دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٦/۱٥ ز : ۱:۳٥ ‎ب.ظ | +

مدتی نتوانستم بیایم اینجا که بنویسم حالا  اما خوب میدانم که چقدر اینجا را دوستدارم..انقدر که در این مدت که نیامدم و ننوشتم حسابی دلم تنگ شده بود..شکر خدا خوبیم،جابه جایی منزل و شلوغی اداره نفسم را حسابی گرفته بود و امروز آرامش بعد طوفان را انگار دارم..

1-طه حسابی بزرگ شده است انقدر که لج هم میکند تازگیها..انقدر که مهربانیهایش را نشان میدهد و دلم میخواد یک لقمه اش کنم..دنیایش را بهتر شناخته ام..فعلا پسرک ما دوست دارد آتش نشان شود و همه را نجات دهد انقدر که در خانه ما مدام حوادثی رخ میدهد و آقا مثل یک آتش نشان ماهر میزند بر دل حریق!

2-با آقای همسر نزدیک خانه یک پارک پیدا کردیم از آن پارکهای باصفا که شبها حسابی روشن است..و از همه بهتر اینکه چسبیده به یک مسجد با صفاتر،قرارگزاشته ایم اگر توفیق شد هفته ای یک شب بیخیال کار و بار تمام نشدنی خانه شویم و اسباب شام راببریم پارک اول برویم مسجد نماز جماعت و بعد هم کمی سرمان را هوا بدهیم! قبل تر ها پارک که با طه میرفتیم همبازی اش پدر بود اما تصمیم کبری! دیگرمان هم این است که ما بشینیم پی گپ وگفت خودمان و پسرک برود بازی ..همین برخوردهایی که دورادور کنترل میشود خیلی مفید خواهد بود..خوشبختانه در اجرای آزماشی طرح موفق بود حالا تا خداوند چه خواهد..

3-حال و روزم خودم دقیقا شبیه آدمهایی هست که مدام عقربه های ثابت را قسم میدهند که یواش تر بابا!! ما هنوز کلی وقتمان کم است..حالا نمیدانم من انقدر دچار بدوبدو هستم یا نه دوستان دیگر هم دچارند؟!

----------------------------------------------------------------------------------------------

قبلا اینجا نوشتم که پسرک وقتی اولین بار سنش راپرسیدم چه جوابی دادنیشخند

حالا مامان جونش ساعت خریده و آقا احساس میکند با همین ساعت کوچولو بیل گیتس شده انقدر که پز میدهد ..

من: طه جان ساعت چنده؟

با هزار تا ناز و ادا و نگاه کردن عقربه ها با دقت: 37 کیلو!!!!!

قربان دنیای کوچکت پسرم که با همین چیزهای کوچولو میروی روی ابرها و گاهی هزاران مال و دارایی و ..آرامش را نمیاورد برای هم گروه های ما..

-----------------------------------------------------------------------------------------------

این مدت که نبودم خبر خوش هم برایم آمد..هانای نازنین فرشته بهشتی ما آمد زمین..و آقای همسر فوق لیسانس قبول شد..خیلی خوشحال شدم..مبارک باشد همسرجانم..

پی نوشت:

قلمم با این مدت ننوشتن حسابی کند شده..خرده نگیرید زود زود میتراشمش!

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com