دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ ز : ۳:۳۳ ‎ب.ظ | +

موقع گرفتن طه از مهد حسابی حواسم را میدهم به دور و اطرافم..

به مامانها..به بچه ها..

یعنی اولش خیلی اتفاقی چند صحنه جالب را دیدم ..

-------------------------------------------------------------------------------------------------

9 ساعت دوری زمان کمی نیست..برای بچه های کوچولوی زیر 4 سال ..و برای مامانهایی که هرکدام به دلایلی مجبور هستند این دوری را تحمل کنند..

عکس العملها جوری هست که انگار دارند بلندفریاد میزنند که  از صبح تا حالا عقربه های ساعت را قسم داده اند که تند تند بروند..انگاری که با همه مشغله کاری بازهم دلشان هم صحبتی با پسرک یا دخترک شیرین زبانشان را خواسته است..

حالا اینجا مهد کودک است..

ساعت 5:30 بعد از ظهر..

یک مادر بلند بلند شعر فصل پاییز را از روی برد میخواند تا دخترش از این همه جذابیت مادر بخندد..یکی دیگر نی را میزند توی پاکت شیر و همان جا روی پله ها با کیک میدهد به پسرش تا بخورد..و مادر مهربان دیگری هم هست که  با ذوق و شوق از کتابخانه دارد کتاب قصه انتخاب میکند برای مسیر تا خانه..

خودِ من هم که طه را چند دقیقه ای محکم محکم به قلبم فشار میدهم انقدر که صدایش در می آید و به زور خودش را نجات میدهد..

خواستم برای فردا ، برای امروز خودم و حتی برای خیلی های دیگر بگویم که:

ما هم میدانیم بچه مادر میخواهد...

                                                                           همین..

با ربط نوشت:

گاهی باید یاد بگیریم که سکوت کنیم..باید یادبگیریم که اگر مرحم نیستیم با زبانمان نیشتر نباشیم بر قلب کسی..

خیلی از مادرهای شاغل باید در کنار تمام بار سخت کار و خانه و همسر و فرزند زخم زبانهای اطرافیان را هم تحمل کنند..از خیلی از دوستان  نیز  دست و پنجه نرم کردن با این داستان را شنیده ام ...

تفکر اشتباهی که ما فکر میکنیم چون خانه هستیم و دلبندمان را کله صبح بیدار نمیکنیم و خودمان برایش غذا میپزیم و بر ریز ترین مسائل تربتی اش نظارت میکنیم پس حتما مادر بهتری هستیم، حق مادری را خوب ادا میکنیم ..

اینها را نوشتم چون دردودلها گوش داده ام این روزها.................................

بی ربط نوشت :

پسرک این روزها اولین قطع وابستگی عاطفی اش را تجربه میکند!!!!!!

از مرداد ماه تا دیشب تقریبا یک روز در میان  عصر ها موقع رفتن به خانه با هم دیداری تازه میکردند..انقدر که از هنگام خروج از مهد قولش را از من میگرفت..انقدر که اگر دو روز میشد و هم دیگر را نمیدیدند حتی وابستگان و اطرافیان  طرف !! هم دل نگرانش میشدند..

آقا پلنگ صحنه همان دوست طه هستند که بدون خداحافظی رفتند..انقدر با هم دوست شده بودند که آقای فروشنده مهربان نه تنها عصرها منتظر طه بود بلکه دم پلنگ را هم میداد تا پسرک ناز کند!!!حالا تصور کنید این پسرک چقدر دلتنگ است؟ و واقعا آیا بچه های این زمانه از چیزی میترسند!!!!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com