از هر دری..........

دیروز پسرک کلیاتی اسباب بازیهایش را ولو کرده بود و حسابی سرگرم شده بود..

بعد از بازی  آقای همسر از پسرک قول گرفتند تا زود زود هرچیزی برود سرجای خودش.....

من، ولو روی تخت و مشغول کتاب..

پسرک، حسابی بیخیال به حرف بابا........

مامانی برو زود اسباب بازیهات رو جمع کن مگه به بابا قول ندادی؟

و در همین احوال آقا چنان قیافه مظلومی گرفته که انگار قرار است خانه را بتکاند!!!

مامان ..مامانی..مامانِ من..تو هم میای با من کمک کنیم که وقتی بابا دید خوشحال بشه؟؟

بعد هم با چشمهای سیاهش زل زد دتوی چشم من..

خب بنده هم از اونجایی که زود قانع میشم گفتم :باشه میام کمکت

عکس العمل پسرک:

پس بجُنب!!!!!!!!!!!!!!!

و منتعجبتعجب

----------------------------------------------------------------------------------------

خواستم خودم را به دنیایش نزدیک کنم ..پس پیشنهاد دادم با هم هلویا! بازی کنیم..

عروسک هلویا شد مال من و بن تن برای اون..

من (با صدای کلفت و وحشتناک): آی بن تن بیا با هم بجنگیم ..من آماده ام..

و بن تن : نخیر جنگیدن کار بدیه بیا با هم بازی کنیم!!!!!!!!!!

نکته اخلاقی :هیچ وقت نمیشه فهمید تو سر این فسقلی ها چی می گذرهسوال

/ 3 نظر / 23 بازدید
مرجان

واقعا نمیشه فهمید[خنثی]

سارا

خدا حفظش کنه این پسر با نمک رو. اون «پس بجنب» ش دیگه آخرش بوده مطهره وقتی قراره جمع و جور کنه گاهی حتی واقعا بغضش می گیره و می گه آخه من کوچیکم. دستام زود خسته می شه. مثل شما نمی تونم تند تند جمع کنم. دل آدم براشون کباب می شه.

سمیه سادات و حامد

سلام بانو طاعات قبول و عید مبارک اخه چی باید گفت به این پسر باهوش و بانمک فقط میشه گفت دست مریضاد به این تربیت و انشالاه نور چشمتون باشه