دست نوشته های یک مادر
برف روی آرزوهایم ....
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ز : ۳:٤۳ ‎ب.ظ | +

این روزها که میگذرد بیشتر به کودکی های خودم و به امروز تو فکر میکنم..

دوست دارم بدانم تو هم  مثل من در آستانه  سی سالگی  از یادآوری کودکی ات شگفت زده خواهی شد..انقدر که دلت بخواهد  چشمهایت را ببندی و آرزو کنی غول چراغ جادو بیاید و تو را ببرد به کودکی هایت..

من دوست دارم بیاید و من را ببرد به خانه کوچک و گرم مادربزرگم ..در یکی از محله های قدیمی  و اصیل تهران..همان محله هایی که بازارهای گنبدی شکل دارد..دوست دارم بدو بدو بروم درِ مغازه حسین جان..پیرمرد مهربان خوارو بار فروش سرکوچه..

وای طه جان

تو حتی نمیتوانی یک مغازه کوچک با درهای قدیمی و چوبی و شلوغ و پلوغ را تصور کنی ..از همان مغازه هایی که همه چیز را میشد تویش پیدا کرد..یک وقت ذهن نازنینت نرود پیش هایپر و امثالهم که حسابی فرق میکند..

نوستالژی زمستانهای ما قابلمه آشی بود که با اولین سوز سرما برپا میشد و صدای چرخ بافتنی مامان هم که تند تند از میدان حسن آباد کاموا میخرید و میبافت ملودی خوب روزهای سردمان..

نوشتم که بگویم برف که نمه نمه میبارد و زمین که خیس میشود حسابی دلم مادری کردن  میخواهد ..

از نوع مامان جونی اش را..

حالا من مادر هستم و تو کودکِ من..

حالا وقت آن شده که من داستان را طوری تعریف کنم که تو هم مثل من تشنه برگشتن باشی..

یادآوری کودکی برای من و بابا  یک دنیا آرامش را دارد..آرامشی  که به برکت یک حضور گرم همیشه در خانه هامان  پیدا بود..

مادر که خانه نباشد و اهل خامه صبح با هم بزنند بیرون و عصر با هم برگردند مسیر قصه کلا عوض خواهد شد پسرم..برای همین هم گاهی فکر میکنم شاید تو بعدا نه هوای کودکی به سرت بزند و نه غول چراغ جادو..

بی خیال..

عاشق زمستان که باشی ، هوا هم که ابری شود کلا صندوقچه خاک گرفته آرزوهایت می ریزد بیرون..من همیشه دوست داشتم زیر برف خیابان ولیعصر را پیاده بیایم پایین..انقدر که سردم شود و رگهایم نفس بکشد..میبینی مادرت چه آرزوهایی دارد..گاهی خنده ام میگیرد از این همه کوچک بودنشان..البته که همه کوچک ها هم دست یافتنی نیستندها..مثلا خود تو ..خیلی چیزهای کوچکی داری که برای تو عادی هستند و یکی از آرزوهای کودکی من بودند.. مثل نوروز*

اصلا خدا را چه دیدی ..شاید قرار است یک روزی تو بیایی من را ببری تا دست در دست هم این آرزویم را برآورده کنی..وای طه جانم فکرش هم من را به دیدن زمستانهای آینده امیدوار میکند..انقدر امیدوار که دوست دارم تند تند بهار ها بروند و زمستان بیاید و برف و تو سی ساله شوی و من..

شعرخواندنهای این روزهایت..نقاشی کشیدنهایت..سخنرانی کردنهای هر روزت همان آرزوهای قشنگ دیروز من هستند که تند تند داری میفرستی هوا.. دیشب برای من گفتی :مامان تو میدونستی ماهی ها توی آب زندگی میکنند..خب سخرانی اندر احوالات آبزیان هم از شما شنیده شد..دفاع پایان نامه دکتری ات جانِ مادر...

پسرک چشم سیاه ..

این روزها شده ای برایم واسطه فیض..لحظه هایم کنارت حسابی گرم است ..شکر خدا

 

پی نوشت:

نوروز همین ماشین مشکی موجود در صحنه هستند..دنده اتومات و مدل 2014!!!!!! گاهی هوس میکنم یه دوری باهاش بزنم جای کودکی ها...عیدی مامان جون


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com