ما سه نفر..

این روزها خیلی بیشتر از قبل دارم احساس میکنم که خانواده ما 3 نفری شده..

وقتی کنار من و بابا سر سفره میشینی و غذا میخوری..وقتی شب 3تایی با هم روی تخت میخوابیم و بعد از دیدن یه فیلم کوتاه از تو میخوابیم ..و قتی قراره بریم بیرون و تو حاضر و آماده دم در می ایستی و به زبون خودت مدام مارو تشویق میکنی به اینکه عجله کنیم و بریم..وقتی توی یه هوای بارونی 3 تایی میریم برات کفش بخریم و تو دقیقا عین آدم بزرگا بعد از پوشیدن کفش جدید یه چند قدمی توی مغازه راه میری...وقتی من و بابایی جلوی تلویزیون مشغول خوردن چیپس هستیم و تو با زور خودت رو بین ما جا میدی و دستهای کوچولوت رو میکنی توی پاکت و مشغول خورد میشی طوری که من و بابا به نفع شما کنار میریم و هزارتا وقتی دیگه......

اما وقتی این کارهات رو با ذوق برای مامان جون تعریف میکنم میگه: وا مادر دیگه پسرت 1/5 ساله شده ها میخوای این کارها رو نکنه؟؟ناراحت

پی نوشت :

دیشب وقتی داشتیم مسیر رسیدن به ماشین رو طی میکردیم همینطوری الکی هِی منو بوس گنده میکردی.. وای خدایا دوست داشتم زمان همونجا متوقف بشه...

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
مرجان

برای یک مادر همه این لحظات شیرین و به یاد موندنیه.

امین

از لحظه لحظه های بزرگ شدنت مینوشم ولی سیراب نمیشم... میدونی پسرم... چند سال قبل وقتی من به مامان و بابام یه چیزی میگفتم... بهم میگفتن صبر کن بابا بشی... حالا میفهمم که هیچکس تا بابا و مامان نشه خیلی چیزا رو نمیتونه خوب درک کنه و بفهمه...