دست نوشته های یک مادر
عیدی
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۸/٥ ز : ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | +

گاهی قرار است تلنگر بخوریم تا خیلی چیزها یادمان نرود..تا بدانیم چه نعمتهایی داریک که اگر ذره ای از ما دور شوند همه مان متلاشی میشود..حتی اگر چند دقیقه باشد فقط..

روز عید قربان نماز ظهر و عصر را با هم در حرم امام رضا خواندیم..جانماز تو را هم برده بودیم ..عبایت را پوشیده بودی و در حین خوراکی خوردن و بازی با اسباب بازی هایت نماز هم میخواندی..

بعد از نماز هم شروع کردی به بازی..

دقیقا به لحظه ای نبودی..انگار آب شدی و رفتی توی زمین..بین آن همه زن ..در آن همه شلوغی ..خدا میداند که چه کشیدم..پاهایم انقدر میلرزید که توان نداشتم راه بروم..صدایت میکردم..اشک میریختم و میدویدم..خیلی خیلی دورتر پیدایت کردم..گریه می کردی و مامان مامان کنان راه میرفتی..

خدا میداند که به هر دوی ما چه گذشت..لبهایت از ترس کبود شده بود..

وقتی محکم به سینه ام فشارت دادم احساس کردم دوباره خون توی رگهایم دوید..با هم نشستیم رو زمین و گریه کردیم..

البته که از اون روز هنوز هم نگرانی..تا از هم دور میشویم حتی به اندازه یک دستشویی رفتن کوتاه مدام تکرار میکنی میترسم..

نعمتهایمان خیلی بزرگند...انقدربزرگ که گاهی یادمان میرود نعمت هستند..انقدر در زندگی مان حل میشوند که انگار همیشه بوده اند و تا ابد خواهند بود جانِ مادر..اصلا زندگی..خودِخودش هم بزگترین نعمت هست....قدر همه چیز را بدان..همیشه شکرگزار باش حتی برای کوچکترین چیزهایت گلکم..

راستی من امسال بزرگترین عیدی ام را هم از امام رئوف گرفتم

-----------------------------------------------------------------------------------------------

من هم میترسم.. از روزی که تنها باشم..از روزی که هیچ کس نباشد که دستم را بگیرد از روزی که هرکسی فکر کار و بار خودش هست و حتی مادر هم فرزند را نمیشناسد..و قطعا تنها یک آغوش گرم میتواند آراممان کند..عجیب بوی محرم میاید طه جان..امروز روی دیوارهای مصلی بیلبوردهای همایش شیرخوارگان حسینی را دیدم..دلم بد جور لرزید..پارسال که با هم رفته بودیم دعایی کرده بودم..که امسال 3 تایی برویم...نشد

راضی هستیم به رضای خداوند متعال...


کلمات کلیدی :سفرنامه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com