دست نوشته های یک مادر
یه اتفاق بد..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/٧/۳٠ ز : ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | +

دیروز توی راه خونه همش به این فکر کردم که یه چیزی برات بخرم که خوشحال بشی آخه معمولا شنبه ها خیلی بهت سخت میگذره و مامان جون رو یه کم اذیت میکنی..

بادام زمینی و بستی زمستانی..

بادام پرید توی گلوت ..مامان جون داد زد گفت یا موسی ابن جعفر..حالت بد شده بود..مامان جون محکم زد پشتت ..چندبار..و بعد یه عالمه بادام از دهنت ریخت بیرون..مامان جون بیحال نشست زمین.. گریه کرد و تو رو گرفت تو بغلش.. همش میگفت خدایا شکرت..

وای خدای من همه این چیزا 1 دقیقه شد..من کلا عین جسد شده بودم و نگا میکردم..

معمولا این جور وقتا قدرت هیچ کاری رو ندارم و دست و پام قفل میشه..

            به خیر گذشت اما رابطه شما دوتا چقدر برام عجیبه..تعجب

پی نوشت:

البته مامان جون کلی با من دعوا کرد که آخه مگه این بچه میتونه بادوم زمینی بخوره...عصبانی

حق با اون بود باید بیشتر دقت کنم ..به خدا بعضی وقتا یادم میره که هنوز خیلی کوچولویی..ببخش مامانی..

خدایا من هرروز صبح آیت الکرسی میخونم و صدقه میدم..میگما  اوس کریم بیشتر هوای این آقا محمدطه من رو داشته باش..

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com