دست نوشته های یک مادر
واکسن 18 ماهگی
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱٠/٥ ز : ٧:۳٢ ‎ق.ظ | +

از خیلی قبل تر همش به روزی فکر میکردم که قرار بود محمدطه رو برای واکسن ببرم..شنیده بودم خیلی واکسن سنگینیه و این نگرانیم رو بیشتر میکرد..تا اینکه بالاخره شب یلدا هم گذشت و نوبت واکسن شد..از صبح همش دل پیچه داشتم..نگران بودم..انگار روزی بود که میخواستم برای اولین بار برم مدرسه یا اینکه برم سرِکار..شاید خواست خدا بود که مجبور شدیم 3 تا مرکز بهداشت رو بریم تا من هم فرصت پیدا کنم کمی آروم تر بشم و در نهایت مطب دکتر صبور شد آخریت گزینه برای ما..

این بار تا دکتر رو دیدگفت :دکتر! در صورتی که ما اصلا این کلمه رو کار نکرده بویم و به به و چه چه های آقای دکتر ادامه ماجرا بود..

(موقع زدن واکسن خودم بغلت کردم ..تمام تنم میلرزید و توی دلم و شاید حتی بلند میگفتم یا صاحب الزمان..صدای جیغت که بلند شد فهمیدم یکیش تموم شد و بعد هم اون یکی..)

آقای دکتر برای آروم کردن من قضیه دختر بچه 2/5 ساله ای رو تعریف کرد که با مادرش بیرون منتظر بودن،دختری که فلج مغزی بود و باید هفته ای 2 بار آمپولهایی میزد که به قول خیلی از دکترهای دیگه آب در هاون کوبیدن بود و بس..(من فکر میکردم اون فقط 8-9 ماه داره)..

خونده بودم که بهتره بعد از واکسن بچه یه کم راه بره پس بعد از مطب، مسیر تا خونه رو من و طه و مامان جون   پیاده رفتیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده..بعد از رسیدن هم گرم کردن محل واکسن و دادن قطره استامینوفن..اما از ساعت 5 شروع شد..طب بالا..ناله و ترس از تکان دادن پا و این جریان ادامه داشت تا تقریبا 24 ساعت..تمام شب رو هم تقریبا بیدار بودی و من و بابا امین هم بیدار..گاهی بغل و گاهی کنار بابا..

با همون پای ناراحتت! با اینکه اصلا حوصله نداشتی اما با من قایم موشک بازی کردی و وقتی راه می اومدی  تا منو پیدا کنی انگار دل من ریش ریش میشد..

خلاصه طه جان این مرحله هم گذشت و هرچند که من سر واکسنهای دیگه اصلا اذیت نشده بودم اما خوب این یه کم فرق داشت..بازهم صبوری کردی و نشون دادی پسر باباتی..چشمک

مهم نیست اگه من از زور گردن دردو خستگی نتونستم برم اداره.. و البته مهمه که کمر مامان جون خیلی درد گرفته اما بالاخره تموم شد..1/5 سالگیت مبارک عزیزم 

                                                          

پی نوشت:

من میگم:محمدطه پیش همه..   تو میگی :عزیزه

من میگم:چشم نخوره            تو میگی :الهی (اینجور پسر خود شیفته ای داریم مامژه     

تلویزیون داره یکی از استانها رو نشون میده که از برف سفید پوش شده..

میگم:مامانی میدونی اینا چیه؟  و تو سریع میگی :پُلو!!تعجب


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com