دست نوشته های یک مادر
با تاخیر...
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٢/۱٦ ز : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | +

محمد طه سلام..

الان ساعت 12:45 است و فکر کنم بعد از چند روز بسیار پرکار فرصت پیدا کردم بیام و برات بنویسم..

روز مادر چند روزی میشه که تموم شده اما دوست دارم برات بنویسم هرچند با تاخیر چند روزه:

من خودم بچه مهدکودکی هستم..به خاطر شاغل بودن مامان جون از 3 ماهگی رفتم مهد..مامان جون تعریف میکنه که صبح ها با چشمای اشکی مجبور بوده یه بچه کوچولو رو آماده کنه و ببره مهد..میگه اولین باری که من تونستم بشینم توی مهد بوده و خانوم مربی اولین بیننده این صحنه...

الان که مادر شدم  کاملا حس میکنم حال و هوای اون روز مامانم چی میتونسته باشه..

طه خوبم  من هم شاغل هستم..تو هم از 6 ماهگی مجبور بودی به خاطر شرایط  چند ساعتی در روز بدون مادر باشی و دستهای یک غریبه هر روز تو رو از آغوش من تحویل بگیرند تا چندین ساعت بعد..

این اتفاق نیافتاد به خاطر بودن یک مادر..

تو درست یک ماه و دو هفته دیگه 2 ساله میشوی..در تمام این مدت مهربانیهای مامان جون و وجود گرمش شرایط رو برای ما آسون تر کرد..

جالبه بدونی که تو یه سررسید داری که مامان جون برات توی اون مینویسه..از کارهای اون روزت..حرفهات و...

جاله بدونی یه روز که از اداره برگشتم خونه توی اتاقت یه کاردستی کاغذی دیدم و فهمیدم اون روز با هم رفته بودید کارگاه مادر و کودک!!!!!

از این چیزها زیاد بوده که شاید برای گفتن همش اینجا مناسب نیست..

پسرم

چند روز پیش توی اتوبان تابلویی رو دیدم که روش نوشته بود:

مادر..

چهره ای که برای آرامش من چروک شد..

تمام داستان اینه که همیشه قدرشناس زحمات این فرشته آسمونی باش..

همیشه گفتم که لبخد امروز تو بعد از مهربانیهای خالق بی همتا مدیون دستهای گرم یک مادر..یک مامان جون برای تو..

همین..

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com