کلاس چهارم ابتدایی بودم که هنوز چندماهی از سال تحصیلی نگذشته به بهانه تغییر شهر محل خدمت پدر ناچار مدرسه من هم باید عوض میشد..

با مربی و دوستهایم حسابی اُخت شده بودم و دوست نداشتم محیط جدیدی را تجربه کنم.. خوب که فکر میکنم یادم میاید که دغدغه آن روزهای مادر پیدا کردن مدرسه ای مناسب بود..

به واسطه ویژگیهای فردی ام تقریبا برای بیشتر مواقع و مسائل از تغییر استقبال میکنم تا جایی که به قول مامان انقدر با وسایل خانه دور خودم میچرخم که سرگیجه لاجرم پیدایش میشود..اما خوب آنجا که قرار است آدمها عوض شوند داستان برایم فرق میکند...

القصه، مشقم را باید دوباره از نو بنویسم..

داستان گشتن و پیدا کردن مهدکودک برای طه با بدست آوردن یک نتیجه خوب تمام شد ، هنوز خستگی ام در نرفته و غرق در لذت ناب خوشحالی طه نشده باید کفش آهنی ام را پا کنم و مثل قیصر پشتش را بکشم و دوباره بگردم..

به واسطه تغییر در محل کار خودم و همسر* ناگزیر هستیم که مهد طه را عوض کنیم..

حالا درست یاد خودم میافتم ..ته ته دلم برای طه نگرانم..سرزدن به مهدکودکهای حوالی کار محیط جدید هم حالم را خیلی خیلی بدتر کرد..

فعلا هیچ کاری از دستم ساخته نیست الا اینکه توکل کنم ..خودم را رهای رها کنم...قطعا یک مهربان تر از مادر برای طه هست که هوایش را داشته باشد...که دلش بسوزد برای پسرک کوچولوی من..

خدای مهربان مثل همیشه دستهای غیبی ات را نشانم بده...

پی نوشت:

* پیدا کردن یک مهدکودک خوب دریکی از تجاری ترین نقطات تهران درست مثل پیدا کردن سوزن است در انبار کاه..

این روزها مکررا به خودم یادآوری میکنم که همین لحظه ..با همه پستیها و بلندی هایش هم نعمتهایی دارد که به محض احساس از دست دادنشان انگار تازه داستان را میفهمیم..

 

 

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
دایی

پنجم بودی خواهر جان. من سوم بود، شما پنجم پیدا میشه ان شاءالله!

سمیه سادات و حامد

انشالاه که بتونی یه جای خوب پیدا کنی من که محمدطه رو فقط دو روز اوردم مهد اداره بچه ام افسردگی گرفت!! ترجیح دادم تا دو سه سالگی بذارم خونه باشه توکل بخدا عزیزم

مرجان

تو کدوم محل دنبال مهد میگردی؟

زینب

حتما خیر و حکمتی در کار هست...نگران نباش من مطمئنم تو با حوصله و دقت نظری که داری بهترین رو پیدا می کنی...خدا بزرگه

امین

اول سلام ؛ پیدا میکنیم خانومی... توکلت به خدا باشه... تا الان فقط دو تاشو دیدیم... کلی جا هست واسه دیدن... آخدا... داری منو؟؟!!! یه حال دیگه بهمون بده...

آمنه

میگم صبح به صبح به کمیل تحویلش بده، بعد از ظهر هم بیاین بگیرینش!!!باور کن با آغوش باز کمیل میپذیره!!!!از خداشم باید باشه!!هههههههه[خنده]

مریم

درست میشه ان شاءالله.. نگران نباش [ماچ] چند روزه می خوام بهت بگم، فراموش می کنم. اون شب داشتی از صحبت های حاج آقا شهاب مرادی یه چیزایی رو تعریف می کردی، حفات تموم نشد. بنویس شون توی وبلاگ. حرفهای خوبی بود.

ما ( من و گاهی بابا )

اشکال داره بپرسم شغلت چیه ؟ میدونم خیلی بی ربطه به پستت !!

شهاب

سلام مادر طه .همیشه سالم باشید نزدیک به یکسال است از تمام این حرفهای مادری با مزه و شیرین که سرشار از عشق است جا مانده این روح خسته من برایت آرزوی سعادت میکنم ان شالله طه عزیز قدر دان این مادر خوب باشد خداوند سایه ات را حفظ کند خدای روی زمین .من نیز همیشه مادر میخواهم ...اما.....