نیمه اسفند نزدیک است

داشتم تقویم روی میزم را نگاه میکردم که دیدم اسفند دارد به نیمه میرسد..............

اسفند که به نیمه میرسید ما همه چیزمان برای عید آماده بود..

خانه از خستگی یک خانه تکانی حسابی جان سالم بدر برده بود انقدر که تا مدتها همه

چیز بوی شوینده میداد..

عطر خوب پرده های سفید اتاق کودکی هایمان هنوز هم یادم هست..بوی پودرش که

توی اتاق میپیچید انگار صدای پای نوروز بود که هی نزدیک تر میشد

مامان همه چیز ما را نو میکرد حتی دمپایی توی خانه..لباس زیر ..لباس رو..همه چیز

سر فرصت مهیا میشد..

داستان خرید عید رفتنهایمان با بابا  هم از آن لذتهای نابی هست که هیچ وقت تکرار نشد..

بابا صبور و آرام  دنبال ما میامد..مغازه به مغازه..

اول نوبت خرید من بود و بعد هم پسرک کوچک خانه..همه چیز یک روز خریده میشد یک

خیابان مهران را که از اول تا آخر میرفتیم دست بابا پر میشد از پلاستیک های رنگی..

مامان و بابا البته همیشه میگفتند همه چیز دارند و نیازی به خریدن نیست.!!.

از ذوقمان همه لباسهای عیدمان را گوشه اتاق میچیدیم..یک سمت من و یک سمت

امیرحسین..انقدر ذوق میکردم که حتی یواشکی بعضی وقتها کفشم را میپوشیدم و

چند قدمی توی اتاق راه میرفتم..

یعنی از نیمه اسفند به بعد خانه ما عید بود.. بعد مامان کم کم شروه میکرد مهیا کردن

لوازم هفت سین..هرسال یکی از هفت بشقاب کوچک توی کمد را انتخاب میکرد..انقدر

با ذوق که گویی قرار است سفره عقد من چیده شود..

خلاصه که طه جانم اسفند دارد کم کم به نیمه میرسد........

من هنوز خانه تکانی نکرده ام..هنوز عطر خوب شوینده ها در خانه ما نپیچیده..

هنوز حس و حال تحویل نیامده..

و البته که بابا رفتیم و برایت چیزهایی خریدیم

راستی نگران من و بابا نباش گلکم ..ما هم به رسم دنیای مامان و بابا ها همه چیز داریم!!

این روزها دارم مدام فکر میکنم با همه مخارج سنگین خانه چقدر خوب که من مرد نیستم..

مردها باید خیلی قوی باشند..درست مثل بابا..

تو هم مرد میشوی ..با بچه هایت میروی خرید عید ..برایشان ماهی و تخم مرغ رنگی میخری..

و حتما روز اول عید خانه ما میایی عید دیدنی.............

خوش آمدی پسرم .....................................................

اصلا یادآوری روزهای آینده تو همان وصف العیش! خودمان است، طعم عسل میدهد..

انقدر که فکر کردنش هم حالم را خوب میکند..

وای چقدر کاردارم برای انجام دادن..یک لحظه شدم مثل دانش آموزی که زمان امتحانتش

دارد تمام میشود و کلی سوال جواب نداده دارد..

خدا جونم لطفا وقت امتحان مامانهای کارمند حسابی سر شلوغ !! را در روزهای پایانی

سال بیشتر کن.....

بیربط نوشت:

دوست دارم وقتهایی که حالم خوب نیست و خسته هستم از کار یکی مدام زیر گوشم

زمزمه کند: آهای ..دقیقه هایی که میروند بر نمیگردندها..حسابی بویشان کن..

چند روز پیش که داشتم لباس های کوچکی ات را از هم جدا میکردم چشمم افتاد به

سرهمی آبی رنگ کوچولوی بیمارستان ..اولین لباسی که تنت کردند..

هرچقدر بو کردم خبری نبود از عطر تنت..عطر شیرین یک فرشته که از آسمان آمده..

اشکی که از کنار چشمم پایین افتاد را پاک کردم و به خودم قول دادم همه لحظه هایت را

زندگی کنم..

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

/ 7 نظر / 10 بازدید
سحر م.

به به ببین چه کسی رو یافتم... دوست قدیمی خوبی؟ فرصت نشده بود قدم نورسیده رو تبریک بگم. ( یه کم دیرتر اقدام می کردم به دامادی ایشون می رسیدم)[چشمک] خیلی خوشحالم از دوباره یافتنت...

امین

اول سلام؛ خیلی دوست دارم زودتر بهار برسه تا با رفتن زمستون خستگیهای ما هم بره و دوباره شروع کنیم البته با یک نیروی جدید و هم خونه هایی که بودنشون برای من نعمته به امید سالی پر از سلامتی و برکت برای همه ایرانیان

دایی (همون امیرحسین!)

خودمونیم خوب می نویسی ها! حافظه ت هم که ماشاءالله ترکونده بچگی ها رو! [مغرور] من ولی تصویری که دارم همون یه گوشه چیدن لباس های نو هست و حموم رفتن ها و لباس نو پوشیدن ها و کفش تو خونه پا کردن ها و ... ... من که هنوز این قدری که میگی درکش نکردم [چشمک] ولی حس می کنم لذت این همه چیز داشتن ها و نخردین های مامان بابا خیلی بیشتره. انگار داری ذخیره می کنی که وقتی بچه هات بزرگ شدن و برات لباس هدیه آوردن بیشتر کیف کنی! یادته رفتیم واسه تولد مامان هفت تیر؟ آبان 90. خیلی لذت بخش بود... خدا سایه شون رو حفظ کنه. همه ی مادر پدرها رو!

مرجان

اصلا عیدهای الان دیگه بوی عیدهای قدیمها را نمیدهد.

سمیه سادات و حامد

سلام میتونم تصور کنم زمانی که طه بزرگ میشه و این مطالب رو میخونه با ذوق و شوق دنبال میکنه و براش خیلی لذتبخشه که دنبال کنه منم عید رو با کفشهای قرمزی که میخریدم یاد میکنم ولی همیشه ماه اسفند برای من و همسری دلگیره نمیدونیم چرا ولی دلمون گرفته انشالاه سال خوبی برای همه باشه

محبوبه

سلام هانیه خانوم چقد خوب می نویسین ! فضای این نوشته تون عالی بود[لبخند] این جمله ی مامان بابا همه چیز دارند [فرشته][قلب] راستی خیلی دل تنگ تون هستم نمی تونم تا عید منتظر باشم لطفا بیاین دیگه دلم برا طاها نقطه شده[لبخند]

مادر باران

سلام به طور اتفاقي با وبلاگتان آشنا شدم.....خواندمش .... احساس ميكنم خيلي شبيه من فكر ميكنيد ....گاهي حتي حتي وقتي مطالبتان را ميخوانم حس ميكنم اينها را من نوشته ام[لبخند] اگر به وبلاگ من هم سر بزنيد بسيار خوشحال خواهم شد http://madaranerozgarbarani.blogfa.com/