دست نوشته های یک مادر
روزهای مبارک
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٤/٢۳ ز : ٩:٤٢ ‎ق.ظ | +

دیروز عصر که رسیدم خونه حسابی بیحال بودم..خسته و بیرمق ،سردردی که درست بعد از اذان صبح آمده بود سراغم نا و نفس را گرفته بود و دلخوش بودم به اینکه تا اذان کمی استراحت کنم ..

صدای گوشی موبایلم آمد و دیدم یکی از دوستان برایم از طریق وایبر کلیپی فرستاده..آن هم چه کلیپی..

خیلی وقتها  اصلا فکر نمیکنیم که شرایط و اوضاع روحی و روانی طرف مقابل با کارهای ما کجا خواهد رفت..

با شرایط بد جسمی که داشتم ،دیدن فیلم آزار بچه های طفل معصوم در یکی از مهدکودکهای اردبیل کافی بود تا تمام شوم..هر ثانیه فیلم که جلو میرفت انگار یکی با سوهان محکم روحم را میسایید..بعد یک صداهای عجیب و غریبی می آمد ته سرم..

اصلا نمیخواهم در مورد آن اتفاق صحبت کنم چون از خدا خواسته ام کمک کند هرچه زود تر تمام دیده هایم را فراموش کنم..حرفم چیز دیگری است..

-----------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دیروز تمام شد..

من کلی گریه کردم..کلی  هم بغضم را قورت دادم ، زیر لب همه بچه هایی را که مجبورند بدون مادر ساعتها را سپری کنند سپردم به مادر امام حسن مجتبی علیه اسلام..

قصدم این بود که بگویم گاهی ما حتی با یک پیامک میتوانیم آرامش انسانی را نابود کنیم ولو برای چند ثانیه ، بدون قیمت و متاسفانه این روزها خیلی سهل و آسان..

کاشکی سفیر شادی باشیم همیشه..کاشکی آرامش بدهیم..لبخند بدهیم ..یا اصلا اگر این هنرها را نداریم فقط سکوت کنیم..همین!

----------------------------------------------------------------------------------------------

دلم میخواهد یک هفته ای را مرخصی بگیرم..نه برای اینکه برویم مسافرت و نه برای اینکه اوضاع خانه را سامان دهم و نه برای اینکه بخوابم و استراحت کنم..اصلا به جهنم اگر یک خواب بدون صدای پسرک که مدام و بدون وقفه میگوید:مامان..مامانِ من..ندارم..

مرخصی بگیرم و یک دل سیر با پسرک قایم موشک بازی کنیم..با هم نقاشی بکشیم..بشینیم با هم پاندای کنگ فو کار نگاه کنیم .. پفیلا یخوریم و بخندیم ..بریم با هم تئاتر..صبح ها با هم بخوابیم و من خودم لقمه درست کنم برای پسرکم..ماشین بازی کردنهایش را یک دل سیر نکاه کنم و هرچقدر هم که حرف زد نگویم سخرانی نکن..

بعد مثل تابستانهای بچه گی هایمان به رسم مامان جون برایش یک جوجه رنگی بخرم نا حسابی صفا کند..وقتهایی که با بیسیمش مرکز مرکز میگوید خودم بویش کنم حسابی..من بشوم دزد همه بازیهایش و او پلیش دهکده..من بشوم همیار پلیس و با هم برویم آدم بدها را بکشیم..

دلم میخواهد یک هفته ای مرخصی بگیرم و بشوم مامان..بشوم مادر خانه..پر انرژِی باشم برای طه جانم..پر انرژی واقعی ها..نه که خودم را پر انرژِی نشان دهم..

حالا انقدر مرد شده که به مامانش اعتراض هم میکند...

(مامان میشه وقتی من میگم بیا قایم موشک نگی کار دارم؟؟؟)

خب کار دارم جانِ مادر..چون بعدا میخوانی انشاءالله این جا را میگویم که منم به اندازه تمام ساعتهایی که ندارمت دلم مادری کردن میخواهد..

البته که شکر خدا لحظه های با هم بودنمان شیرین است..آبی آبی..کم است اما خوب است شکر

خدایا به حق روزهای مهمانی ات روزهایمان را برکت بده انقدر که یک دل سیر با هم بخندیم و خوش باشیم و حق بندگی ات را به خوبی به جای آوریم..

                                                                                               آمین

------------------------------------------------------------------------------------------

انقدر دیر به دیر میایم دلم نمیاد خلاصه اش کنم!!

از شروع ماه مبارک خیلی آرام و البته زیرپوستی برای پسر رمضان را تشریح کردیم..روزه را ..افطار را..

-دیروز دایی جانش میپرسه طه روزه یعنی چی؟

-میگه یعنی چیزی نخوریم تا هوا تاریک بشه..

-خب وقتی آدمها روزه میگیرن چیکار میکنن؟

-میخوابن!!!!! (گریهیکی نیست بگه آخه ما کی خونه هستیم که بخوابیم)

--------------------------------------------------------------------------------------------


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com