دست نوشته های یک مادر
از هر طرف...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٢/۳ ز : ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | +

*وقتی با کلی ذوق و شوق به پسر میگویید که میخواهید بروید جیگر بخوردید تا کمی آهن خونتان بالا رود و حس و حال بهتر شود و بعد در کمال ناباوری با چشم های اشکی پسرک مواجه میشوید که :

مامان من جیگر نمیخوام بخورم..دلم فامیل دور میخواد!!

چه عکس العملی نشان میدهید؟!!!تعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

* اگر حین عبور از خیابان مطهری ، بهشتی و حوالی ..مادر و پسری را دیدید که مشغول گپ زدن با پلیس ها هستند لطفا تعجب نکنید !! باور بفرمایید بنده بی تقصیرم...

این روزها پسرک مدام و با دیدن هر پلیسی این جمله را تکرار میکند بدون جا انداختن حتی یک واو! :

مامان به آقای پلیس بگو من میخوام بهش احترام بزارم..

و بعد من می مانم و خجالت و پسرکی خبردار جلوی پلیس سر چهار راه ایستاده..

---------------------------------------------------------------------------------------------

قبلا گفتم که حال و هوای اطرافیان طه که اتفاقا خیلی هم نسبتشان نزدیک است حسابی مادرانه شده..

جمعه صبح ..من و طه روی تخت و بنده  در حسرت فقط چند دقیقه بیشترخواب..

پسرک : مامان تو هم توی دلت نی  نی داری؟

نه پسرم ..تو دوست داری نینی  داشته باشیم؟ خواهر دوست داری یا برادر؟خجالت

پسرک کمی فکر میکند :

مامان تو برام از تو دلت یه بن تن بیار..!!!!قلب

 ومن عصبانی

-------------------------------------------------------------------------------------------

ازت ممنونم که انقدر خوب حالم را میگیری..که انقدر خوب تلنگر میزنی ام ..

دیروز به رسم بعضی جمعه ها آقای همسر سرکار بودند.. من بودم و طه و کار و یک دنیا شیطنت..

هی طه بهانه گیری کرد و هی من سعی کردم آرامش کنم.هی سعی کردم خونسرد باشم ..صبور باشم که خدایی نکرده پسرک نفهمد که من هم بسیار دلم استراحت میخواهد..خلاصه که حسابی خسته بود و حس مادرهای فداکار را گرفته بودم..از همان مادرهای فیلم های ایرانی که هم زمان غذا میپزند و لباس اتو میکنند و تلفن حرف میزنند و با بچه هم سر و کله میزنند و تابش هم میدهند و خلاصه...

تازه برای این که کمی حال طه خوب شود بهش وعده دادم که قبل از رفتن به  مهمانی در پارک نزدیک خانه سُری هم بخورد !بماند که چقدر قول گرفتم از پسرک که مواظب باشد لباسش کثیف نشود و دستش را به جایی نمالد!!!!

انگار قسمت بود امیرعلی نازنین و مادرش را آنجا ببینم..

امیرعلی تقریبا دچار نوعی فلجی پا بود..به سختی راه میرفت..هر چند قدم راه رفتنش به افتادن و زمین خوردن ختم میشد..اما مادر نازنینش ..توپ آورده بود تا امیرعلی بازی کند..اصلا نگران نمیشد که پسرک زمین بخورد.. که لباسش کثیف میشود..

قربانت بروم خدا جان..

خوب ادبم کردی..

مادر امیرعلی از طه خواست با پسرش بازی کند..به هر شوتی طه بود  و توپ پلاستیکی و امیرعلی که نمیتوانست هم قدم طه شود..

خلاصه که طه فکر کرده بود زمین خوردن امیرعلی جزء بازی است..بنابر این بی بهانه خودش را به زمین میزد..لباسهایش پر از خاک بود..

حسابی با هم خوش گذراندند..هر چند که من در تمام مدت بغضم را خوردم و ...

 

اصلا انگار قسمت بود که برویم پارک...قسمت بود امیرعلی و مادر صبورش راببینم..

بعد از پارک دوباره آمدیم خانه..لباسهای طه را عوض کردم و ...

خداجانم اتفاق دیروز تلخ بود برایم اما پر بود از درس..

ممنونت هستم مهربان که خیلی وقتها جانانه آدم را آدم میکنی!!!

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com