فقط نگاهش کنه پسرم متوجه میشه..بگو طه یه مادر دیگه هم داره که روش خیلی حساسه..بچه ام رو ببوس..دلم براش خیلی تنگه دوست داشتم صداش رو بشنوم اما گریه امونم نمیده..)

---------------------------------------------------------------------------------------------

یکی از سخت ترین دوران کاری ام را دارم سپری می کنم ..دغدغه  های محیط کار از یک طرف و نگرانی طه و شرایط جدید هم از یک طرف دیگر..

لطفا قدر شرایطی که درش قراردارید را  بدانید ..اگر سخت است..اگر بر وفق مراد نیست..اگر صد درصد نیازتان را تامین نمیکند..ما اصلا نمیدانیم فردا برایمان چه چیزی مقدر شده ..گاهی موقعیتهای فعلی مثل یک بهشت است که تا از دستش ندهیم قدرش را نمیدانیم..با خودم هستم..همیشه شکر گزار باش........

التماس دعا دارم دوستهای خوبم که میدانم اینجا را میخوانید و من اصلا نمیشناسمتان..برای آرامش  روحم دعا کنید که این روزها حسابی دلش خالی شدن میخواهد...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com