دست نوشته های یک مادر
به زلالی تو..
ن : محمد طه ت : ۱۳٩٢/۸/٢۸ ز : ٩:٠٧ ‎ق.ظ | +

دورترها خیلی دورترها احساس میکردم اگر مرد باشی با سختی ها راحت تر کنار می آیی..

اگر مرد باشی میتوانی آرام کنی..میتوانی حتی هزاربار هم اشک و گریه ببینی اما مثل آبی باشی روی آتش...

حرفم را پس میگیرم..نه اینکه یک مرد نمیتواند و نباید صبور باشد..نه داستان چیز دیگریست..

                                                                                                                 

تو خیلی چیرها با صبوریت یاد میدهی..با چهره ای که پر از خطوط و خستگی ست..با لبخندهایی که هنوز هم مثل قدیم ترها وقتی روی صورتت مینشیند میتواند دلخوشی بدهد..

انگار خدا میخواهد هرازگاهی ما را در کنار تو آزمایش کند..

حالا که فکر میکنم میبینم شاید در اتفاق تلخ چند سال پیش هم اگر نبودی  وصبوری نمیکردی به شنیدن همه طعنه ها و زخم زبانها مسیر داستان کلا عوض میشد..

میشود زن بود..مهربان بود..مادر بود..و مثل یک  کوه هم  محکم

میشود بافتنی بافت..سبزی کاشت..زنانگی کرد ..با حوصله شب یلدا گرفت برای همه اهل خانواده ،حتی برای نوه ها یک داستان کوتاه هم خواند و مثل یک مرد قوی بود..

وقتی که خیلی گلویم پر میشود از بغض شاید اولین جا برایم کنار تو آمدن باشد..

دلم میخواست میتوانستم آهنگ صدایت را وقتی آرامم میکنی برای همیشه در گوشم نگه دارم..برای وقتهای که نیستی ..که رفته ای سراغ باغ کوچک و زیبایت..به قول خودت که همیشه با خنده میگویی شاید مهره مار دارم...

مهره مار را نمیدانم.. اما انگار یک دنیا تجربه ای...اصلا خدا ما را دوست تر داشته از تو..خواسته که تو از 15 سالگی مادری کنی برای امروز ما ..

برای اینکه راه را نشانمان بدهی..

خدای من ..بعضی حرفها هرکاری هم کنی روی کاغذ نمی آیند..هرچقدر هم زور میزنم بی فایده است..

                                                                                                                

محمدطه..شاید چند سال بعد روزهای سختی را که این روزها میگذرانیم یادت نیاید...حتی دیروز را..که آمدم مهد دنبالت..سراسیمه بودم..تو داشتی خمیربازی میکردی و نصفه بازی ماند..یادت می آید؟ که با هم رفتیم پیش مامان راضی..من گریه میکردم و او حرف میزد..یادته جانِ مادر..به قول مامان راضی که در پاسخ چشمهای کنجکاوت گفت:پسرم مامانها هم بعضی وقتها گریه میکنن...

مامان ها هم بعضی وقتها گریه میکنن..تو به دل نگیر..اگر اینجا هم نوشته ام نه به خاطر اینکه فکرت را پریشان کنم  نه عزیزم..خواستم بدانی چه من بودم و چه نبودم ،چه فرصت کردم برایت از بعضی ها بگویم و از بعضی ها هم اصلا حرف نزنم..چه بودم برای اینکه آرامت کنم در سختی و چه نبودم ،حرف دلت را هرجایی نبر گلکم..حتی اگر احساس کردی که استخوان میشود...به قول مامان راضی: دنیا از چیزی که ما فکر میکنیم کوچک تر است..سختی ها هم هرکدام تلنگری است برای اینکه خوابمان سنگین نشود..و هزارتا حرف خوب  دیگر...قدرش را بدان ..همیشه ....

نمیخواستم انقدر تلخ بنویسم..اما گاهی لازم است..البته که مثل همه مادرها آرزویم برایت روزها و شبهایی است پر از آرامش..................................................

 

 

 

 






کلمات کلیدی :خانومانه
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by mtaha
This Template  By Theme-Designer.Com