دست نوشته های یک مادر
تولد در پارک
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٤/۳ ز : ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | +

شب سی ام خرداد هرچقدر فکر کردم هیچ حس و حال خاصی یادم نیامد از شب به دنیا آمدن پسرم ..بعد صبح زود که با آقای همسر داشتیم به سمت محل برگزاری جشن تولد پسرک میرفتیم!!!!! هم باز هرچقدر فکر کردیم چیزی یادمان نیامد از حس و حال آن روز صبح زودمان..

علت داشت البته ..آقای محمدطه ما در حالی در ساعت 15:15 دقیقه روز دوشنبه 30ام خرداد به دنیا آمد که مادرش ساعت 9 صبح در منزل یک پرس تخم مرغ جانانه خورده بود با ترشی کلم اضافه!!

بعد اتفاقاتی افتاد و پسرک شیطان ما ترجیح  داد زودتر بیاید بیرون..یادم نمیرود که چقدر خونسرد در لابی بیمارستان ایستاده بودم و خیره شده بودم به مردی که پیانو میزد ..

البته که عجله پرستارها را هم یادم نمیرود  و نگرانی دکتر بیهوشی از اینکه با یک شکم پر از تخم مرغ چطور مریض را بیهووش کنم..

مثل آدمهای گیج و منگ شده بودم..انگار پشت آن درهای بسته   بخش زنان یک دنیای جدا از بیمارستان است که تو را قورت میدهد درون خودش..اصلا انگار یک تکه بهشت  است و پرستارهایش سفیران شادی..هر از گاهی که صدای گریه نوزادی شنیده میشد میفهمیدم که فرشته ای به زمین آمده..

خدا خیر بدهد به دکتر اشرفی نازنین که با آمدنش آبی بود بر آتش نگرانی ها و سردرگمی هایم..

و البته که قرآن کوچک وجیبی  برادر هم تنها مونس آشنایم بود در آن اتاق سرد و خیلی خیلی روشن..

قبل از اینکه مثل فیلمها بخواهم تا سه بشمارم و بعد هم تمام پسرم را به خدا سپردم و به دستهای وضو گرفته دکتر مهربانم..خواستم در گوشش اذان بگوید تا اولین صدایی که میشنود در این دنیا کلام خدا باشد و جانش تازه شود...

هنوز هم با دیدن عکس ها ی آن روز بغضم را قورت میدهم..حقیقتا بعد از دیدن خانه کعبه شاید لذت بخش ترین صحنه عمرم دیدن طه نازنینم بود پیچیده در پتوی بیمارستان..

 ------------------------------------------------------------------------------------------

امسال جشن تولد پسرک را در پارک گرفتیم پارک که نه در باغ !! آن هم از نوع ایرانی اش..

خواستیم بیشتر بچه ها صفا کنند ..

حس و حال امسال طه برای رسیدن جشن تولدش از آن خاطره هایی است ک در ذهن ما حک شد..

از چند روز مانده به تولد:

مامان چرا نشستی؟پاشو کارهای جشن تولد منو بکن..پاشو با هم بادکنک باد کنیم...!!

 و من و بابا و ایضا مامان جون  و ایضا همه :تعجبابله

القصه که امسال خیلی ساده گرفیتم شاید بزرگترها گرمشان شد..شاید مثل منزل نتوانستیم میزبان خوبی باشیم اما قطعا دیدن چهره های خندان بچه ها به همه این چیزها می ارزد..

حالا طه هروقت از جشن تولدش  یاد میکند تمام چهره اش میشود خنده...

شکرت مهربان خدایم

 تولد سه سالگی پسرک مصادف بود با به قول خودش آبله میرغین !!البته از نوع بسیار خفیف اش..

 چندتا دوربین که باشد و چندتا بچه هم عکس گرفتن از آن کارهای سخت است!

 

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com