دست نوشته های یک مادر
خونه مادر بزرگه
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۳/٢٠ ز : ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | +

آرامش ،سکوت، زیبایی..

چیزی که در جریان زندگی شهری همیشه کمبودش  احساس میشه و وقتی فرصتی پیش میاد برای رسیدن بهش انگار که پر میشی از زندگی...

شروع فعالیت از پوشک گرفتن محمدطه بهانه خوبی بود برای تعطیلات خرداد ماه و پناه بردن  به خونه زیبا و دوست داشتنی مامان راضی...یک خونه مادر بزرگه واقعی!!

خونه ای که سبزی های سر میز غذا از توی باغچه کنده میشند و توت فرنگی های خوش مزه عصرونه محصول قسمت دیگه ای از باغچه کوچیکش هستن..توت فرنگی هایی که قبل از هرچیز مزه عشق میدن و این بی شک به خاطر دستهای مهربونی هست که حسابی ازشون مراقبت کرده..

توی خونه مادر بزرگه حتی سگها و گاوها هم ظرف غذا دارند تا خدایی نکرده ته مانده ای از غذا اسراف نشه..

تو خونه مادربزرگه همه چیز انرژی مثبت دارن حتی کرمهای کومپوس!!!!(املاش رو بلد نیستم) و این انرژی بسیار موثر بود برهمکاری خیلی خیلی زیاد طه ..خدا رو شکر..

 

در مورد اجرای این عملیات هم چند تا کار  رو انجام دادم که فکر میکنم بی تاثیر نبوده:

*خودم و  اطرافیان خیلی خیلی آروم با این قضیه برخورد کردیم

*دو روز اول مدام با صدای بلند در مورد این جریان با طه صحبت کردم

*مکرر سوال بریم دستشویی رو از طه پرسیدم و اینکه شورت قشنگش نباید خراب و کثیف بشه..

*فاصله زمانی رو هم از 15 دقیقه شروع کردم و الان تقریبا رسیده به 45 دقیقه..

خوشبختانه محمدطه مفهوم خیس شدن شلوار و اینکه نباید توی لبایش جیش کنه رو خیلی زود فهمید..

خلاصه که هنوز کاملا موفق نشدم اما خوب برای شروع خیلی راضیمنیشخند

آخ یادم رفت بگم که همون اول کار دو تا عکس برگردون خرس pooh توی دستشویی چسبوندیم که از طه جیش کردن یاد بگیرن و جالبه که آقا  حسابی هم استادی میکردند برای اون بیچاره ها(تو شلوارت جیش نکنیا ..مامانت ناراحت میشه !!!!!!!!!!)

این سفر به خاطر امتحانهای بابا امین من و محمدطه تنها رفتیم..هرچند که خیلی حضورش برام لازم بود اما خوب خداروشکر به خوبی گذشت..

پی نوشت:

*محیا و مصطفی عزیز ..ازتون ممنونم..گاهی اوقات دو تا فرشته کوچولو به آدم بزرگها کمکی میکنن که خیلی حاااااال میده..

از سفر اخیرمون به مشهد  اون رفتار بده محمدطه!! به خاطر عکس العملهای عالی این خواهر و برادر مهربون  تقریبا به صفر رسیده..

گاهی تمام اون چیزهایی که توی کتابهای تربیتی بچه ها میخونیم با داشتن  همسفرهای خوب یه هویی میره تو مخ آدم.....و این رو فقط فقط خودم میفهمم..

من هرشب قبل از خواب برای طه قصه میگفتم و حالا از سوغاتی های این سفر اینه که آقا دوست دارن حتما از روی کتاب براشون قصه بگم..

*نیست من خیلی حس و حال عکس گذاشتن رو ندارم توی این پست نمیدونم چرا افتادم روی اون دنده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا یادم نرفته عمو کمیل و عمه جونی ممنوووووووووون


کلمات کلیدی :سفرنامه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com