بعضی از حس ها با تمام شیرین بودنشان شاید در زندگی دوبار هم تکرار شوند..البته فقط شاید..

مصطفی دو روز قبل راه افتاد یعنی شروع کرد به چهاردست و پا رفتن  و من تصویر این اولین حرکت جانانه بدون کمک پسرم را به لطف مریم دیدم..فایلش را فرستاده بود در گروه تلگرام...از ته دلم که ذوق کردم و بعد از قربان صدقه رفتن و بال بال زدن به خودم آمدم که دیرو به رسم تقریبا هر روزه ام دیدمش خبری نبود و  از این حرفها..یاد نیمه شعبان سه سه سال پیش افتادم که منزل یکی از اقوام جشن مولودی بودیم و طه یکباره قدم برداشت و آمد سمت من..

این روزها ذره ذ ره بزرگ شدن مصطفی برایم شیرین است!! خوشحالم که طه همبازی پیدا کرده و داداشی داداشی هست که به مصطفی نثار میکند..خوشحالم از کنار هم بودنشان..از اینکه شکر خدا به واسطه نزدیکی خانه های ما پسرم یک همبازی دارد که به لطف خدا دارد با سرعت نور بزرگ میشود و همدم کودکی طه..و البته بعد از تقریبا چهارسال یک دوره فشرده تمرین بچه داری برای مننیشخند

--------------------------------------------------------------------------------------------

مطلب بالا را یادم نیست کی شروع کردم..اما امروز بالاخره تمام شد24/01/94

/ 2 نظر / 46 بازدید
بهار

مامان خانم نازنین سلام، ماهها قبل بطور کاملا اتفاقی با این صفحه آشنا شدم، همه‌ی نوشته‌هاتو خوندم و بی‌نهایت ازشون لذت بردم تا یه جایی که دیگه پست جدیدی نزاشتی و خب چک کردن هر روزه‌ی منم بی‌ثمر می‌موند؛ امروز که بعد از مدتها اومدم که شاید چیز جدیدی بخونم دیدم همچنان همون نوشته‌های قبل اینجا نشستن و مهمون جدیدی بینشون نیست. اما دلیل نوشتن این پیام: می‌خوام بدونی که قلمت فوق‌العاده‌ست و حیفه ادامه ندی، می‌دونم سرت شلوغه و عملا کار در کنار روزمرگی‌ها با یه کودک کار سنگینیه که هندل کردنش زمان و انرژی فراوون می‌بره، اما تو بنویس، سعی کن برای خودت، دلت و حرفات وقت بزاری و اینجارو دوباره فعال کنی. شک نکن سالها بعد که می‌خونیشون یه حس خوب همه‌ی رگهاتو غلغلک میده، این حس شیرین و غیرقابل توصیفه.این راهو منم با سبک و سیاقی متفاوت رفتم؛ حتی الان که کوچولوهای دیروزم ، مردای امروز شدن .... من هنوز هم تو این غربت برای دل خودم می‌نویسم. من بی‌صبرانه منتظر دوباره‌های توام.

درب ضد سرقت

ممنون از مامان خانم خیلی خوبه ادامه بده به سایت ماهم سر بزن