دست نوشته های یک مادر
 
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٦/٤ ز : ۱:۳۱ ‎ب.ظ | +

گاهی روزهایمان طولانی تر میگذرد پسرکم..

گاهی شیرین . گاهی تلخ و گاهی پر از همه چیز مثل همین یک هفته گذشته بر ما..

دقیقا دوشنبه پیش برای اولین بار از ما جدا شدی یعنی از تمام ما های آشنا!!!

پدرت یادآوری کرد که دوشنبه به دنیا آمدی و چه جالب که روز اول مهد رفتنت هم دوشنبه

بود..انگار روز تو دوشنبه است در این دنیا..

این دوشنبه هم دقیقا به دنیای آدمهایی واردشدی که نمیشناختیشان..البته گریه نکردی

..مثل همیشه مردِ مرد..

حرف این روزهایمان با هم خاله راحله است و دوستهای جدیدت ..

 گاهی بی تابی هم میکنی..تا عادت کردن به محیط و شرایط جدید باید با زمان بازی کنیم..به خودم قول داده ام اگر اشکی هم میریزی برای جدایی سخت نگیرم به خاطر فردای خودت..و حالا که مینویسم به خاطر اینکه خیالم راحت است...

طه جان قصدم چیز دیگری است از گفتن این حرفها.. میخواهم بدانی هنوز هم در این دنیا آدمهایی پیدا میشوند که انسان هستند..که پول برایشان بعد تراز همه چیز است..که خوب  دیگران را میفهمند و اگر قولی میدهند،یادشان نمیرود .. آدمهایی که بیشتر از وظیفه شان عمل کنند..

معتقدم پیدا کردن مهدکودک تو خواست خدا بود و بس..

میدانی که برخلاف خیلی مادرانه نویسیها  عادت ندارم جزئیات را تعریف کنم اما این مورد حسابی فرق میکند :

امروز سر زده سراغت آمدم بدون اینکه از قبل با کسی هماهنگ کنم..(بد نیست بدانی  اصولا مهدکودکها رسم سرزده رفتن مادر را اصلا قبول ندارند)  ..در باز شد و چون خاله سحر مهربان (با آن لبخند همیشگی) پشت میزش نبود آهسته پله ها را بالا رفتم ..وقتی پشت در رسیدم خبری از  صدای گریه نبود..در زدم..در بازشد ..از دیدن من خانم پرستار کمی شوکه شد اما خوب با دعوت چهره مهربان و البته خسته اش داخل رفتم..همه بچه ها کنار هم روی رختخوابهای تمیز و یکدست سفیدشان خوابیده بودند و خاله راحله مهربان در حال لالایی خواندن..جالب اینکه او هم اعتراضی به سرزده رفتن من نکرد..

نکته جالب تر اینکه خاله سحر مهربان با آن همه مشغله و کار کنارت خوابیده بود ..گرم صحبت ..با آن صدای گرم و پر از زندگیوکاملا مشخص بود که دارد آرامت میکند..دارد نازت میکند تا آرام بخوابی..

باورم نمیشد..همانجا برای همه آرزوهایشان دعا کردم..

گل مامان..در دنیای این روزها کم است دیدن صحنه هایی اینچنینی..

این که بدانی وقتی نیستی هم قرارها سرجایش است..وقتی نیستی هم خاطری برای

جگرگوشه ات نگران میشود..

 با اجازه از وبلاگت مهد بانک توسعه صادرات را معرفی میکنم تا هم همیشه اسمش در

یادت بماند و هم اینکه کمکی باشد برای مادران نگران..

راستی طه خوبم!

احساس مادرها هیچ وقت اشتباه نمیکند..

مهد کودک رفتنت هم تولد است..تولد برای ورود به دنیایی جدید..تولدت مبارک عسلم

راستی عکس روز اول

پی نوشت برای خاله سحر و راحله جون مهربان:

قول میدم زود زود پسر خوبی بشم..ممنون برای همه مهربانیهایتان..ماچ

 


کلمات کلیدی :مادرانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com