دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٧/۱ ز : ۱:٢٦ ‎ب.ظ | +

یک وقتهایی دلم میخواهد مغزم را بکشم بیرون بعد خیلی شیک و مجلسی !بگیرمش زیر شیر آب سرد تا خنک بشود و بعد که صدای جیییییز گفتنش در آمد یک نفس عمیق بکشم که حالم خوب شده..که سرم هوا خورده ..البته برای خودم پیشنهادهای دیگری هم دارما..دلم میخواهد چمدانم را جمع کنم بلیط بگیرم و سه تایی با هم برویم یه جای خوب که حسابی آرام هم باشد و فقط کتاب بخوانم و استراحت کنم و فکر کنم..دلم میخواهد برای خودم کتاب بخرم ..از این رمانهایی که حسابی آدم را غرق میکند و زمان و مکان را میگیرد از آدم..اتفاقا هایپر این بار پر بود از رمان های ناب..از شوهر آهو خانوم گرفته تا عادت میکنم زویا پیرزاد..اما نخریدم..پاهایم هم سست شده بودها اما بازهم دلم را گذاشتم ته لیست..

این روزها حسابی خسته ام..جسمی نه ها..هرچه هست توی مخم هست که هوا نمیخورد وپر شده از فکر و خیال..

مهد کودک طه جانم را عوض کردیم..خوب یا بد چاره دیگری نداشتیم و حالا حسابی نگرانم...دیروز تمام مسیر رسیدن به خانه را فکر میکردم به طه ..به اینکه چقدر گریه کرد برای جدا شدن از من..ته ته چشمهایش نگرانی موج میزد..بعد یک هویی یاد مژگان افتادم(مربی نازنین قبلی طه ) به اینکه طه صبح ها چه طور برای رفتن توی بغلش پر میکشید..کاشکی اصلا هیچ وقت مقایسه نبود..

انقدر فکر کردم تا حالت تهوع بهم دست داد..دقت کردید اینطور وقتها چقدر ذهنتان هم خلاق میشود برای مرثیه خوانی..

خلاصه که انقدر حالم بد بود که از اداره که رسیدیم خانه به زور مسکن چشمهایم را بستم ..بعد شروع کردم مثل آدمهای خل با خودم حرف زدن..

برایم توی وایبر چندین تا پیام آمده بود..مال مژگان را عینا اینجا مینویسم..دوست دارم طه یکی از آدمهایی که توی ذهنش  تا همیشه نگه دارد همین فرشته مهربان باشد..باید بعد تر ها بداند ساعتهایی که مادر کنارش نبوده هم یک فرشته از سوی خدا برایش مادری کرده است..

به خدا هنوز هم آدمهای خوب هستند دور و برمان..فقط کافیست به دستهای پنهانی خداوند ایمان داشته باشیم..

((امروز جای پسرم خیلی خالی بود، دلم واقعا داره میترکه، به مربیش بگو طه از بلندی میترسه، بگو خیلی مرده و اخلاقش مردونس دعواش نکنه بچه ام به غیرتش بر میخوره..بگو خیلی هم دل نازکه..بگو اگر شیطونیاش گل کرد فقط نگاهش کنه پسرم متوجه میشه..بگو طه یه مادر دیگه هم داره که روش خیلی حساسه..بچه ام رو ببوس..دلم براش خیلی تنگه دوست داشتم صداش رو بشنوم اما گریه امونم نمیده..)

---------------------------------------------------------------------------------------------

یکی از سخت ترین دوران کاری ام را دارم سپری می کنم ..دغدغه  های محیط کار از یک طرف و نگرانی طه و شرایط جدید هم از یک طرف دیگر..

لطفا قدر شرایطی که درش قراردارید را  بدانید ..اگر سخت است..اگر بر وفق مراد نیست..اگر صد درصد نیازتان را تامین نمیکند..ما اصلا نمیدانیم فردا برایمان چه چیزی مقدر شده ..گاهی موقعیتهای فعلی مثل یک بهشت است که تا از دستش ندهیم قدرش را نمیدانیم..با خودم هستم..همیشه شکر گزار باش........

التماس دعا دارم دوستهای خوبم که میدانم اینجا را میخوانید و من اصلا نمیشناسمتان..برای آرامش  روحم دعا کنید که این روزها حسابی دلش خالی شدن میخواهد...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com