دست نوشته های یک مادر
شهر خوبِ من
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱/۱٧ ز : ٧:٥٠ ‎ق.ظ | +

داشتم فکر میکردم که چه چیزی بنویسم از شروع بهارمان که هم خدا را خوش بیاید و هم بعدا ورق خوردن خاطره ها باشد برای تو..

بعد با خودم گفتم اصلا قرار نیست که تو فقط خوشت بیاید ! این یکی را فقط به عشق خودم مینویسم و بس..

-------------------------------------------------------------------------------------------------

احساس میکنم همه آدمها باید یک شهر عشق داشته باشند برای خودشان..یک جایی که وقتی خیلی خسته هستند از زندگی آنجا را حسابی زندگی کنند..

یک جایی که بشود به قول همسر کلا خودت و مغزت و همه متعلقاتش با هم را ریست کرد..

حالا من شهر عشقم را پیدا کرده ام..یک جای دنج که حسابی روحم را تازه میکند..یک صندلی خالی روبروی یک اسکله آبی..پر از کشتی های باربری..پر از مرغهای دریایی که هی باهم عشق بازی میکنند..مینشینم و چشمم را میدوزم به آب..بیخیال دنیا میشوم  و آدمهایش..

حالا که زندگی مشترکمان با همسر دارد  10 ساله می شود  بیشتر دلم یک جای دنج  میخواهد.. یک جایی که بعدا برایم پر باشد از خاطره های خوب..

فکر میکنم شهر روزهای خوبم را پیدا کرده ام...

اولین روز بهار93 را  به رسم پارسال رفتم سراغ همان صندلی چوبی روبروی اسکله..همان جایی که پارسال هم نشسته بودم..البته پارسال نمیدانستم 92 چه چیزهایی برایم در چمدانش دارد!!نمیدانستم چقدر قرار است خراشیده شوم..خورده شوم درون خودم..نمیدانستم قرار است روزهایی برایم بیایند و بروند و من همچنان پوست کلفت منتظر ادامه اش باشم.. نمیدانستم قرار است فرشته ای کوچک مهمانم شود و آرام و بیصدا برود..خیلی چیزها را نمیدانستم ..فقط با سرخوشی چشمم را دوخته بودم به مرغهای دریایی  و گوشم فقط صدای پسرک را میشنید و چه  بسیار شیرین حرف میزد..

حالا که بعد از پایان سفر  طول و دراز 92  به گذشته برمیگردم از آرامش آن روز اول بهارم کنار دریا خنده ام میگیرد...

القصه  چمدانم را که برای سفر به شهر عشقم می بستم جایی را هم کنار ماشین خالی گذاشتم برای همه غم ها و زخمهای 92 ..روز اول بهار همه را با هم از روی همان صندلی چوبی یکجا به آب سپردم ..

پرونده ات برایم بسته شد..

لطفا بایگانی نمایید

اما تو..بهار امسالم..

روزگار نوی  از اول شروع شده ام ..من که حسابی حول حالنا خواستم هنگام

تحویل..امسال با من بساز!! حداقل به اندازه خستگی در کردنی از یک سال

تلخ!!!!!!!!!!!!!

 بیربط نوشت:

*به قول نقی معمولی فدایی داری آقا طه !!

انقدر پروژه از پوشک گرفتنت آرام و ساده و  خوشمزه بود که خودم هم هنوز باورم نمیشود..عیدی ام را دادی پسرم..مبارکم باشد..

* طه جانم برای اشکهای بی بهانه ای که ریختی از دیدن روزهای سخت گذشته بر من معذرت میخواهم..حلالم کن پسرم که شاید تو نزدیک ترین بودی بر تمام روز و شبهای گذشته..حالا اما احساس یک ناخدا را دارم که کشتی اش از طوفان بیرون آمده..رسیده به یک جزیره و حسابی قدر آرامش را میداند...........

* دلم نیامد ننویسم که روزهایی که تو با بابا میروی و برای خانه نان میخری چقدر پر میشوم از خوشحالی..فکرم پرواز میکند به چندین سال بعد که تو در راه برگشتن از دانشگاه نان خریده ای برایم ..وای گلم نانی خوشمزه تر هست آیا؟

*تو هم برای خودت حتما یک شهر عشق انتخاب کن..یک جایی که تا خسته شدی و کمرنگ زود بپری توی ماشینت..گازش را بگیری و بروی و فول انرژی برگردی...فقط ناگزیرم که بگویم از آنجا که همه چیزت به دایی جانت رفته است در انتخابش بسیار دقت کن که شاید بشود شهر عشق ِ عشقت...چشمک

*  پسرکم !یکبار مینویسم برای همیشه ات..اینجا همه زندگی با هم ثبت میشود ..تو که از زندگی فقط توقع گل و بلبل نداری؟؟!

                                     نوروز 93 به روایت عکسهای ما

 

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com