دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۳/٩/٢٥ ز : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | +

من: پسرم وقتی بچه ها کار اشتباهی انجام بدن مامانا از چشماشون میفهمن..یعنی چشم ها به مامان میگن چه اتفاقی افتاده..

و بعد از این سخنان حکیمانه قیافه حق به جانب مامان را گرفتم هنگام بچگی های خودم..که مامان مثل یک قاضی کاردان زل میزد به چشمهای ما و ماهم چشمهایمان را از گل قالی برنمیداشتیم که نکند یک وقت دستمان رو بشود...

اما زهی خیال باطل..

محمدطه: مامان بیخیال چشم که دهن نداره بگه من چیکار کردم چیکار نکردم!!!!!!

و من:تعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

یعد از سه سال که طه را توی ماشین به صندلی اش دوخته بودیم و خوشحال بودیم که پسرمان بسیار جنتلمن مینشیند و بیرون را تماشا میکند احساس کردیم برای خودش مردی شده و باید بدون صندلی مخصوص عقب ماشین آرام بگیرد..طفلکی دفعه اول انقدر ذوق زده شده بود که انگار سوار یک هواپیمای اختصاصی شده..خب بالا و پریدنهایش زیاد شد آن هم در مسیر مسافرت که جاده هست و خطر و ...

آقای پدر پس از چند بار تذکر نرم اینبار بسیار عصبانی: دیگه با این کارایی که کردی نمیارمت مسافرت...تموم شد...

یک چند لحظه ای سکوت شد و من در دلم خوشحال بودم که پسرک الان یک ببخشید میگوید و داستان به خوبی تمام میشود...

اما باز هم زهی خیال باطل..

طه خیلی خونسرد: بابا خوب که فکر میکنم میبینم من اصلا مسافرت رو دوست ندارم..خونه خودمون رو خیلی بیشتر  دوست دارم

 و من و همسر:تعجبتعجبتعجب

--------------------------------------------------------------------------------------------

خب واقعیت این هست که بچه های این نسل بسیار با زمان ما متفاوت شده اند..با سرعت نور دارند بزرگ میشوند..بزرگ شدن جسمی نه ها بزرگ شدن روح و فکر و...هرچقدر هم که میخوانیم و سی دی گوش میدهیم بازهم داستان سختی های خودش را دارد ..انگاری بچه های این زمانه برای بزرگ شدن بغیر از پدر و مادر به خیلی چیزهای دیگه وابسته هستند..بعد فکر کردم به پدر و مادرهایی که کلا محدودیت را بی خیال شده اند..عقیده دارند همه چیز را باید از بچگی دید و شنید..فکر میکنم کر آنها سخت تر باشد...................

بیربط نوشت1:

یک جمعه که حوصله مان سر رفته بود برادر مهربان با خانواده کوچکش آمدند و یک سی دی فیلم را هم آوردند تا بعد از نهار به یاد قدیمها روی بالشت لم بدهیم و کنار هم یک روز تعطیل خوب را تجربه کنیم....

متاسفم بگویم فیلمی که با هزار به به و چه چه روی پرده سینماها رفت پر بود از کلمات و فحشهای زشت..انقدر که ترسیدیم طه در حین بازی هم گوشش بشنود ..بیخیال فیلم شدیم کلا...

اصلا منظورم این نیست که بچه ها باید کنار پدر و مادر هر فیلمی را ببینند اما خوب قبول دارید که ما مسئول اصواتی که در خانه پخش میشود هم هستیم؟

بیربط نوشت 2:

بالاخره با پسرک رفتیم ایستگاه آتش نشانی ..خیلی نگران برخورد آتشنشانهای خسته بودم که حوصله سر و کله زدن با یک بچه بازیگوش را ندارند ..میترسیدم تصویر زیبایی که طه از آتش نشانها ساخته به یک باره خراب شود..اما خب عااااااالی بوووووووووووود.

شکر خدا.

بیربط نوشت 3:

امشب بابا امین سی  و یک ساله میشود...به لطف مریم مهربان که مثل پارسال همه کارها را خودش انجام داد و من را هم غافلگیر کرد دیشب را دور هم خوشحال بودیم..

مهربان خدایم

قطعا داشتن یک هم را و هم راز و هم سر خوب بهترین و بزرگ ترین نعمت زندگی هر زنی خواهد بود..

پس باز هم شکر...(طه جان همه حرفهایی که پارسال برای میلاد پدر نوشتم برایت حرف همیشه ام است..شاید دوباره خواندنش برایت خالی از لطف نباشد گل مادر)

بیربط نوشت4:

خیلی هم عالی

تکیه کلام این روزهای محمدطه..

بیربط نوشت 5:

عکس کلی دارم برای سنجاق کردن به اینجا اما این پرشین بلاگ چه مرگش شده نمیدانم..شاید ناگزیر شوم به نقل مکان....

 

امروز سه شنبه است..آخرین سه شنبه پاییز 93 ..من اداره هستم و هوا ابری..محمد طه درست آخر پاییز که بشود سه سال و شش ماهه می شود ..آخر پاییز امسال باشعر یلدای طه خیلی خوش مزه تر است  انگاربرایم..


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com