دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/۱/۳۱ ز : ۸:٢۳ ‎ق.ظ | +

وقتی طه را باردار بودم فکر میکردم حسابی مادر شده ام .روز مادر که شد اصلا احساس میکردم بهشت را راستی راستی زیر پاهایم احساس میکنم..یادش بخیر! همسر و آقای برادر هم حسابی تحویلم گرفتند..مزه اش هنوز زیر زبانم است..

بعد که شب بیداریها و درد عمل زایمان و نگرانی برای هر نیم گرم وزن گرفتن پسرک را دیدم گفتم ای بابا حالا تازه دارم بهشت را مزه مزه میکنم

درست یادم هست که روزهای چک آپ طه که میشد دلم پیچ میرفت..موقع گذاشتنش روی ترازو چشمهایم را میبستم و هی صلوات میفرستادم که نکند منحنی وزن گیری آقا کمی افول کند....انقدر که دکتر صبور ِ نازنین خنده اش میگرفت از این همه دلواپسی های الکی..

با خودم میگفتم من مادر هستم و یک مرد را چه به توجهات ویژهُ مادرانه!!!!

دوران نوزادی گذشت..با طه در عالم مادری خندیدم..گریه کردم..با هم تمرین حرف زدن کردیم..با هم تاتی تاتی کردیم..دو تایی رفتیم خیابان گردی خلاصه که او هی سازش را کوک کرد و من هی رقصیدم..تازه جالب تر اینکه هر بار هم به احساس مادرانه ماه قبلم در دل میخندیدم..پیش خودم میگفتم حالا تازه میفهمم مادر یعنی چی؟ غافل از اینکه یک روز و یک دلنگرانی و یک مریضی و خلاصه یک دل لرزیدن مادرانه حالم را از نو دگرگون میکرد..

طه من امروز درست 34 ماهه است و من تازه فهمیدم هیچ نمیدانم از دنیای مادری...

من که به نشستن خاری در پایم پسرم میشکنم مادرم یا ..

حالا  فهمیده ام که مادر را باید بروی قطعه مادران و پدران بهشت زهرا (سلام الله علیها ) سیر نگاه کنی..جایی که به حق بهشت احساس میشود..

مادرم هر بار به  رسم ادب دو زانو احترام میکند به مزار مادرش..اشک هایش که مروارید وار پایین میآید میفهمم او هم ته دلش میداند که عشق مادری مادرش را گرفت..البته که جایشان خوب ِ خوب است..بهشت که باشی و مادر شهید هم باشی و انشاءالله با مادرشهیدان هم محشور خب دیگر عاقبت کار خیر است ..

حالا چند سالی میشود که روز مادر را اصلا دوست ندارم..

از چند روز مانده که برنامه های تلویزیون تغییر میکند و رنگ و بوی روز مادر میگیرد حالِ مامان  هم حسابی بد میشود..چشمهایش که آرام آرام میبارد  دلم میخواهد زود تر روز مادر تمام شود..

ما خیلی سال است که مادربزرگ نازنینمان را نداریم..خیلی سال است که هربار میرویم پای مزارش،  مادرم  به پهنای صورت اشک میریزد.. اما حالا که خودم هم چند صباحی است که به اصطلاح مادر شده ام تازه دلم آتش میگیرد از اشکهایش..

این پست خیلی غمگین شد اما خب حال و هوای روزهای مادرانه ام حسابی ابری است

میخواهم به جای همه این سالها دوباره زندگی ات کنم..به جای همه وقتهایی که اسیر تب و تاب درس و بلوغ و سکوت بودم دوباره زندگی ات کنم..

میخواهم به جای همه وقتهایی که برایم خواهر نداشته بودی و گذاشتی با هم حرف بزنیم دوباره زندگی ات کنم..

یادت می آید بازارگردی های دونفره مان را..آن موقع ها نه طه یی بود  برای من  و نه کمر دردی بود برای تو..نه من اسیر این کار لعنتی بودم و نه تو به قول خودت البته از حال و نا رفته..

یادت می آید مادر جان  امام زاده صالح رفتن های دو نفره مان را..

وای چقدر دور شدیم از روزهای خوب باهم بودنمان..

حالا حسابی سرت شلوغ شده..طه که آمده ..آن یکی هم که در راه است..

فکر کن درست شده ای یک مامان بزرگ واقعی..با همه جزئیاتش..

*این یکی را برای امیرحسین مینویسم:

یادت می آید مامان بزرگ نازنین هر وقت می آمد خانه ما در آن شهر دور و غریب برایمان یک عالمه خوراکی داشت و آخر ِ سر هم یک 50 تومنی نو..حالا مامان دقیقا شده همان مادربزرگ..برای همین میگویم با همه جزئیاتش..

خلاصه که حسابی باید آماده باشی ها..فکر روزهای آینده را هم که بکنی باید فول انرژی شوی مادرم..

حسابی دوستت دارم ..

همین............

پی نوشت:

طعم شنیدن کلام مامان روزت مبارک از آن لذتهای ناب است..یکبار دیگر برای بخشیدن حس زیبای مادری از تو ممنونم طه جانم..

* خواهشا پیشکش روح نازنین مادران شهدا  با خودت آرام صلواتی را زمزمه کن..

 

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com