دست نوشته های یک مادر
یک خاطره
ن : محمد طه ت : ۱۳٩۱/۱۱/٤ ز : ۱:٤۳ ‎ب.ظ | +

دیشب یک اتفاق خاص برای من ،تو و بابایی افتاد..از اون اتفاقهایی که فکر میکنیم فقط توی فیلمهاست..

داستان از اینجا شروع شد که حدودهای ساعت 6 رسیدیم خونه و بابایی باید برای چند تا خرید میرفتند بیرون..همیشه خیلی مایل هستند که تو هم همراهشون بری اما رفتن ایندفعه  فقط به اصرار من بود برای اینکه که  یک کمی با بابایی قدم بزنی..

خلاصه من سریع اومدم بالا و گفتم تا شما میاید وضو بگیرم نماز بخونم و برم سر شام..که رفتن توی دستشویی همانا و گرفتار شدن همانا.. با اینکه درو قفل نکرده بودم اما دیگه باز نشد که نشد..اولش با خودم گفتم عیبی نداره الان پدر و پسر میان و درو برام باز میکننچشمک اما بعد یادم افتا که ای امان در رو از تو قفل کردم کلید هم به درِنگران

تمام این قضایا باعث شد که من 2/5 ساعت توی دستشویی گرفتار بشم و کار از کمک همسایه به آتش نشانی ختم شد ..

از اونجایی که اصولا نمیتونم بیکار بمونم برای اینکه زمان برام زودتر بگذره شروع کردم به نظافت دستشویی..دیوار شویی ..تمیز کردن کابینت روشویی ..ولی خوب اون کارا هم تموم شد و من حسابی کلافهکلافهبیشتر نگرانیم به خاطر تو بود چون صدای نق زدن و شیشه خواستنت می اومد..همش نگران بودم که نکنه بابا بفرستت خونه همسایه ها و این حالم رو بد تر میکرد..

پسرم همه کارهای خدا حکمت داره..همش فکر میکنم که اگه تو با بابا نرفته بودی و  خونه بودی و من اونجا گیر میکردم اونوقت چه اتفاقی می افتاد حتی فکر کردن بهش هم داغونم می کنهاسترسخلاصه شبونه بابایی رفت قفل خردید و در را درست کرد و همه چیز به خیر گذشت..

 و تو هم با زبون خودت هی سعی میکردی برام تعریف کنی چه اتفاقهایی افتاده//

پی نوشت:

دیشب محمدطه گلم اولین جمله کاملش رو  سر میز شام گفت ومن و بابایی غرقهوراتشویق

بابا میره  اداره  (19 ماه تمام شدِ و پیشرفت طه در گفتن کلمات خیلی خیلی خوب ..خوشحالم که ضمن بازی با کارتهای بَن بِن بُن دامنه لغات پسرمون هم زیاد شده)

خدایا برای همه داشته ها و نداشته هایم از تو ممنونم...

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com