دست نوشته های یک مادر
به هر جهت..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/٧/۸ ز : ۱:٢٠ ‎ب.ظ | +

امروز مطلب یکی از وبلاگها دوباره ذهنم را مشغول کرد  ..مقایسه زنان خانه دار و زنان شاغل..

البته که در همین هفت ،هشت سال اخیر بسیار به این موضوع فکر کرده ام..یعنی هی به کارم ادامه داده ام و در عین حال با ذهنم بالا و پایین کرده ام که خوب است یا نه؟ صبح زود با مردت بیرون رفتن و بعدازظهرها با هم آمدن را میگویم..

و جواب من برای علامت سوال بزرگ ذهنم همیشه شاغل بودن بوده است..

فکر میکردم شاغل که باشی همه چیز ناخودآگاه سرجایش میرود..زندگی مرتب..خانه منظم..برنامه ریزی مستمر و....

صبح زود بلند شدن را دوست داشتم..ذهنم را ترو تازه می کرد..لذت میبردم از تعاملات اجتماعی محیط کار..از اینکه دائما در حال یادگرفتن هستم حس خوبی داشتم...

جریان این روزها و پاسخم به سوال همیشگی ذهنم با آمدن محمدطه حسابی متفاوت شده است..

این روزها دوست دارم مادر خانه دار باشم..دوست ندارم آهنگ هر روز صبحم شنیدن صدای گریه پسرکوچکی باشد که دوست دارد یک ساعت بیشتر بخوابد..

دوست دارم مثل خانوم های خانه باشم ..خوشحال..دوست دارم بعداز ظهرها  شیک و پیک کرده در را برای شوهر باز کنم..

اصلا دوست دارم بشینم و برنامه خانواده را که زمان بچگی ما هر روز ظهر ها پخش میشد را ببینم و  دستور آشپزی اش را در دفترم یادداشت کنم..درست مثل مادرم..

اصلا دوست دارم عروسک نمدی درست کنم..درست مثل مریم..

اصلا دوست ندارم سر دیر یا زود شدن یک مصوبه با بقیه کلنجار بروم..تعاملات اجتماعی هم نمیخواهم!!!!!!

اصلا اصلا هم صبح زود بیدار شدن حالم را خوب نمیکند..

اصلا اصلا  اصلا هم از اینکه دستم در جیب خودم است خوشحال نیستم....

بعدا نوشت:

*مطالب مذکور بدون سانسور و کاملا از روی احساسات غلیان کرده نگاشته شده اند شاید بعدترها دوباره نظرم تغییر کند..البته شاید..

*محمدطه جان نگران نباش..گریه های سر صبحی فقط چند دقیقه طول میکشد چون هم تو خیلی خوش اخلاق هستی و هم پدر آداب ژانگولر بازی را خوب میداند که قضیه زود تمام میشود!

*راستی این روزها همه کلاغ ها و گربه های خیابان وایضا کبوترها با مادرانشان دارند  میروند مهدکودک..............................

*****برای تو خدای خوبم :

دلم حال خوش میخواهد..از آن حالهایی که موقع تحویل سال بهمان میدهی..دلم خنده از ته دل میخواهد ..بدون اینکه با فکر کردن به جنگ اعصاب این روزهایم به بغض تبدیل شود..دلم میخواهد مغزم را ریست کنم..خیلی از آدمها را پاک کنم..خیلی ها را کمرنگ کنم...دلم کنج باب الجواد را میخواهد...دلم رواق امام خمینی را میخواهد جنب کفشداری 21....وای خدایا این روزها بشتر از همیشه این شعر را دوست دارم: دل خوش سیری چند؟

اوستا کریم برایت کاری که ندارد...فقط گوشه چشمی کنی ما را بس.........


کلمات کلیدی :خانومانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com