دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٩/۱٩ ز : ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | +

گاهی لازم است آدم برای خودش اعتراف کند..پیش خودش..به خودش بگوید از چه

چیزی میترسد..که یک وقتی خدای نکرده توهم شجاع بودن نزند..

من از خیلی چیزها میترسم..چه آن موقع که دختر کوچکی بودم و چه حالا که خودم مادر

هستم..

اولین چیزی که در ته ته خاطرات کودکی هنوز هم بعد از  20 و اندی سال من را میترساند

نی زارهای حاشیه جاده منتهی به خانه مان است..مخصوصا شبها..

بعد هم که بزرگ تر شدم فیلم ؟اسمش یادم نیست..همان که مهدی فخیم زاده

بادکنک میفروخت..اصلا صدای این آدم هنوز هم من را میترساند..

و البته که مثل خیلی از نسوان داستان ترس از سوسک ، جک و جونور و ارتفاع ،فیلم

هوش سیاه !!!!! (خنده دار نیست اصلا..باورکنید!!!!) و ...برای من هم ادامه دارد..

تصمیم من برای نوشتن اینجا ثبت فهرست بلندبالای دلاوری هایم بی شک نبوده است..

خواستم محمدطه بعدا که خواند بداند مادرش در آستانه 28 سالگی یک ترس بزرگ

داشته..

ترس از تنها شدن..

چند روز پیش به بهانه مجلس خاکسپاری عزیزی مجبور شدم بروم بهشت زهرا(س)..

رفتن همانا و غوطه ور شدن در اندیشه روز نبودن ..

تمام مسیر برگشتن به محل کار را آرام گریه کردم ، برای خودم..

هی وابسته تر میشوم انگار به این جا..

روزها که می آیند انگار قفل این چسبیدن محکم تر میشود، نه به مال و ثروت، نه به خانه

و اساسش  ..(که شاید این مدل وابستگی دلکندنش راحت تر باشد) به آدمها..به طه..به

همسرم..به خیلی ها..

هرچقدر فکر میکنم راز دلکندن خیلی ها برایم روشن نمیشود..همانهایی که قطعه

شهدای بهشت زهرا خوابیده اند..از نزدیک میدانم که دخترش هنوز 1 ساله نبود که کند و

رفت..فقط به عشق شهادت..

عجیب دست و پا میزنم در وابستگی به عزیزانم..انقدر که خواب ندیدنشان مثل خوره به

جانم میافتد..

...................................................................................................................

محمدطه گلم...پسر خوبم..

تعجب ندارد که..من هیچ وقت برایت ادعا نکردم مادر شجاعی هستم..( شاید یادت نیاید

شب سورتمه سوارشدنت با بابا را..محکم گفتم میترسم و نیامدم..)

آدمها سنشان که بالاتر میرود جنس نگاهشان به زندگی هم فرق میکند..انگار که قانون

است..

گاهی پر میشوند از عشق و گاهی هم تنفر..لحظه هایی که پر هستی از عشق که

هیچ حتما همه چیز خوب است اما اگر گاهی ناخواسته دنیا و آدمهایش و شاید بهتر

است بگویم دنیا و عزیزانت

خاکستری شدند پیش چشمهای قشنگت..تامل کن..صبر کن(میراثی که مطمئن هستم

از پدر نازنینت  به ارث برده ای..)

نگذار خدایی نکرده قفلهای کوچک قلبت یکی یکی باز شوند...حتما روزی هست که همه

ما بی تاب نگاه آشنایی خواهیم شد...

راستی قبل ترها که شور کلاسهای قیصر  مثل خون می دوید زیر پوستم این شعر را خیلی دوست داشتم:

حرفهای ما هنوز نا تمام..تا نگاه میکنی وقت رفتن است..پیش از آنکه با خبر شوی لحظه

عزیمت تو ناگزیر میشود..

آی ای دریغ و حسرت همیشگی..

ناگهان چقدر زود دیر میشود...................................

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com