دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٢/۱٧ ز : ۸:٢٩ ‎ق.ظ | +

یک وقتهایی احساس میکنی از زور هیجانات مادرانه ات آمپرچسبانده ای..گاهی از فرط خوشحالی زمین برای پاهایت کوچک میشود و تو باید روی ابرها راه بروی و گاهی هم از شدت عصبانیت  احساس میکنی یک ببر گنده بی شاخ و دم را درونت به غل و زنجیر بسته اند و همش خدا خدا میکنی که فرار نکند..

اصلا مادر که باشی خوب حرفم را میفهمی..

 داستان این احساسات ناب البته به همین جا ختم نمیشود..

همان احساسی که از دیدن یک لبخند بدون دندان  و کار کردن به  موقع شکم بچه!!(باور کنید من اینطور بودم)  تو را ذوق مرگ میکند گاهی هم کارهایی میدهد دستت که حسابی پشیمان شوی!!

از روزی که طه رفت مهدکودک همش کنار همه نگرانی هایم نگران خورد وخوراکش هم بودم..نهار و صبحانه که تکلیفش معلوم بود با مهد بود و بر طبق برنامه..اما خوراکی میان وعده بچه با محوریت دو گزینه ثابت مثل شیر و کیک و یا آبمیوه و بیسکوییت بقیه اش با پدر و مادر بود..

هر روز که با وسواس خاص خودم کیف مهد طه را حاضر میکردم نوبت تغذیه که میشد دوباره همان احساس مادرانه عجیب و غریب می آمد سراغم..

نکند طه دلش فلان چیز را بخواهد..نکند دوستش فلان خوراکی را داشته باشد و طه نداشته باشد..نکند دلش پاستیل بخواهد..دلش موز بخواهد ..بعد هم در ذهنم چهره طه را تصور میکردیم که با اشتیاق به فلان خوراکی دوستش نگاه میکند..!!!

(در دلتان یا دارید به من میخندید یا دارید ملامتم میکنید..تازه همه داستان این نیست!!)

خلاصه که ما هر روز ظرف تغذیه  طه را پر میکردیم از خوراکی ..چیزهای کوچولو موچولو که طه دوست داشت  و البته هیچ وقت چیزهای غیرب هداشتی مثل و پفک و چیبس و امثالهم در  سهمیه طه جایی نداشت..

ظرف تغذیه طه را با وسواس زیاد میچیدم انگاری که درون ظرف مسابقه رنگ ها  و مزه ها بود با هم..خلاصه اعتراف میکنم که با همه این تفاسیر نگرانی همچنان ادامه داشت ..شاید یک علتش این بود  که بچه های مهد طه به نسبت از وضعیت مالی خوبی برخوردار بودند و من فکر میکردم شاید آن ها چیزهایی دارند که طه حتی ندیده!!!!!!!!!!!!

القصه داستان ادامه داشت تا اینکه همین چند روزپیش از مژگان نازنین(مربی مهد

طه)پرسیدم:

خاله مژگان یه وقت موقع تغذیه احساس نمیکنی طه یه چیزی رو که نداره دلش بخواد؟

سوال من همانا و بیدار شدن از خواب غفلت همانا...

نه مامان.. اتفاقا هر وقت ما ظرف های تغذیه بچه ها رو میزاریم روی میز همه مثل گل دور  ظرف تغذیه طه جمع میشن و ...

دیگه صدای مژگان را نمیشنیدم..احساس کردم تمام مهدکودک روی سرم خوراب شد..اصلا انگار یک تلنگر خیلی محکم خوردم..

فردای همون روز به تعداد بچه های کلاس یه پلاستیک پرکردم از شکلاتهای  رنگ و وارنگ  ، دادم به طه که با دوست هایش با هم بخورند و کلی وجدان درد گرفتم..

خلاصه لجم گرفت از خودم ..از غلیان احساسات مادرانه ام که گاهی حسابی عنان کار را از دستم در میآورد..حالا خوب فهمیدم چرا مامان در تمام مدت تحصیلم حتی یک میوه بودار مثل نارنگی و حتی خیار که خانه همه پیدا میشد نداد که ببرم مدرسه.........

این بود اعترافات یک مادر پشیمان !

---------------------------------------------------------------------------------------------

البته در مورد بیرون از مهدکودک،رفتن به خرید ، مغازه اسباب بازی فروشی و خلاصه خیلی جاها و چیزهای دیگر به طه نه هم گفته ایم.. ایطور نبوده که همیشه و همه چیز اوضاع بر وفق مراد آقا بوده باشد .. اما خب کم شدن حساسیت هایم آرزوست!!

ببخشید که طولانی شدا..خواستم حق مطلب حسابی اَدا بشه


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com