توفیق اجباری

یک وقتهایی اتفاق هایی میافتد و باعث میشود تو بدانی که تغییر کرده ای..حسابی حسابی..که  بفهمی نق و نوق کردنهایت که آی امان و ای داد بیداد الکی هستند و تو آدم دیگری شده ای..بدون این که خودت بخواهی..همچین بفهمی نفهمی ،بدون درد و خون ریزی! دنیایت تغییر کرده..

من امروز مجبور شدم بمانم خانه..مجبور شدمها..نه که فکر کنید کلی برنامه ریزی قبلی بوده و من خوش خوشان مانده ام خانه..نخیر...

صبح پسرک و آقای همسر رفتند..خب به عادت هر روز خوابم که نمی آمد اما برای اینکه روی خودم را کم کنم رفتم زیر پتو و خودم را مجبور کردم به خوابیدن..(تازه فهمیدم بچه ام طه چه عذابی میکشد وقتهایی که مجبور میشود به خواب!!)

خلاصه ما خوابیدیم..بد هم نبود اما نچسبید  اصلا..

فهمیدم که زن خانه ماندن و خانه نشستن نیستم انگار..دلم مثل سیر و سرکه می جوشد برای کارهای اداره ام.برای فلان نامه و بهمان دستور کار..

دلم با رفتن طه و همسر یک جورهایی گرفت..مثل بچه ای شدم که تنها مانده و غریبی میکند..

خب من تقریبا خیلی وقت است که بغیر از پنج شنبه و جمعه که عموما به حانه تکانی میگذرد روز خانه ام را ندیده ام.

وارد دنیای مردها که میشوی بخواهی نخواهی انگار که خلق و خویشان هم سرایت میکند به تو..و من امرزو و در این لحظه بسیار نگران کارهای اداه م هستم تا چیز دیگری..

راستی خانه بدون طه اصلا مزه ندارد..انگار صدای نازنینش شده پس زمینه تمام لحظه هایم..انقدر که امروز که نیست یکی آرام آرام برای شعرهای گروه آتش نشانها را میخواند!!!( میخوای میخوای با ما آشنا بشی..آنش نشانها رو بشناسی.......)

مهربان خدایم ..

شکرت..برای همه آنچه برایم مقدر کرده ای...

*یادم رفت بگویم پایم تا زانو در گچ است..مدیون هستید فکر کنید خودم را مجبور کرده ام بمانم خانه برای استراحتنیشخند

* این روزها پسرک یه دیالوگ یاد گرفته از آنهایی که در مواقع حساس دل سنگ را آب میکند:

مامان ..مگه من بچه تو نیستم؟؟؟

و منتعجب

پس چرا اجازه نمیدی (مثلا فلان کار رو) بکنم!!!

خداییش ما سه سالمون بود ته ته استدلال کردن هامون چی  بود آخهابله

*خاله های مهربانی که اینجا را میخوانید شکر خدا طه با مهد جدید اخت شده..به میط عادت کرده و حسابی سرش شلوغ یادگیری ست..

/ 12 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

مادر طه عزیز مطالبی که می نویسی بسیاز زیبا و مادرانه است و از خوندنش کیف می کنم .من هم یک مادر هستم و هم اکنون به دنبال یه مهد خوب برای فرشته کوچولوم برات آرزوی سلامتی دارم و برای محمد طه عزیز شادی و سلامتی.

آشنا

سلام،بلا به دور باشه ان شاالله!

سارا

سلام هانیه جان چی شده عزیزم؟ چرا پات شکسته؟ ایشالا هر چه زودتر خوب بشی حالا زنگ می زنم بهت

مامان طه عزیز سلام صبح به خیر امیدوارم بهتر باشی.از دعای زیبات ممنونم .من چندین مهد رفتم تا اینکه توسعه را پیدا کردم و با خانم سحر خیز هم صحبت کردم متاسفانه جا نداشت و لی آدرینا را رزرو کرد میشه لطفا بهم بگین نظر ت رو در مورد این مهد من تا به حال دخترم رو مهد نذاشتم .ازت ممنون میشم :)

مژگان

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که عادت کرد براش آرزوی بهترین ها رو دارم کاش خالش هم میتونست نبود طه رو تحمل کنه اما همین که میدونم راحته خدا رو شکر میکنم امیدوارم زوده زود خوب بشی[قلب]

سلام *بهاره هستم عزیزم از اینکه بهم پاسخ دادی ازت ممنونم .با خانم سحرخیز حضوری صحبت کردم خانم بسیار مهربانی و خوشرویی هستند .امیدوارم انچه مقدر باشه اتفاق بیفته

سارا

هانیه جان زنگ زدم گوشی ت خاموشه. بهتر شدی؟ چند وقت پات باید تو گچ باشه؟ چی شده؟

مادر باران

بلا دور باشه انشالله به گمانم اینبار مادر به جای پسر شیطنتی کرده ![چشمک]

مرجان

بلا دوره هانیه جان! انشالله این خانه نشینیها به خیر و سلامتی باشه مثلا بچه دوم و اینا[نیشخند]