در دل شوری دارم.....

یک چیزهایی توی سرم وول میخورد برای نوشتن اما انقدر ذوق زده هستم که اصلا حواسم به هیچ کاری نمیرود..یعنی میرودها اما کجا خدا میداند..

........................................................................................................................

اولِ اولش هم بازی بودیم..هم بازی روزهای پاک کودکی..با هم خاله بازی میکردیم..عروس میشدیم ..خلاصه که عالمی داشتیم با هم ..بعد تر  هم مدرسه ای  شدیم  ..او سرشار از انرژی و شور و حرارت و من به قول دوستان یک بچه مثبت که غیر از کتاب و دفتر مدرسه هیچ چیز دیگری را نمیشناخت..

کمکم کرد و من هم فهمیدم مدرسه که فقط کتاب و دفتر نیست..میشود خوش بود خندید ..درس هم خواند..حالا که به روزهای خوب مدرسه نگاه میکنم بعد از  یک لبخند عمیق از یادآوری گذشته اشک توی چشمهایم حلقه میزند..از اینکه چقدر عمر خنده های بلند و بدون دغدغه مان کوتاه بود..

در گیر و کش همین درس خواندنها و مساله حل کردنها..درد و دل میکردیم با هم مبسوط!! انقدر که کتاب و دفتر فقط برای خالی نبودن عریضه پهن بودند..با هم عاشق شدیم..با هم فارغ شدیم..خندیدیم..گریه کردیم..سرکشی کردیم ..خلاصه که جوانی کردیم ..

شب کنکور کنار هم بودیم..روز اعلام  نتایج هم..او دنیای آرمش بود و من پر از اضطراب..همین آرام بودنش من را هم آرام میکرد..چالهای دو طرف لپش که بیرون میآمد میفهمیدم که دارد میخندد و اوضاع بر وفق مراد است..

خلاصه با هم دانشگاه قبول شدیم..با هم عاشق شدیم..به فاصله کم رفتیم سر خانه و زندگی خودمان..و البته که ایشان  در همین گیر و دار درس و کنکور واسطه سر گرفتن یک وصلت خیر هم شدند!!!!!!!

طه جانم انقدر آسمان و ریسمان بافتم که بگویم این روزها خیلی خیلی خوشحالم..که بگویم درست است که چال زیبای لپت را از عمه جانت گرفته ای اما خب عمه جان شما قبلا دوست گرمابه و گلستان ما بوده است..اصلا اگر عمه جان شما نبود که ما و شما هم با هم فامیل نمیشدیم!!!

بعضی وقتها دوست داری ثانیه ها و دقیقه ها تند تند بروند و زمان بگذرد و تو دستت برسد به کسی که خیلی برایت عزیز خواهد بود..

من این روزها را در حالی سپری میکنم که منتظر مهمان هستم شاید دوتا ،شاید سه تا..شاید چند تا..

در گوشی:

خدای مهربان لطف کرده و برای خاطر دل کوچک ما هم که شده این 9 ماه را با سرعت برق و باد بگزرانید ..هم برای این عزیزم..هم برای آن عزیز و هم برای خودمان که حسابی بی تاب چلاندن هستیم!!!!!!

 

 

/ 11 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمنه

عزیزکم اون روزا هنوز هم یادآوریش برای من همراه با شیرینی خاطرات و تلخی تکرار نشدنه.حاضرم تمام لحظاتم رو الان بدم تا بتونم برگردم به اون دوران خوش.....اما الان....این مسافر کوچولو که بدجوری هم افتاده رو دنده اذیت کردن اگه بدونه چه خانواده مهربونی منتظرشن تا بچلوننش، سرعت عملش رو تند میکنه تا زودتر بیاد به این دنیا [نیشخند]

دایی

آخی! خوش به حالشون و خوش به سعادتشون خدا قسمت همه ی آرزومندان کنه ان شاااااااءالله :)

آمنه

هههه!!!!!بند رو آب بده ببینم چه خبره!!!!![زبان]

مامان صالح

سلام مبارکه مامان طه.الهی زانوی خیر زمین بگذارین. نکنه ناراحتیهای چند وقت پیش مربوط به این موضوع بوده؟[سوال]

زینب

سلام مبارکه به سلامتی باشه ... انشالله نی نی دوستمون به خیر و خوشی به دنیا بیاد [لبخند]

فرشاد

سلام وبلاگ بسیار زیبایی داری ممنون به بنر با موضوع مادر نوشتم اگه خوشتون اومد تو قسمت تنظیمات وبلاگتون میتونین استفاده کنید[گل]

اکرم

به به مبارک باشه ضمنا شما یه نی نی واسه خودت بیار واسه چلوندن، چیکار داری به بچه مردم؟!

سمیه

خیلی دلچسب بود،سعدیا سخن از زبان ما میگویی. به زبون خودمن یعنی همون حرف دل مادرو زدی،این روزا تو خونه ما هم همش حرفشه،ان شاا سالم سلامت به دنیا بیاد،

زینب سادات

الهی چه خوشگل بود. خدا حفظ کنه نی نی و پدر و مادرش رو.

mehrabe

سلام :* :* یه سر به این سایت بزن میتونی از طریق سایتت کسب درآمد کنی این سایت بدون شک بهترین سایت بین سایتهای دیگس حتمی امتحان کن دوست من فعلا یا علی